تبلیغات
وصال - مطالب اردیبهشت 1389
وصال

مرا چه شده است؟

چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

دیشب اس ام اس داد ،فردا میاد دانشگاه .

خیلی خوشحال شدم .امروز 8 تا 10 گرافیک داشتم. کلاس که تموم شد اس ام اس داد 10:30 میرسه.

رفتم بوفه دامپزشکی ،همونجایی که همیشه با هم میرفتیم.امسال اصلا پامو اونجا نذاشته بودم .وارد بوفه میشم همان صندلی های پرتقالی و میز های سفید .

همان همهمه های پر نشاط بچه ها ، مثل همیشه صدا و هیاهوی  پسر ها ،همهمه ی  دختر ها را در خودش محو کرده.

میز تمیزی انتخاب میکنم و مینشینم .

دختری میز روبرویم نشسته  و در حالی که  سوسیس تخم مرغ با نان سنگک میخورد ،نگاهی هم به جزوه اش میکند.

سمت چپم یه اکیپ 4 نفره نشسته اند و یکی از آنها چنان موضوعی را با آب و تاب برای دوستانش تعریف میکند که 3نفر دیگر مدام بلند بلند میزنند زیر خنده .

نگاهشان میکنم . چقدر همه چیز برایم بی مفهوم شده است .به فکر فرو میروم .

خدای من ، طراوتم را از دست داده ام ؟!

به ساعتم نگاه میکنم ،10:35 دقیقه شد ، چرا نیامد؟

قهقهه ی یکی از آقایون از آن سوی بوفه موجب خنده ی جمع میشود . من نمیخندم .به خنده ها عمیق مینگرم .

فکر میکنم ، به اینکه روزی خودم با شنیدن این صدای قهقهه ، چه خنده ها که نکردم ...

جزوه ی مباحث را باز میکنم یک صفحه میخوانم و ناخود آگاه  یاد ترم 5 و 6 میفتم ، چه خنده ها که بر سر کلاس استاد شمیرانی میکردیم ، همیشه از شدت خنده اشک از چشمانم سرازیر میشد.

خدای من .چقدر شاداب بودم.

یادش بخیر ،چقدر عاشق عکاسی بودم ،هر وقت برای ناهار به بوفه میامدیم ،برای خواندن درس در کتابخانه ، خوردن بستنی قیفی ،نشستن روی چمن های روبروی دانشکده ، سر کلاس .....خلاصه هیچ وقت دنبال سوژه برای عکس گرفتن نمیگشتم ، بلکه همه چیز را برای عکس گرفتن سوژه میکردم.

تو دانشگاه من و دوربین موبایلم معروف شده بودیم.

زنگ موبایلم افکارم را از هم پاره میکند ، سمانه بود .گفت میای  بیرون از دانشگاه ؟گفتم آره همین الان میام .

برای دیدنش لحظه شماری میکردم .

.

.

.

شاید  ادامه داشته باشد.... 


ببین کجای این دنیای فانی ایستاده ای؟

جمعه 3 اردیبهشت 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

میخواستم با تمام وجودم کمکت کنم .

میخواستم بیدارت کنم ، فکر میکردم خوابی.

....ولی خودت را به خواب زده بودی ......................... .

اصلا از اولش قصدم کمک کردن به تو بود ، که این رابطه جوانه زد .

حیف ... حیف  که لیاقتش را نداشتی .

چه ساعت ها که به حرف هایت گوش دادم ، برای حرفهایت ، حرف ها داشتم ، منطق ها آوردم تا فرضیه ها استنباط کنم ...

                       تو چه میفهمی این ها را ؟

                       برایت فقط چند  جمله دارم : چشم هایت را باز کن ، ببین کجای این دنیای فانی ایستاده ای.

         دیگر برایم ذره ای مهم نیستی.




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ