تبلیغات
وصال - مطالب آبان 1389
وصال

دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است ...

یکشنبه 30 آبان 1389

دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است ...

میـان ما و رسیدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشایش چنـدین دریچه کافــی نیست ... هـزار عرصه برای پریـــدنم تنگ است... اسیــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اینـجا ترانه ی خود را ... دلی که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ی فریاد در دلـم جوشید ... چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است... مـرا به زاویه ی بـاغ عشق مهمان کـن ... در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است...

اگه کسی نام نویسنده این متن رو میدونه اطلاع بده


ذهن درگیرم ،درگیرتر میشود

شنبه 29 آبان 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

صبح ساعت 8:30 بیدار میشوم و تصمیم میگیرم برم دانشگاه برای گرفتن مدرک تحصیلی.

در حالی که آماده میشوم لقمه ی نون و پنیر و گردو میخورم و با یه دست دکمه های مانتومو میبندم و با دسته دیگر شماره ی فاطمه (دوست دوران دانشجوییم)رو میگیرم.

من:سلام فاطمه جان

فاطمه:خابالو خابالو با یه صدای گرفته سلام میکنه.

من :خواب بودی ؟ببخشید

فاطمه :نه ،بیدار شده بودم

من :دارم میرم دانشگاه میای ؟

فاطمه :تو برو ، چند دقیقه دیگه تماس میگیرم .

من: باشه باشه ، خدانگهدار

خلاصه فاطمه تماس گرفت و گفت نمیاد.

میرم دانشگاه .

از حراست رد میشم .

پامو تو دانشگاه میزارم و یه آن به تمام بچه های دانشگاه غبطه میخورم به سمت ساختمان الف میرم و بعد از کلی بالا و پایین رفتن و امضا گرفتن مدرکمو میگیرم.

حالا من با یه مدرک در دست در محوطه دانشگاه در حالی که چشمانم را به چند سطر نوشته شده در آن دوخته ام ،لبخند تلخی میزنم و به حس پوچی میرسم .

صدای یکی از فارغ التحصیلای آقا را میشنوم که قاه قاه میخندد ، نگاهم را از سطر ها میکنم و تماشایش میکنم , به دوستش تنه میزند ومدرکش را نشانش میدهد و میگوید نگاه کن نتیجه ی 4...5سال درس خوندنمان شده همین .

از دانشگاه خارج میشوم .

ذهنم درگیر بود .درگیرتر میشود .

در تاکسی مینشینم ،به سمانه ی نازنینم فکر میکنم (که اصلا منو درک نمیکند).

از پنجره به بیرون نگاه میکنم .

افکارم............قبل از هرچیز باید به یک سفر برم  .

باید هر چه سریع تر شرایطو تغییر بدم .فرصت زیادی ندارم .

.

.

.

 

 

 


یا ارحم الراحمین

پنجشنبه 6 آبان 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

تلفن رو برمیدارم و زنگ میزنم به موبایلش ،

من: سلام خاله جون

خاله : سلام ...جان

من :خوبی خاله جون

خاله :آره عزیز دلم ..............آی  آی   ... خداااا ... یا زهرا

من :خاله !  ما....ما...ما...   مامانم خوبه ،طاقت میاره ؟خاله ...

صدای سکوت خاله  ،فریاد های مامان مهربونم ،اشک هایم سرازیر روی صورتم ،صدای ضربان قلبم

خاله :نمیدونم ...جان

گوشی رو قطع میکنم ،دستانم میلرزد ،اشک هایم مانع از واضح دیدن شماره های روی تلفن میشود ،بدون مکث شماره را میگیرم ،بابای خوبم گوشیو برمیداره.

من :سلام بابایی

بابا:سلام دخترم

من :بابا بیا  دنبالم ........مامانم (گریه)

بابا :چشم دخترم ،چشم ،آماده شو اومدم ،اومدم بابا

سراسیمه لباس هایم را میپوشم ،میلرزم ،میترسم ،ولی دیگر گریه نمیکنم ،به خودم مسلط میشوم به خاطر تنها خواهرم که آن شب خانه شان میهمان بودم ،نازنینم انقدر گریه کرده بود آن روز ،که تمام صورتش ورم کرده بود.

نوازشش میکردم ،بهش میگفتم :نازنینم آرام ،آرام ،توکل کن به خدای مهربون .

نمیدانم این چه آرامشی بود که آن لحظه نصیبم شد ،اما خواهرم فقط گریه میکرد ،بی قراری هایش مرا میترساند .

.

.

.

به بیمارستان میرسیم ،خواهر نازنینم مدام گریه میکرد،گفتم نمیذارم در این شرایط با مامان روبرو بشی ،خودم میروم داخل ،تو بمان آرام باش ،آرام ،عزیزم آرامش داشته باش .

وارد راهرو میشوم  ،صدای فریاد و ناله هایش فضا رو پر کرده بود،به سمت اتاقش که تقریبا در اوایل راهرو بود میدوم،وارد اتاق میشوم...

سلام مامانم ،سلام نازنینم ،فدای تو ،عزیزم ...

مامان :آی آی ... خدا ...دیگه نمیتونم تحمل کنم ...

از درد به خودش میپیچید ...

مامان:ح ..حلا..ل ..م  ...کنید

آب دهانم را قورت میدهم ، اشک هایم را پاک میکنم ،به بالای سرش میروم ،دستهایش را میگیرم

مامان :الله اکبر ...الله اکبر ...اشهدالا اله الله ...

خشکم میزند ،سست میشوم به هم اتاقی هایش نگاه میکنم ،نگاهم را به خاله میدهم ، میگویم :خاله ،مامانم چی میگه ؟

فریاد میزنم  خدا ،میشکنم،دو زانو روی زمین میفتم ،دستهایم را بر بالینش پخش میکنم،اشک میریزم ،میگویم :نه نازنینم ،نه عزیزم ،تو خوب میشوی ،یکباره  در انتهای هستی قرار میگیرم و در نیستی هایم فقط خدا تجلی میکند.

با تمام وجودم از خدا طلب میکنم ،زار میزنم ،دعا میخوانم

مامان :اشهد ان علی ولی الله

نه، نه نازنینم، تو تنها دلخوشیم هستی نگو ،نگو

عزیزم با من بگو،بگو :یا الله یا الله  یاالله ....یا رحمن  یا رحیم  یا ملک

لا حَولَ ولا قُوّةَ إلاّ باللّه 

یا ارحم الراحمین          یا ذالجلال و الکرام

مامان مهربونم با من شروع به تکرار کردن میکند

با بغض و اشک برایش میخواندم ،خدایم را باتمام وجود لمس میکردم

مامان دیگر فریاد نمیزد ،حالا دیگر با من تکرار میکرد اما درد داشت ،ولی طاقتش زیاد شده بود .

نوازشش میکردم ،انگشتانم را لای گیسوان زیبایش میکردم و باهم ذکر میگفتیم.

همه در اتاق مامان جمع شده بودن ،و به تراژدی من و مامان نظاره گر بودن.

مامان کم کم بخواب رفت .بر گشتم ،خواهر نازنینم رو دیدم که با چشمان اشک آلود  به من لبخند  میزد.

 

مهربان خدا ،به خاطر همه چیز از تو ممنونم.

 

 

 




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ