تبلیغات
وصال - مطالب بهمن 1389
وصال

چشم هایم چقدر زیبا واژه ی انتظار را معنی میکنند.

جمعه 29 بهمن 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

دلم بی تابی میکند.

چشم هایم چقدر زیبا واژه ی انتظار را معنی میکنند.

و من پر از تردیدم که آیا به حرف دلم گوش کنم یا که با پای عقلم دلم را لگدمال کنم و با دستانم احساسم را خفه کنم .

و اما چقدر سخت است پا بر روی احساس گذاشتن .

خدایم با تو معامله میکنم و از تو در خواست کمک میکنم مرا توان انتخاب نیست.

چقدر سخت است برای من مملو از احساس ،اجتناب از ابراز احساسات .

ومن هر لحظه این کار را میکنم و ذره ذره آب میشوم.

خدایم ، مهربانم ، آیات نورانیت بر من بشارت میدهد و توانم را فزونی می بخشد.

خدایم از تو می خواهم .

 


با خود چگونه اندیشیدی؟

دوشنبه 25 بهمن 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

نزدیک ظهر 2تا پیامک برام می آید.

اولی از همراه اول بود .

دومی از ... بود که نوشته بود:

شکسپیر میگوید : " هر از چند گاهی برای آنکه دوستش میداری نشانه ای بفرست تا به یادش آوری که هنوز قلبی برایش میـتپد.".... و این آن نشانه است!

و من با تمام وجودم برایش متاسف میشوم و به افکار پوچ و مسخره اش پوست خند میزنم و دلم هزار بار برای خانواده اش می سوزد.

با خود چگونه اندیشیدی ؟


و من چقدر از ته دل خندیدن را دوست می دارم.

شنبه 16 بهمن 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

مژگان اس ام اس میده و شماره ی جدیدشو برام میفرسته و من گوشیو بر میدارم و تماس میگیرم که بهش بگم آخه این یعنی چی ؟که مد شده همه ،هی شماره عوض میکنن ؟!

که این بابی شد تا من بعد از مدت ها با اولین دوست دوران تحصیلیم صحبت کنم .

و اما داستان من و مژگان:

من و مژگان کلاس اول ابتدایی با هم در جنگ و خون ریزیی که درست خاطرم نیست چه طور شروع شد ، آشنا شدیم .

در این جنگ مژگان قصه ی ما در جبهه ی باطل نبرد میکرد و نقش متجاوز را ایفا میکرد و من نقش یک مظلوم جنگ زده .

مژگان همیشه ته کلاس مینشست و من میز یکی مانده به آخر و جلوی مژگان مینشستم.

یادم می آید ،مژگان گوشه ی یکی از صفحات کتاب فارسی منو کنده بود .

و من گریه میکردم و در حالی که کتابم در یک دست و گوشه ی صفحه ی پاره شده در دست دیگرم بود ،به خانه رفتم .

ما معمولا همیشه با هم در حال جنگ و جدل بودیم و البته هیچ وقت هم طاقت دوری هم را نداشتیم .

دوران دبستان ما همیشه جامون به همین شکلی بود که گفتم.

یادمه همیشه بعد از دعوا و پادر میونی معلمای خوبمون ما از همدیگه جدا میشدیم و یکی از ما به مکان دیگری در کلاس تبعید میشد و ما همیشه پایان کلاس دنبال خانم معلم می افتادیم که خانوم قول میدیم با هم خوب باشیم ،بذارید سر جامون بشینیم.

و اما زنگ که زدم ،مژگان میگفت کلی امروز یادم افتاده تو تاکسی ،گفت :رادیو روشن بود ....

تا گفت خودم زدم زیر خنده گفتم سرودای 22 بهمن؟

گفت:آره

و کلی از اون موقع ها تعریف کردیمو کلی خندیدیم از ته دل .

و من چقدر از ته دل خندیدن را دوست می دارم.

جریان ازین قراره که هرسال 22 بهمن  تو دبستان مهدیه جشن میگرفتن مثل مدارس دیگه .

و من و مژگان و چند تا از بچه های دیگه گروه سرود تشکیل میدادیم و کلی تمرین میکردیم ،حتی گاهی کلاس رو برای تمرین میپیچوندیم .

ولی هیچ وقت هم نمی رفتیم سر صف بخونیم.

چون کلاس بالایی ها از ما زرنگ تر بودن و زودتر از ما با مسئول مربوطه هماهنگ میکردن.

خلاصه من و مژگان یه روز قطعی شد ،بریم سر صف و دعایی رو که سبکش شعر گونه بود رو بخونیم .

در حال خوندن پشت میکرفون بودیم که زدیم زیر خنده ،ریسه میرفتیم ،صدا هم تو بلندگو پخش میشد ،خانم ناظم اومد به طرفمون و میکرفونو گرفت .

حالا منو مژگان هر وقت این خاطره رو مرور میکنیم درست مثل روز اول که این اتفاق افتاد میخندیم.

که البته دیگران بیشتر بهت زده ما رو نگاه میکنن.

................................................

چقدر  دلم برای کودکیم تنگ میشود.

دوست دارم برای دنیای کودکانه ی کودکان قدمی بردارم.

خدایم کمکم کن ،من به لبخند مهربانت نیازمندم.




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ