ساعت 6 صبح سر کوچه منتظر سرویس می ایستم ،سرویس زرد رنگ واحد گشت می آید ،می ایستد،و راحیل عزیزم را میبینم که از پشت پنجره مرا می نگرد،برایش دست تکان میدهم ،سوار میشوم ،کنارش می نشینم ،شاداب و پرانرژی سلامش میدهم ،میبوسمش،میبوستم ،چشمانش از بی خوابی قرمز است ،فسرده نگاهم میکند ،میگوید پس چرا نگفتی می آیی تا کادوی تولدت را بیاورم ،لبخند میزنم و میگویم امروز کار نداشتم آمدم تا به اتفاق مریم و لعیای خوبم جایی برویم .
به چشمان نیمه بازش مینگرم ،با اشاره ی چشم وسر میگویم چیه؟نازنینم تو را چه شده؟
راحیل عزیزم میگوید :بعدا میگم ،الان اصلا نمی تونم بگم .
اصرار میکنم ،شوخی میکنم تا حال و هوا عوض شود ،تا لب به سخن آورد ،نمی گوید.
میگوید :گفتنش بیشتر آزارم می دهد .
از ته دل نگرانش میشوم ،قول میدهد اگر موقع برگشت با هم بودیم برایم تعریف کند ،،از خوبی های کاینات میگویم ،به او میگویم که ،همه ی کاینات برای رساندن تو به هدفت تلاش میکنن ،یادآوریش میکنم به هر چه بیاندیشی رخ می دهد،،میگویم بیاندیش تا رخ دهد ،تو خلیفة الله هستی نازنینم ...
به او امید میدهم ،نشاطم را با او تقسیم میکنم ،امیدهایم را مشت مشت در دامنش میگذارم ،نگاهم را با نفوذ میکنم ،لبخندم را لحظه لحظه به او هدیه میدهم و من همه ی تلاشم را میکنم تا راحیلم از این افسردگی بیرون آید.
من شعار نمی دادم با تمام وجود به حرف هایم اعتقاد داشتم .
به محل کار میرسیم از هم جدا میشویم .با مریم و لعیای عزیزم برای انجام کار خاصی به مکان مورد نظر میرویم .
کارم که تمام میشود سوار ماشین میشوم و مستقیم به خانه می آیم .
حال و هوایم تغییر میکند ،دیگر آن وصال صبح نبودم ،بی انگیزه شده بودم ،مات و مبهوت ،اول به خودم روحیه دادم ،گفتم از خستگیه ،بعد گفتم شاید فشارم افتاده ،بعد گفتم کفشم پایم را میزند ،آری علت را کشف کردم.
خدایم! نه ،بی قرارم ،دوست ندارم حالم را تشریح کنم .
البته نتیجه ی کار امروز که با مریم ولعیا داشتیم بی اثر بر احوالم نیست .
راستش چه فکر میکردیم و چه شد؟!!!
خود میدانم دلم از چه گرفته .
شاید راحیلم را الان بهتر درک کنم .
اما خدایم،مهربانم ،تو مرا دوست میداری،تنهایم نمیگذاری ،میدانم همین حوالی ها همیشه مراقبم هستی،میدانم وقتی به ماه آسمانت ،لبخند میزنم ،چقدر خرسند میشوی ،میدانم مرا میدانی،مرا به خاطر تمام ناسپاسی هایم ببخش ،من بنده ی کوچک توام.
تبلیغات