تبلیغات
وصال - مطالب دی 1389
وصال

این یعنی به واقع دلم برای خدایم تنگ شده

پنجشنبه 30 دی 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

ساعت نزدیک 5:15 عصر هست که کارم تمام میشود و عزم رفتن به خانه میکنم و از محل کارم خارج شده و وارد محوطه میشوم ، نفس میکشم ، عمیق ، بوی برف را دوست میدارم ،لبخند میزنم به طبیعت ، و آنها هم از حضور من شادمان میشوند و من به شوق می آیم .

قدم زنان این مسیر همیشگی و دوست داشتنی را طی میکنم و گفتم دوست داشتنی  و از آن جهت میگویم که بعد از کارم این مسیر و طبیعتش ،تنها چیزیست که مرا آرامش میدهد .

هدفمند گام برمیدارم و صدای تلاوت قرآن به گوشم میرسد ،به آسمان مینگرم ،به نارنجی غمگینی که خورشیدم را در بر گرفته و من چقدر دلم میگیرد از این غروب .

به مسیر فکر میکنم ،به مسیری که در زندگی در آن قرار گرفته ام ، نه مسیری که در آن هستم .

باز هم سوال . همان سوال های همیشگی .

چه شد به اینجا رسیدم ؟

به اینی که خیلی ها مانند خودم برای رسیدن بهش از خیلی چیزها حاضرن بگذرند؟

ومن همیشه این آرزویم بود ،بهش رسیدم ،پس چرا برایم مکدر شد؟

و البته و صد البته جواب تیرگیش را میدانم.

خدایم ،نازنینم ،چرا من ؟

و من چقدر دلم برای خودم تنگ میشود و این یعنی به واقع دلم برای تو تنگ شده.

دستانم یخ میکنند ،آنهارو نزدیک دهانم میگیرم ، ها ،میکنم .

به حراست دم در میرسم ، دخترک پشت میز به جای مادرش نشسته ،با تمام انرژی سلامش میکنم و او جواب سلامم را میدهد ،کیفم را از دستگاه عبور میدهم ،دخترک میگوید یه بار دیگر به من سلام میکنی ؟!

لبخند میزنم و میگویم اسم قشنگت چیه ؟میگه ملیکا .فوری میپرسد :اسم شما چیه؟

و من هم مثل اینکه هم سن او هستم ،جوابش را میدهم .

با او بای بای میکنم و میروم.

............    .


حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت.....

جمعه 3 دی 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

فردا که بشه میشود دو هفته که به آنجا نرفتم و البته چه خوب و چه عالی و چه حس خوشایندی دارم از اینکه این دو هفته به آنجا نرفته ام .

گویی کمی از طراوت و شادمانی گذشته ام را بدست آورده ام .

امروز پس از مدتها مانند روزهای زیبای دوران دانشجوئیم به یک اتفاق مسخره چنان میخندیدم که اشک از چشمانم جاری  میشد و من چه احساس نارنجی ای داشتم و اما تو چه میفهمی که احساسی به رنگ نارنجی ،مفهومش چه می تواند باشد؟!

صبح با احساسی همرنگ آبی آسمان روز زیبایم را شروع کردم و این آبی که همیشه حضورش در اتاقم به من آرامش میدهد ،تمام روزم را سرشار از آرامش کرد.

جمعه ها صبح زود که بلند میشوم در حالی که جلوی آینه مشغول لباس پوشیدن میشوم با نشاطی مضاعف به خودم سلام میکنم و میگویم خوبی حسنی؟!

لابد شنیده اید مثل حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت.....

جمعه هایم را دوست میدارم ..................

من احساس خوبی دارم ....

من  خوشحالم بی هیچ دلیلی ....

من همین را میخواستم...نشاطم را.




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ