تبلیغات
وصال - مطالب نوروز
وصال

گلها همه شکفتند.

چهارشنبه 17 فروردین 1390

نوع مطلب :نوروز، دل نوشته، 

ساعت را روی 2:30 دقیقه نیمه شب میذارم ،تا برای سال تحویل بیدار شم و بر سر سفره ی هفت سین زیبایی که خودم به تنهایی چیدم به همراه مامان و بابای مهربون و خواهرم و همسرش بشینیم و از آن لحظات معنوی استفاده کنم .

روزهای پایان سال 1389 برایم پربرکت بود و البته پرکار ،برای همین به سختی بیدار شدنم طبیعی بود .

خلاصه به جای 2:30  من 2:45 بیدار شدم  و خابالو خابالو  رفتم پیش باقی اعضای خانواده ،تلویزیون روشن بود ،توپ آغاز سال یک هزارو سیصدو نود زده شد ،دعای لحظه تحویل سال را بینهایت دوست میدارم  .

با تمام وجودم از خدای مهربون عاقبت بخیری و بهترین ها رو خواستم .

راستش هر وقت دعای تحویل سال رو میخونم یاد استاد فیزیکم آقای شهرام پاشایی میفتم ،روزای آخر اسفند (ماه من )بود ،یک ربع از کلاس مونده بود ،آقای پاشایی از نوروز و لحظه ی تحویل سال گفت ،حس عجیبی داشت دعای تحویل سال رو میخوند و با بغض ترجمه میکرد ،همه ی بچه ها اشک از چشمانشان جاری شد ،هنوز طنین صدای بغض آلودش را در گوش دارم .

بعد از آن سال (84) من هم با تمام وجودم این دعا رو میخوانم .

(نیره ی عزیزم لابد تو هم اون شب بخاطر ماندنی را هنوز بیاد داری )

 

سال 1390 هم از راه رسید و سال نو شد .

گلهای زیبا همه شکفتند .

و من از دیدن شکوفه ها چه شادمان میشوم ، گویی خودم در حال شکفتنم .

شکوفه های درختان میوه را جور دیگری دوست میدارم ، شاید چون تداعی کننده ی دوران کودکیم میشوند .

....

 


صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

یکشنبه 15 فروردین 1389

نوع مطلب :نوروز، 

با مامان رفته بودیم خرید شب عید.27 اسفند 1388 بود .دوتا  نایلون دست راستم و سه تا دست چپم . خوشحالو شاد میرفتیم سمت ماشین که ، یدفعه یه آقا پسر با لحن ترحم برانگیزی جلوم سبز شد و هی اصرار که یه فال بخر ، طرز حرف زدنش رو عصابم قدم میزد. دو تا نایلون دست راستمو دادم دست چپم و از کیفم یه 200 تومتنی در آوردم ، کمی خم شدم تا هم قد او شوم ، سرش رو پایین انداخته بود ، دستم را زیر چانه اش گرفتم و سرش را بالا آوردم به چشم هام نگاه کرد ، نگاهش میکردم ، گفتم چرا التماس میکنی؟ محکم باش ، با عزت فال بفروش ، دیگر هیچ وقت التماس نکن ، سرش را باز پایین انداخت .

200 تومانی را دادم و گفتم من نیت میکنم و تو برایم یکی انتخاب کن.

              صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم         تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد كه نصیحت شنود         مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر كنم
آن چه در مدت هجر تو كشیدم هیهات         در یكى نامه محالست كه تحریر كنم
با سر زلف تو مجموع پریشانى خود         كو مجالى كه سراسر همه تقریر كنم
آن زمان كارزوى دیدن جانم باشد         در نظر نقش رخ خوب تو تصویر كنم
گر بدانم كه وصال تو بدین دست دهد         دین و دل را همه در بازم و توفیر كنم
دور شو از برم اى واعظ و بیهوده مگوى         من نه آنم كه دگر گوش به تزویر كنم

نیست امید صلاحى ز فساد حافظ

چونكه تقدیر چنین است چه تدبیر كنم

سال گذشته هم همین اتفاق برام افتاد ، فال سر سفره ی هفت سینمو پیش پیش گرفتم.

روز 29 اسفند یکی از بهترین روزهای سال 88 برای من محسوب شد ،روزی که من   مهربونی و لطف خدا رو با تمام وجودم حس کردم ، در اوج خوشحالیم و موفقیتم فقط خدای مهربون رو میدیدم ، مثل یه معجزه بود برام.البته خدای مهربون همیشه به ما توجه داره ولی ما آدما از این همه توجه خیلی وقتا غافلیم  .

امسال نوروز پیش عزیز (مادر بزرگ مهربونم) بودیم ، ساعت نزدیک هفت بعد از ظهر بود ، رسیدم خونه ی عزیز ،مامان و بابا رفته بودن خونه ی مامانجون (مادر بزرگ مهربونم،مادر مامان) با یه عالمه سر و صدا  که مملو از انرژی مثبت بود وارد خونه شدم .عزیز اومد به استقبالم ، سریع لباسامو عوض کردم و لباسای نو ی شب عیدمو پوشیدم ،رفتم دم تخت عزیز ،نگاش کردم ،نگام کرد ، برام کف زد ، بغلم کرد ، بوسم کرد ،بوسش کردم ، بش گفتم خیلی خوشحالم که در کنارشم ، عزیز از صبح میگفت سفره هفت سین رو تو باید بندازی ، منم بش گفتم عزیز شب که بیام با هم درستش میکنیم .

رفتم تو آشپزخونه یه سیب سرخ خوشمزه و خوشگل برداشتم ، چندتا سکه 25 تومنی و 50 تومنی از کیفم برداشتم ، در کابینتو باز کردم کمی سماق تو  ،یه ظرف خیلی قشنگ ریختم ، بعد سراغ سرکه رو از عزیز گرفتم و پیداش کردم ، عزیزم میشمرد سین های هفت سینو تا چیزی یادم نره ،سیب ... سرکه ....سیر...سماق...سمنو...سبزه....سنجد....ماهی سرخ ... قرآن ....آب.....آینه.

اما ما نه سمنو داشتیم ، نه سنجد .تازه سبزه و ماهی هم قرار بود بابا اینا بخرن بیارن.

اما این قشنگ ترین هفت سینی بود که انداخته بودم .تا حالا با عزیز با هم هفت سین نچیده بودیم.

زنگ خونه به صدا در اومد .در رو زدم مامان و بابای مهربونم بودن.

بابا یه سبزه که وسطش یه تنگ ماهی بزرگ بودو درونش دو تا ماهی قرمز شیطون داشتن دنبال هم میکردن خریده بود.بی نظیر بود.

گذاشتمش پیش باقیه سین ها و گفتم عزیز  ، دیگه خوشبخت شدیم .

عزیز میخندید. 

چه لحظات قشنگی بود ،زیبا بود .منتظر بودیم سال تحویل بشه.قرآن رو باز کردم و مشتاق بودم ببینم خدای مهربون چه پیامی برام داره.

عزیز اسکناسای لای قرآنشو مرتب میکرد.

ساعت 21 و 2 دقیقه و 13 ثانیه سال تحویل شد. همه به هم عید رو تبریک گفتیم. بغض گلومو گرفته بود .جای خیلی ها خالی بود .

جای آقاجون ،باباحاجی .

بگذریم........

راستی اونشب کلی عیدی از مامان و بابا و عزیز گرفتم. هنوزم مثل کودکی هایم از گرفتن عیدی خوشحال میشم.

 


این قـافله ی عمر عجب می گذرد

چهارشنبه 28 اسفند 1387

نوع مطلب :نوروز، 

یا صاحب الزمان(عج)...عشق از منو نگاه تو تشکیل میشود ... گاهی تمام من به تو تبدیل میشود...وقتی به داستان نگاه تو میرسم... یکباره شعر وارد تمثیل می شود...ای عابر بزرگ که با گام های تو ...از انتظار پنجره تجلیل می شود... تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد ... بر چشم های پنجره تحمیل می شود؟...ایا دوباره مثل همان سالهای پیش ...امسال هم بدون تو تحویل می شود؟... بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو... بازار وزن و قافیه تعطیل میشود... آن روز هفت سین اهورایی بهار...موعود ! با سلام تو تکمیل می شود.

یا مقلّب القلوب و الابصار
یا مدبّر اللّیل و النّهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال

سال که نو شد،گلها که شکفتند،پرندگان که به پرواز درآمدند، یادی از دلت کن، مبادا که این دل تو راکد و خاموش بماند، بهار مال دل ماست.




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ