تبلیغات
وصال - مطالب فروردین 1390
وصال

میدانم همین حوالی ها همیشه مراقبم هستی .

چهارشنبه 24 فروردین 1390

نوع مطلب :دل نوشته، 

ساعت 6 صبح سر کوچه منتظر سرویس می ایستم ،سرویس زرد رنگ واحد گشت می آید ،می ایستد،و راحیل عزیزم را میبینم که از پشت پنجره مرا می نگرد،برایش دست تکان میدهم ،سوار میشوم ،کنارش می نشینم ،شاداب و پرانرژی سلامش میدهم ،میبوسمش،میبوستم ،چشمانش از بی خوابی قرمز است ،فسرده نگاهم میکند ،میگوید پس چرا نگفتی می آیی تا کادوی تولدت را بیاورم ،لبخند میزنم و میگویم امروز کار نداشتم آمدم تا به اتفاق مریم و لعیای خوبم جایی برویم .

به چشمان نیمه بازش مینگرم ،با اشاره ی چشم وسر میگویم چیه؟نازنینم تو را چه شده؟

راحیل عزیزم میگوید :بعدا میگم ،الان اصلا نمی تونم بگم .

اصرار میکنم ،شوخی میکنم تا حال و هوا عوض شود ،تا لب به سخن آورد ،نمی گوید.

میگوید :گفتنش بیشتر آزارم می دهد .

از ته دل نگرانش میشوم ،قول میدهد اگر موقع برگشت با هم بودیم برایم تعریف کند ،،از خوبی های کاینات میگویم ،به او میگویم که ،همه ی کاینات برای رساندن تو به هدفت تلاش میکنن ،یادآوریش میکنم به هر چه بیاندیشی رخ می دهد،،میگویم بیاندیش تا رخ دهد ،تو خلیفة الله هستی نازنینم ...

به او امید میدهم ،نشاطم را با او تقسیم میکنم ،امیدهایم را مشت مشت در دامنش میگذارم  ،نگاهم را با نفوذ میکنم ،لبخندم را لحظه لحظه به او هدیه میدهم و من همه ی تلاشم را میکنم تا راحیلم از این افسردگی بیرون آید.

من شعار نمی دادم با تمام وجود به حرف هایم اعتقاد داشتم .

به محل کار میرسیم از هم جدا میشویم .با مریم و لعیای عزیزم برای انجام کار خاصی به مکان مورد نظر میرویم .

کارم که تمام میشود سوار ماشین میشوم و مستقیم به خانه می آیم .

حال و هوایم تغییر میکند ،دیگر آن وصال صبح نبودم ،بی انگیزه شده بودم ،مات و مبهوت ،اول به خودم روحیه دادم ،گفتم از خستگیه ،بعد گفتم شاید فشارم افتاده ،بعد گفتم کفشم پایم را میزند ،آری علت را کشف کردم.

خدایم! نه ،بی قرارم ،دوست ندارم حالم را تشریح کنم .

البته نتیجه ی کار امروز که با مریم ولعیا داشتیم بی اثر بر احوالم نیست .

راستش چه فکر میکردیم و چه شد؟!!!

خود میدانم دلم از چه گرفته .

شاید راحیلم را الان بهتر درک کنم .

اما خدایم،مهربانم ،تو مرا دوست میداری،تنهایم نمیگذاری ،میدانم همین حوالی ها همیشه مراقبم هستی،میدانم وقتی به ماه آسمانت ،لبخند میزنم ،چقدر خرسند میشوی ،میدانم مرا میدانی،مرا به خاطر تمام ناسپاسی هایم ببخش ،من بنده ی کوچک توام.


گلها همه شکفتند.

چهارشنبه 17 فروردین 1390

نوع مطلب :نوروز، دل نوشته، 

ساعت را روی 2:30 دقیقه نیمه شب میذارم ،تا برای سال تحویل بیدار شم و بر سر سفره ی هفت سین زیبایی که خودم به تنهایی چیدم به همراه مامان و بابای مهربون و خواهرم و همسرش بشینیم و از آن لحظات معنوی استفاده کنم .

روزهای پایان سال 1389 برایم پربرکت بود و البته پرکار ،برای همین به سختی بیدار شدنم طبیعی بود .

خلاصه به جای 2:30  من 2:45 بیدار شدم  و خابالو خابالو  رفتم پیش باقی اعضای خانواده ،تلویزیون روشن بود ،توپ آغاز سال یک هزارو سیصدو نود زده شد ،دعای لحظه تحویل سال را بینهایت دوست میدارم  .

با تمام وجودم از خدای مهربون عاقبت بخیری و بهترین ها رو خواستم .

راستش هر وقت دعای تحویل سال رو میخونم یاد استاد فیزیکم آقای شهرام پاشایی میفتم ،روزای آخر اسفند (ماه من )بود ،یک ربع از کلاس مونده بود ،آقای پاشایی از نوروز و لحظه ی تحویل سال گفت ،حس عجیبی داشت دعای تحویل سال رو میخوند و با بغض ترجمه میکرد ،همه ی بچه ها اشک از چشمانشان جاری شد ،هنوز طنین صدای بغض آلودش را در گوش دارم .

بعد از آن سال (84) من هم با تمام وجودم این دعا رو میخوانم .

(نیره ی عزیزم لابد تو هم اون شب بخاطر ماندنی را هنوز بیاد داری )

 

سال 1390 هم از راه رسید و سال نو شد .

گلهای زیبا همه شکفتند .

و من از دیدن شکوفه ها چه شادمان میشوم ، گویی خودم در حال شکفتنم .

شکوفه های درختان میوه را جور دیگری دوست میدارم ، شاید چون تداعی کننده ی دوران کودکیم میشوند .

....

 




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ