(( طلائیه ))
نوع مطلب :دل نوشته،
کجاست منتظر تو؟ چه انتظار عجیبی
نوع مطلب :دل نوشته،
من این آهنگو وقتی با سنتور نواخته میشه یه جور دیگه دوست دارم.
نوع مطلب :دل نوشته،
سلام دوستای مهربونم
امروز بعد از 13 روز اومدم تا وبلاگو آپ کنم.
سه شنبه انتخاب واحد ترم جدیده.
قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم داشتم تو نت سرچ میکردم تا یه مطلب جالب براتون بزارم.
که سر از یه وبلاگی در آوردم که موسیقیش آهنگ الهه ی ناز بود.
نا خودآگاه سر از پنج ..شیش سال پیش در آوردم که بخاطر علاقه ام به ترانه ی الهه ی ناز رفتم سراغ سنتور. من این آهنگو وقتی با سنتور نواخته میشه یه جور دیگه دوست دارم.
یادم میاد هر وقت میرفتم کلاس زود تمرینامو برا استاد انجام میدادم تا ۷ ... ۸ دقیقه ی آخر کلاس به استاد بگم برام الهه ی نازو بزنه.
ههههههههههوه
چه روزایی بود. قشنگ بود.
چقدر زود میگذره زندگی .از آرمان های اون موقعم خیلی فاصله گرفتم.
خیلی حرف دارم برا گفتن.
ولی جدیدا دوست ندارم تو وبلاگ چیزی بنویسم.
وبلاگ وصال رو خیلی دوست دارم .ولی چند وقتی میشه که دیگه نمیتونم راحت توش بنویسم.
التماس دعا.
وصال
بگم؟بعضی وقتا آدم در بعضی جا ها کم میاره.و بد جور دلش هوای چیزایی میکنه که اصلا تو خوابم دیدنش محاله
نوع مطلب :دل نوشته،
سلام بازم دلنوشته!
بچه ها راستی راستی اینارو دل وصال نوشته ها!
اصلا بزارید از اولش براتون تعریف کنم.امروز تا ساعت ۱۰ خوابیدم حوالیه ظهر بود یکی از دوستای عزیزم که همیشه خدارو شاکرم که به برکت شهدا باشون آشنا شدم با هام تماس کرفت.(نه حوالیه ظهر نبود اذان هم گفته بود) یه پرانتز دیگم بازکنم یواشکی اینم بگم که این دوستم که البته از من بزرگتر هم هستن خیلی گل هستن هر وقت بهش فکر میکنم محاله باهام تماس نگیره یا یه اس ام اسی نده یا... .
یعنی اکثر اوقات که تماس میگیرن من با تعجب میگم زهراجان باور کن به یادت بودم .خیلی جالبه نه؟!خوب پرانتز بسته!
اتفاقا دیشب به مامان میگفتم مامان چقدر دلم برای زهرا جان تنگ شده که خودش زنگ زد.
مثل همیشه تا صدای زهرا جان رو شنیدم گفتم نمیدونم باور میکنی یا نه دیشب به یادت بودم.
خلاصه زهرای عزیزم زنگ زده بود بگه تو دانشگاهمون یادواره ی شهدای دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج هست که داشت میگفت منم گفتم آره زهرا جان دیروز بچه ها هم گفتن ولی من کلی درس دارم نمی تونم بیام .
گفت :خوب صبح تا حالا چیکار کردی و....
خلاصه هی از زهرا جان اصرار از من انکار...
تا اینکه زهرا جان یه حرفی زد خجالت کشیدم بگم نه!یه چیزی تو این مایه ها بود:
گفت: وصال شهدا رو فراموش نکنی ها
محکم گفتم میام .
رفتیم دانشگاه.آقای سید جواد هاشمی و حجت الاسلام آقای مرادی هم تو این یادواره جز مهمانان ویژه بودن بمان که شهدا و خانواده های شهدا میزبانان این مجلس بودن.
خلاصه مراسم یادواره حرف نداشت.عالی بود.
میگم بچه ها ما کجا شهدا کجا؟
من واقعا به شهدا مدیونم.شهدا با تمام وجودم میگم که خیلی گلید.
همیشه به من لطف داشتین.امروز هم لطفشون نصیبم شد.
بچه ها وصیت نامه ی شهدا رو بخونید نصیحت نمیکنم من جای خواهر کوچولوی همه ی شما.
پای صحبت بچه های جبهه ها بشینید.
احساس شرمندگی میکنم در برابرشون.
میگم این ۱۲ شهید از دانشگاه ما...اینام مثل من دانشجو بودن...اینام تو همین دانشگاه یه روزی درس میخوندن ... چی بگم؟بعضی وقتا آدم در بعضی جا ها کم میاره.و بد جور دلش هوای چیزایی میکنه که اصلا تو خوابم دیدنش محاله .مثل خوبا بودن مثل شهدا بودن نه اصلا این وصله ها به ما نمی چسبه .اینا مال ما ها نیست.چی بگم چه بهونه ای میتونم بیارم؟تا از زیر بار تقصیر ات خودم فرار کنم؟گاهی اوقات یه عکس یا یه جمله یا یه کلمه ی خشک و خالی دل از دل آدم میدزده.
آدم رو هوایی میکنه اصلا قرار نبود اینطوری بشه اما شد.چشمم یه دفعه به عکس شهید امیر حاج امینی ها افتاد.شرمم اومد سراغ وصیت نامش نرم .ولی ایکاش نمیرفتم.کاش دوباره اون وصیت نامه ی دو سه خطی رو نمیخوندم.بیشتر احساس قربت بهم دست داد انگار برای کسای دیگه ای نوشته بوده نه برای ما! مایی که هزار هزار فرسنگ از اونا فاصله داریم.مایی که جا موندیمو خرابیم !خراب مثل دو کوهه... مثل طلائیه...مثل شلمچه ...مثل...
باقیشو حتما براتون مینویسم فعلا برم بخوابم .
ببخشید سرتونو درد آوردم.
شب بخیر.
باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
نوع مطلب :دل نوشته،
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه
درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد......!
(زندگی همینه دیگه... نه؟)
فردا روز عیده اما وصال دلش گرفته
میدونید!
احساس میکنم یه صدف هست خدا دادتش به من گفته مال تو!
یه نفر اومده میگه در صدف رو باز کن مرواریدشو بده به من !!!
میگه صدفش مال خودت!
اون نمیدونه که من تا حالا درشو باز نکردم!
آخه فکر میکردم مال خودمه ...فکر نمی کردم اون از راه برسه...
یا فکر نمیکردم حالا حالا ها از راه برسه...
من صدفو نمیدادم ولی یهو در صدف باز شدو مروارید غلت خورد و افتاد تو دسته اون...
همون موقع مروارید اشک هم از صدف دیده ام روی گونه های من غلتید...
حالا دلم به اندازه همون دریایی که با صدفم توش بودم تنگ شده.
یعنی کسی دیگه میخواد تو صدفم سکنی بگیره؟
وصال
ناگهان چقدر زود دیر می شود...
نوع مطلب :دل نوشته،
.....
ناگهان چقدر زود دیر می شود...
خسته ام از آرزوها .......
انگار دنیا داره تموم میشه...
این روزها را دوست ندارم...
این روزها بیشتر به این واژه ها می اندیشم:
سادگی
یکرنگی
صمیمیت
بیگانگی
سنگ
لبخند
دل
اشک
مسافر
رفتن
نگاه
مردن
صداقت و صداقت و همش صداقت
و خدا...............
مرور
نوع مطلب :دل نوشته،
سلام بچه ها چند وقتی هست که کمتر وبلاگ گردی میکنم.
امشب که رفته بودم به وبلاگ گلبن سر بزنم حیفم اومد این چند قطعه از نوشته های آقای تقی نژاد رو براتون نذارم.امیدوارم شما هم از خوندنشون لذت ببرید.
مرور
هر روز
خودم را مرور می کنم
تا فراموش نشوم
شب
- هنگام تقسیم نان -
آسمان را
به دست هایم
می بندم
او جایی نمی رود فقط وقتی صدایش نمیکنیم غمگین میشود
نوع مطلب :دل نوشته،
او جایی نمی رود فقط وقتی صدایش نمیکنیم غمگین میشود و نگاهش را برای
لحظهای به سمتی دیگر می کشاند ووقتی نگاهش از روی ما برای همان چند
لحظه بر داشته می شود
عظیمترین و ترسناکترین پلیدی ها فکر وذهن وزندگی ما را اماج تاخت وتاز خود قرار میدهند.
برای همین هروقت تنها می شویم باید از او بخواهیم ما را حتی برای همان چند لحظه تنها نگذارد
و اجازه ندهد تا سیاهی وسردی اجازه تاخت و تاز بگیرند. امید همه در ماندگان فقط به این است
که برگشتن نگاه او لحظه ای بیش طول نمی کشد واو فقط با یک صدا زدن بلا ـفاصله ما را میهمان
گرمی و روشنایی حضورش می کند.اگر غیر از این بود هیچ جنبنده ای در هستی جرات نمی کرد
که بودن بدون او را در ذهن خود مجسم کند.
تولد خواهرعزیزم
نوع مطلب :دل نوشته،
سلام بچه ها
بیست و سوم
تولد تکدانه خواهرم بود.
می خواستم براش جشن بگیرم تو وبلاگ که درس و دانشگاه مجال نداد.
عزیزم تولدت مبارک.![]()
امیدوارم همیشه در پناه خدای مهربون باشی و مثل همیشه سر بلند و پیروز باشی.
و امیدوارم دیگه هیچ وقت از پیشم نری.
هیچ وقت... .
خیلی برام عزیزی.















تو خود بخوان
نوع مطلب :دل نوشته،

خواستم مطلبی در ادامه این عکس بنویسم .
اما آنقدر این عکس پر مفهوم و گویاست که هر مطلبی اگه در موردش نوشته بشه حال و هوای عکس و بهم میریزه
بهمین خاطر از نوشتن هر گونه مطلبی صرف نظر کردم و گذاشتم تا هر کسی برداشتشو با توجه به حال و هوای خودش بنویسه چرا که این تصویر برای هر بیننده ای پیام خاص خودشو داره
دوست عزیز ! تو چه برداشتی داری ؟
« تو خود بخوان حدیث مفصل از از این مجمل »
تبلیغات