تبلیغات
وصال - مطالب بوی ماه مهر
وصال

مهر ماه مهربان من

سه شنبه 1 مهر 1393

نوع مطلب :دل نوشته، بوی ماه مهر، 

سلام به همه ی دوستای خوب و مهربونم،
دلم برای اینجا تنگ شده بود، البته طبیعیه یکسال میشه اصلا پست نذاشته بودم.
نمیدونم دوستای قدیمی بازم میان اینجا یا نه؟
اصلا این مدت کسی بوده براش جالب بوده باشه که چرا وبلاگ وصال به روز رسانی نمیشه؟
......
بگذریم
بازم مهر شد و دلم برای کلی چیزای دوست داشتنی تنگ شد.
الان دقیقا 28  سال و 6 ماه و 4 روز از عمرم میگذره.
آمده ام تا دوباره بنویسم.
دلم برای نوشتن تنگ شده.


ماه مهربان

سه شنبه 2 مهر 1392

نوع مطلب :بوی ماه مهر، دل نوشته، 

باز هم ماه مهر
ماه مهربان
همیشه برایم زیباست، تداعی کننده ی اتفاقات زیبای زندگیم.
زمان میگذرد،من چقدر بزرگ شدم،اما دلم به مانند کودکان هونه میگیرد.


مهربانا به من عنایت کن.

سه شنبه 30 شهریور 1389

نوع مطلب :دل نوشته، بوی ماه مهر، 

فردا اولین  روز از سال تحصیلی سال 1389 و اول مهر ماهه.

 

دلم برای همه چیز تنگ میشود.

برای صف بستن ها

...

پشت نیمکت ها نشستن

مداد مشکی و قرمز در دست گرفتن

غلط نوشتن...پاک کردن......پاک کن ...مداد تراش

جامدادی صورتی

زنگ تفریح

دویدن

بازی

آبخوری

لقمه ی نون پنیر و گردو

گچ و تخته سیاه

سطل قرمز کنار در  کلاس که میرفتیم کنارش مدادامونو میتراشیدیم

.

.

نمیگذارم  زندگی معصومیت کودکیم را ازم بگیرد.

دلم به دنبال نشاط کودکیم میگردد ولی روزی پیدایش میکنم که نه چندان دور نیست.

حالا باید هر چه زودتر دست به کار شوم .

باید آن را در دست بگیرم و به همگان عرضه کنم.

باید طعمش را بخاطر بیاورند آنها که فراموشش کردند.

من به این حس می بالم.

مهربانا به من عنایت کن.

همین.

 

 

 

 


بوی ماه مهر ماه مهربان

جمعه 5 مهر 1387

نوع مطلب :بوی ماه مهر، 

     باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی *** می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها *** اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید *** سرخ بر تخته سیاه مدرسه


بوی پائیز همیشه برایم تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر و قلم نو بود که تا مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلم مراقبت می کردم. می خواستم تا آخر سال همان بو را داشته باشند. حسی زودگذر که فقط تا یک هفته دوام داشت.

 

هنوز هم با پائیز به وجد می آیم و هوس نویی می کنم. دلم می خواهد باز روپوش مدرسه به تن کنم و در میان شادی و غوغای بچه ها خودم را گم کنم. پا به دنیایی بچگانه بگذارم و از آن لذت برم. بخندم، بدوم، و بازی کنم، فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خود ساخته ام. این دنیا دیگر محصور باید ها و نباید های ساختگی نیست. بی انتهاست. بی غل وغش، آرام و راحت و بی دغدغه. راحت می خندی، راحت می گریی و راحت تر همه را فراموش می کنی.

روزهای اول مهر ... روزهای پر از شادی و دلهره.

 

اما امسال انگار خیلی خسته هستم

تابستان امسال تقریبا هر روز رو  بیرون از خانه بسر میبردم.

فردا ششمین روز از ماه مهر میگذره و من انگار هنوزم قصد رفتن به دانشگاه رو ندارم.البته  دانشگاه هم تق و لق بوده و از فردا حتما میرم.

میخوام بگم انگار اون اشتیاق و هیجانی که هر سال داشتم رو دیگه ندارم.

انگار اون شادابی و طراوت اول مهرها رو ندارم .خستم.

هر چی هست حس خوبی نیست.دوستش ندارم.

دیروز تو جمع چندتا بچه دبستانی بودم.یکیشون انقدر خشگل لوازم تحریرشو از تو کیف صورتی رنگش در میاوردو به دوستاش نشون میداد.

یاد کوچولویی هام افتادم.

یاد اون موقع ها که برچسب میگرفتم و میدادم مامان مهربونم تا اسمم رو روش بنویسه تا بزنم رو کتابای مدرسم.

یادش بخیر....

یادش بخیر مامان مهربونم کنارم مینشستو منو تو جلد کردن کتابای مدرسم کمک میکرد.

وای....یادش بخیر وقتی تعداد بیستای دیکته ی کلاسیم  به ۱۰ تا که میرسید میومدم پیش بابای خوبم و با شیرینی و لحن کودکانه ام میگفتم :بابایی دفترمو ببین .یک...دو...سه...........هشت...نه.....ده ه ه ه ه ه .

یعنی حواست به من باشه باید چی؟جایزه بدی.

یادش بخیر اون وقتا که یه بسته مدا رنگی و آبرنگ و مداد شمعی برام حکم پاداش داشت.

بابای مهربونم شمام یادته؟

چقدر بزرگ شدم.

میگم بابا..........مامان....

دوست دارید دوباره اون روزا برگردن و من بشم همون دختر کوچولویی که شبا بهش دیکته ی شب میگفتید؟

بابا من یادمه .شمام یادته وقتی مشقامو کج و کول مینوشتم پاک کن دست میگرفتی و میگفتید اینو خشگل تر بنویس بابایی.

امشب یهو دلم برا همه چیز تنگ شد.

دوست دارم از همه چیه اون موقع ها بنویسم .

از مهر هزار آفرین خانم معلم ها.

از زنگ نقاشی که همیشه دوستش داشتم.

هه زنگای انشا که .........شباش با بابا و مامان باهم دیگه انشا مینوشتیم.

یادش بخیر اول دفتر مشقامو تمیزو مرتب مینوشتم ولی از صفحه ی نوزده ...بیست که رد میشد ........ .

وای ی ی ی

یادش بخیر شبا برنامه ی فردام رو تو کیفم میچیدم.

انگار کل کودکیم جلو چشمام اومده.....

 

ولی انگار اون حس خوب ماه مهر رو ندارم امسال.

من هر سال این موقع ها از خوشحالی خوابم نمیبرد.

.

.

.

از میان همه ی حرف هایی که تو ذهنم مانده و نمینویسم تنها یه چیز میگم:

چقدر زود بزرگ شدم.

همین.

وصال




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ