وصال tag:http://vesal786.mihanblog.com 2019-09-17T01:49:21+01:00 mihanblog.com مهر ماه مهربان من 2014-09-22T21:14:13+01:00 2014-09-22T21:14:13+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/221 وصال سلام به همه ی دوستای خوب و مهربونم، دلم برای اینجا تنگ شده بود، البته طبیعیه یکسال میشه اصلا پست نذاشته بودم. نمیدونم دوستای قدیمی بازم میان اینجا یا نه؟اصلا این مدت کسی بوده براش جالب بوده باشه که چرا وبلاگ وصال به روز رسانی نمیشه؟ ......بگذریم بازم مهر شد و دلم برای کلی چیزای دوست داشتنی تنگ شد.الان دقیقا 28  سال و 6 ماه و 4 روز از عمرم میگذره.آمده ام تا دوباره بنویسم. دلم برای نوشتن تنگ شده. دلم برای اینجا تنگ شده بود، البته طبیعیه یکسال میشه اصلا پست نذاشته بودم.
نمیدونم دوستای قدیمی بازم میان اینجا یا نه؟
اصلا این مدت کسی بوده براش جالب بوده باشه که چرا وبلاگ وصال به روز رسانی نمیشه؟
......
بگذریم
بازم مهر شد و دلم برای کلی چیزای دوست داشتنی تنگ شد.
الان دقیقا 28  سال و 6 ماه و 4 روز از عمرم میگذره.
آمده ام تا دوباره بنویسم.
دلم برای نوشتن تنگ شده.

]]>
ماه مهربان 2013-09-24T01:57:32+01:00 2013-09-24T01:57:32+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/219 وصال باز هم ماه مهرماه مهربانهمیشه برایم زیباست، تداعی کننده ی اتفاقات زیبای زندگیم.زمان میگذرد،من چقدر بزرگ شدم،اما دلم به مانند کودکان هونه میگیرد. ماه مهربان
همیشه برایم زیباست، تداعی کننده ی اتفاقات زیبای زندگیم.
زمان میگذرد،من چقدر بزرگ شدم،اما دلم به مانند کودکان هونه میگیرد.

]]>
شاگردهای آقای پاشایی ممنون از کامنت هاتون 2013-03-30T08:31:52+01:00 2013-03-30T08:31:52+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/217 وصال سلام دوستای خوب و مهربونی که خیلی از شما هارو نمیشناسم . این پست رو برای شاگردای استاد پاشایی مینویسم . شماهایی که اومدین پستی که راجع به سال تحویل سال 84 نوشتم رو خوندین . خیلی از شماها گفتین  استاد شهرام پاشایی براتون از لحظه تحویل سال نگفت . آرمین میگفت :امسال آقای پاشایی گفت که روز عید مثل روزای عادیه . چقدر ناراحت شدم ،ناراحت شدم که استاد پاشایی  از اون تفکر زیبا  به اینجا رسیدن و البته میدونم که این چیزا خیلی طبیعی هست . آدما تو یه برهه هایی از زندگی به بی تفاوتی می رس سلام دوستای خوب و مهربونی که خیلی از شما هارو نمیشناسم .

این پست رو برای شاگردای استاد پاشایی مینویسم .

شماهایی که اومدین پستی که راجع به سال تحویل سال 84 نوشتم رو خوندین .

خیلی از شماها گفتین  استاد شهرام پاشایی براتون از لحظه تحویل سال نگفت .

آرمین میگفت :امسال آقای پاشایی گفت که روز عید مثل روزای عادیه .

چقدر ناراحت شدم ،ناراحت شدم که استاد پاشایی  از اون تفکر زیبا  به اینجا رسیدن و البته میدونم که این چیزا خیلی طبیعی هست .

آدما تو یه برهه هایی از زندگی به بی تفاوتی می رسن گاهی به سیاهی میرسن  ،گاهی هم انقدر همه چیز را زیبا و قشنگ میبینن که چشم هایشان از شعف برق میزند .

استاد خوبم ،آقای پاشایی امیدوارم  دوباره زیبا و قشنگ به  لحظه تحویل سال نگاه کنین نه انقدر بی تفاوت .

هر چند خود من هم خیلی از اوقات دچار روزمرگی میشوم .

شاگردهای آقای پاشایی ممنون از کامنت هاتون .

]]>
مگر نگفتی بخوانمت ،اجابتم میکنی ؟؟؟ 2013-02-22T18:24:40+01:00 2013-02-22T18:24:40+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/216 وصال این روزها مدام بی قرارت هستم ،"مدام"  که میگویم کاش میفهمیدی چقدر عمق بی قراری هایم ژرف هست . هر لحظه هزار بار ذهنم مشغولت میشود؛ قلبم تند تند میزند ، نفس نفس میزنم ، داغ میشوم ، هق هق میکنم ، اشک از چشمانم سرازیر میشود و من تو را در دل نجوا میکنم ، چاره ام قبله میشود ، نقش سجاده ام میشوم ، با تمام وجود خدایم را می خوانم ، میگویم مگر بالاتر از خدا هم هست؟   مهربان خدا  از تو میخواهم نگاهم کنی . مگر نگفتی بخوانمت ،اجابتم میکنی ؟؟؟     این روزها مدام بی قرارت هستم ،"مدام"  که میگویم کاش میفهمیدی چقدر عمق بی قراری هایم ژرف هست .

هر لحظه هزار بار ذهنم مشغولت میشود؛

قلبم تند تند میزند ،

نفس نفس میزنم ،

داغ میشوم ،

هق هق میکنم ،

اشک از چشمانم سرازیر میشود و من تو را در دل نجوا میکنم ،

چاره ام قبله میشود ،

نقش سجاده ام میشوم ،

با تمام وجود خدایم را می خوانم ،

میگویم مگر بالاتر از خدا هم هست؟

 

مهربان خدا  از تو میخواهم نگاهم کنی .

مگر نگفتی بخوانمت ،اجابتم میکنی ؟؟؟

 

 

]]>
آخرش چه می شود ؟ 2013-01-01T17:57:15+01:00 2013-01-01T17:57:15+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/213 وصال نمیدانم آخرش چه می شود ؟ همینش جذابش میکند . همیشه همینگونه بوده .   نمیدانم آخرش چه می شود ؟

همینش جذابش میکند .

همیشه همینگونه بوده .

 

]]>
انگار زیر قدم هایم را خدا نقاشی کرده بود 2012-11-13T07:22:52+01:00 2012-11-13T07:22:52+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/212 وصال ساعت فکر میکنم 6 ،6:30 بود ،هوا تاریک شده بود و منم کارم تموم شده بود ،با اونایی که تو راهرو چشم تو چشم میشدم خداحافظی میکردم ،روز آرام و خوبی بود . هوا خنک و ملس بود، از محل کارم که خارج شدم  ماه برایم خودنمایی نکرد و من هم انقدر محو مسیر و درختها با برگ های رنگارنگشان شده بودم که به کل فراموش کردم آسمان بالای سرم را نگاه کنم  ، خیلی زیبا بود من چون نو عروس  قدم میزدم و درختان بر سرم برگ های رنگارنگشان را رها میکردند . من به خود میبالیدم که در مسیری پر از برگ های نارنجی ،زرد.. ساعت فکر میکنم 6 ،6:30 بود ،هوا تاریک شده بود و منم کارم تموم شده بود ،با اونایی که تو راهرو چشم تو چشم میشدم خداحافظی میکردم ،روز آرام و خوبی بود .

هوا خنک و ملس بود، از محل کارم که خارج شدم  ماه برایم خودنمایی نکرد و من هم انقدر محو مسیر و درختها با برگ های رنگارنگشان شده بودم که به کل فراموش کردم آسمان بالای سرم را نگاه کنم  ،

خیلی زیبا بود من چون نو عروس  قدم میزدم و درختان بر سرم برگ های رنگارنگشان را رها میکردند .

من به خود میبالیدم که در مسیری پر از برگ های نارنجی ،زرد...        قدم میزدم .

انگار زیر قدم هایم را خدا نقاشی کرده بود ،من پر از شعف شده بوده ام .

خدای مهربونم ممنونم از همه ی زیباییهایت .

 

]]>
لحظه ها را از دست ندهیم 2012-10-20T15:21:27+01:00 2012-10-20T15:21:27+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/211 وصال گفته بودم برایم بنویسید ،آمدید ،نوشته هایم را خواندید ،بازدید ها کم نبود ،اما برایم کم نوشتید ، عیبی ندارد ،دوست داشتم برایم بنویسید اما توقع نداشتم که حتما بنویسید . دوست داشتم ارتباطمان دو سویه شود . چند روز پیش یکی ار دوستان بابا که انسان بسیار خوبی بودن به رحمت خدای مهربونمون رفتن ،راستش من در کمال ناباوری در مراسمشون شرکت کردم . الان یه جورایی مات هستم . میدونین وقتی آقاجون و باباحاجی از دنیا رفتن انقدر شکه نشدم ،چون اونا به سبب بیماری مدتی در بیمارستان بستری بودن ،هر چند فوت هر کدام از گفته بودم برایم بنویسید ،آمدید ،نوشته هایم را خواندید ،بازدید ها کم نبود ،اما برایم کم نوشتید ، عیبی ندارد ،دوست داشتم برایم بنویسید اما توقع نداشتم که حتما بنویسید .

دوست داشتم ارتباطمان دو سویه شود .

چند روز پیش یکی ار دوستان بابا که انسان بسیار خوبی بودن به رحمت خدای مهربونمون رفتن ،راستش من در کمال ناباوری در مراسمشون شرکت کردم .

الان یه جورایی مات هستم .

میدونین وقتی آقاجون و باباحاجی از دنیا رفتن انقدر شکه نشدم ،چون اونا به سبب بیماری مدتی در بیمارستان بستری بودن ،هر چند فوت هر کدام از آنها واقعا در روحیه ام تاثیر گذاشت و تا مدتها نمیتوانستم حتی لبخندی بر لب بیاورم.

اما  اینهارو گفتم تا بگویم :چقدر فرصت زتدگی کردن کم هست ،بیایید خوب زندگی کنیم و قدر در کنار هم بودن را بیشتر بدانیم .

لحظه لحظه زنده بودنمان را مفید کنیم و برای هم سعی کنیم موثر باشیم .

 

]]>
برایم بنویسید 2012-09-27T17:39:15+01:00 2012-09-27T17:39:15+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/210 وصال برایم بنویسید . نمی توانم بنویسم. برایم بنویسید .

نمی توانم بنویسم.

]]>
حال و هوای درخت های چنار ... 2012-09-10T14:34:34+01:00 2012-09-10T14:34:34+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/209 وصال راستش  خیلی برایم جالب نیست از اتفاقاتی که پیرامون زندگیم  در حال وقوع هست سخن بگویم . وقتی لغت اتفاق به میان می آید نا خودآگاه بعد منفی در ذهن من نقش میبندد ،اما اینجا منظورم بعد کلی اش بود. این روزهای آخر شهریور ،حال و هوای درخت های چنار ... به برگ هایشان مینگرم ... تحول ! مهر در راه هست ؛ چه بی تفاوت شده ام ! مهر !!!  نمیدانم آیا روزی از این دور اندیشی هایم احساس رضایت میکنم یا نه؟   راستش  خیلی برایم جالب نیست از اتفاقاتی که پیرامون زندگیم  در حال وقوع هست سخن بگویم .

وقتی لغت اتفاق به میان می آید نا خودآگاه بعد منفی در ذهن من نقش میبندد ،اما اینجا منظورم بعد کلی اش بود.

این روزهای آخر شهریور ،حال و هوای درخت های چنار ...

به برگ هایشان مینگرم ...

تحول !

مهر در راه هست ؛

چه بی تفاوت شده ام !

مهر !!! 

نمیدانم آیا روزی از این دور اندیشی هایم احساس رضایت میکنم یا نه؟

 

]]>
و چه آرام بخش ،وقتی تمام خودت را به او میسپاری 2012-07-12T16:12:01+01:00 2012-07-12T16:12:01+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/207 وصال سجاده ی آبی زیبایم را رو به قبله میگشایم و چادر نمازم را بر سر میکنم ،نمیدانی چه شکوهی دارد این لحظات . ایستادن در برابر عظمت کبریایی وقتی که خودت را حتی نقطه ای نمی توانی به حساب آوری . و چه زیباست و چه آرام بخش ،وقتی تمام خودت را به او میسپاری . من از این فاصله ها تا کعبه ،تشعشعات انرژی را حس میکنم . دو زانو مینشینم و حقیرانه گردن کج میکنم ،اشک هایم مثل دانه های تسبیحم ،رها میشوند  و یکی پس از دیگری خود را بر روی سجده گاهم می افکنند ،آنها هم لذت زمین خوردن در برابر خدایم را چشیده سجاده ی آبی زیبایم را رو به قبله میگشایم و چادر نمازم را بر سر میکنم ،نمیدانی چه شکوهی دارد این لحظات .

ایستادن در برابر عظمت کبریایی وقتی که خودت را حتی نقطه ای نمی توانی به حساب آوری .

و چه زیباست و چه آرام بخش ،وقتی تمام خودت را به او میسپاری .

من از این فاصله ها تا کعبه ،تشعشعات انرژی را حس میکنم .

دو زانو مینشینم و حقیرانه گردن کج میکنم ،اشک هایم مثل دانه های تسبیحم ،رها میشوند  و یکی پس از دیگری خود را بر روی سجده گاهم می افکنند ،آنها هم لذت زمین خوردن در برابر خدایم را چشیده اند .

 

]]>
از گمشدن ترسیده ام 2012-06-15T18:44:07+01:00 2012-06-15T18:44:07+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/206 وصال ساعت از 11 شب گذشته ،مامان و بابا اصرار میکنن فقط یه قاشق ،فقط یه قاشق غذا بخورم ،اما من کاملا بی میل هستم . من که همیشه برای غذا خوردن اشتها دارم ،الان کاملا بی میل هستم نسبت به هر خوراکی ای !!! راستش گفتم بیایم سری به وبلاگم بزنم ،اندکی بنویسم ،شاید حالم بهتر شود. اما از هم اینک بغض گلویم را میچلاند.... من امشب آمدم بگویم :خدااااااااااااااااااااااااااااااااا من گمشدم در دنیای کوچکت . تورا به رسول مهربانی ها قسم میدهم ،مسیر را نشانم بده . اینجا که ایستادم ،احساس امنیت نمیکنم،از برداشتن کو ساعت از 11 شب گذشته ،مامان و بابا اصرار میکنن فقط یه قاشق ،فقط یه قاشق غذا بخورم ،اما من کاملا بی میل هستم .

من که همیشه برای غذا خوردن اشتها دارم ،الان کاملا بی میل هستم نسبت به هر خوراکی ای !!!

راستش گفتم بیایم سری به وبلاگم بزنم ،اندکی بنویسم ،شاید حالم بهتر شود.

اما از هم اینک بغض گلویم را میچلاند....

من امشب آمدم بگویم :خدااااااااااااااااااااااااااااااااا من گمشدم در دنیای کوچکت .

تورا به رسول مهربانی ها قسم میدهم ،مسیر را نشانم بده .

اینجا که ایستادم ،احساس امنیت نمیکنم،از برداشتن کوچک قدمی به جلو یا عقب ،واهمه دارم .

من ،من ترسیده ام ،دیگر ذهنم جایی قد نمیدهد .

دوست دارم دنیایت به پایان برسد.

زمان به سرعت میگذرد و من به راحتی فرصت از دست میدهم.

فقط یه آرزو میکنم :امیدوارم هیچ کس در موقعیتم قرار نگیرد .

 

]]>
آخرین جمعه سال 90 2012-03-16T19:00:26+01:00 2012-03-16T19:00:26+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/203 وصال انقدر غرق دنیایم شدم که فراموش کردم که امروز جمعه ی آخر سال هست . امروز مثل رسم هر ساله مامان و بابا رفتن  بهشت زهرا ،تو برنامه ام بود که حتما برم اما چون خوابم میومد نرفتم . میدونم که چه اشتباه بزرگی کردم ،میدانم آقاجون و باباحاجی چشم براهم بودن . راستش دیدن هفت سین ها بر سر مزارها ؛خفه ام میکرد . تنگ ماهی قرمز ؛سبزه ها... میدانم میشود زیباتر نگاه کرد تا احساس خفگی نکرد ....اما .........بگذریم. یه ربع پیش فاطمه دوست خوب دوران دانشگاهم پیامک داد . محتوای پیامکش: آسمان غرق خیال است ك انقدر غرق دنیایم شدم که فراموش کردم که امروز جمعه ی آخر سال هست .

امروز مثل رسم هر ساله مامان و بابا رفتن  بهشت زهرا ،تو برنامه ام بود که حتما برم اما چون خوابم میومد نرفتم .

میدونم که چه اشتباه بزرگی کردم ،میدانم آقاجون و باباحاجی چشم براهم بودن .

راستش دیدن هفت سین ها بر سر مزارها ؛خفه ام میکرد .

تنگ ماهی قرمز ؛سبزه ها...

میدانم میشود زیباتر نگاه کرد تا احساس خفگی نکرد ....اما .........بگذریم.

یه ربع پیش فاطمه دوست خوب دوران دانشگاهم پیامک داد .

محتوای پیامکش:

آسمان غرق خیال است كجایی آقا

                                 آخرین جمعه ی سال است كجایی آقا

                                                                   یك نفس عاشق اگر بود زمین میفهمید

                                                                                           عاشقی بیتو محال است كجایی آقا

 

یه طوری شدم راستش ،آقا شرمندم ،خیلی نسبت به شما بی توجه هستم .

سال تموم شد .آقا نیومد.

]]>
اسفند ماه من 2012-03-16T09:43:25+01:00 2012-03-16T09:43:25+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/202 وصال روی  یکی از صندلی ها  واقع در اتاق خانوم ها مینشینم ،چند نفری باهم در حال گپ و گفت هستند کمی به حرف هایشان گوش میدهم ،نگاهشان میکنم ، هر از گاهی با لبخندی همراهیشان میکنم و نگاهم را  هر بار که کسی میخواهد حرف بزند از نفر قبلی میگیرم و به نفر بعدی میدهم ،مدتی این کار را ادامه میدهم تا به این نتیجه میرسم که حرفهایشان با افکارم سنخیتی ندارد و بطور نا محسوس در حالی که نگاهم  حرف هایشان را دنبال میکند نه حواسم ،در کیفم را باز میکنم و موبایلم را که سایلنت کرده بودم  از قبل چ

روی  یکی از صندلی ها  واقع در اتاق خانوم ها مینشینم ،چند نفری باهم در حال گپ و گفت هستند کمی به حرف هایشان گوش میدهم ،نگاهشان میکنم ، هر از گاهی با لبخندی همراهیشان میکنم و نگاهم را  هر بار که کسی میخواهد حرف بزند از نفر قبلی میگیرم و به نفر بعدی میدهم ،مدتی این کار را ادامه میدهم تا به این نتیجه میرسم که حرفهایشان با افکارم سنخیتی ندارد و بطور نا محسوس در حالی که نگاهم  حرف هایشان را دنبال میکند نه حواسم ،در کیفم را باز میکنم و موبایلم را که سایلنت کرده بودم  از قبل چک میکنم ،چندتا تماس پاسخ نداده با چندتا پیامک تبلیغاتی و البته 3تا پیامک  از دوستانم ، باز برای لحظه ای نگاهشان میکنم و برای خالی نبودن عریضه سری به معنای تایید تکان میدهم  ،گوشیمو تو کیف میزارم و تقویم سال 90 رو از کیف در میارم ،از صفحه ی اول بازش میکنم ،یاد پایان سال 89 میفتم که آقای علیمحمدی  داشت ازین تقویم ها به بچه ها میداد ، نفس عمیقی میکشم و آن را  خالی میکنم  ،شروع میکنم به ورق زدن ،از اردیبهشت زیبایم میگذرم  ،همه  ی روزها  با جزئیاتش از جلو چشمانم عبور میکند  .

چقدر همه چیز زود گذشت ،باید بشینم اهداف سال 91 رو برای خودم بنویسم تا مثل الان بتونم  ببینم به چیا رسیدم و به چیا نرسیدم ،یا اصلا خوبه که به خواسته هام رسیدم یا اگه نمیرسیدم شرایط بهتری داشتم .

چقدر خدارو در نظر داشتم  در کارهایم ؟!

مهربان خدا ، سپاسگذارم .

]]>
ماه 2012-03-09T05:25:04+01:00 2012-03-09T05:25:04+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/201 وصال کار که تموم میشه نگاه به ساعت می اندازم  و میبینم عقربه ی بزرگ روی عدد 11ایستاده و عقربه کوچیکه داره تلاش میکنه تا به 9 نزدیک بشه  .وسایلامو جمع میکنم و با پانته آ و آرزو از محل کار خارج میشیم .وارد  فضای باز که میشم مثل همیشه نفس عمیقی میکشم  و نگاهم را به آسمان میگردانم و  ماه نازنینم را بر فراز درخت های کاج  به همراه دو ستاره میبینم ،آسمان صاف و زلال هست .توجه بچه ها رو به آسمان جلب میکنم .خیلی زیبا س مثل همیشه .  

کار که تموم میشه نگاه به ساعت می اندازم  و میبینم عقربه ی بزرگ روی عدد 11ایستاده و عقربه کوچیکه داره تلاش میکنه تا به 9 نزدیک بشه  .

وسایلامو جمع میکنم و با پانته آ و آرزو از محل کار خارج میشیم .

وارد  فضای باز که میشم مثل همیشه نفس عمیقی میکشم  و نگاهم را به آسمان میگردانم و  ماه نازنینم را بر فراز درخت های کاج  به همراه دو ستاره میبینم ،آسمان صاف و زلال هست .

توجه بچه ها رو به آسمان جلب میکنم .

خیلی زیبا س مثل همیشه .

 

 

]]>
گوگل 2012-02-18T10:42:22+01:00 2012-02-18T10:42:22+01:00 tag:http://vesal786.mihanblog.com/post/200 وصال مهربانان سلام . این روزها کامنت های زیادی ازتون دارم که میگویید داشتیم در گوگل سرچ میکردیم که به اینجا رسیدیم. براستی اینجا همانجایی بود که میخواستین؟ یا پس باز کردن وبلاگ و خواندن روزمرگی های  یک نفر ،پکر شدین ؟ بین شما بازدید کنندگان آیا افرادی وجود دارد که دلش بخواهد باز به این وبلاگ برگردد و خواننده اش  باقی بماند؟ آمدنتان برایم جالب نیست ،چون میدانم گوگل شما را به اینجا هدایت نموده ، اما ابراز محبت هایتان برایم جالب مینماید . آخر اینجا از چیزی سخن به میان نیامده که جواب گوی مهربانان سلام .

این روزها کامنت های زیادی ازتون دارم که میگویید داشتیم در گوگل سرچ میکردیم که به اینجا رسیدیم.

براستی اینجا همانجایی بود که میخواستین؟

یا پس باز کردن وبلاگ و خواندن روزمرگی های  یک نفر ،پکر شدین ؟

بین شما بازدید کنندگان آیا افرادی وجود دارد که دلش بخواهد باز به این وبلاگ برگردد و خواننده اش  باقی بماند؟

آمدنتان برایم جالب نیست ،چون میدانم گوگل شما را به اینجا هدایت نموده ، اما ابراز محبت هایتان برایم جالب مینماید .

آخر اینجا از چیزی سخن به میان نیامده که جواب گوی نیاز کسی باشد!

 

چه سرچ میکردین که وصال رویارویتان قرار گرفت ؟

 

]]>