ساعت نزدیک به 7 شب هست که کارم تموم میشود ، وسایلمو جمع میکنم و آماده رفتن میشوم ،روز خوبی داشتم ، امروز هم یکی از اون روزای خوبی برام بوده که دست خدا رو با تمام وجودم لمس کردم و چنان احساس نزدیکی میکردم که ...
در راهرو حرکت میکنم و به سمت درب خروجی ساختمان میروم ، مثل همیشه لبخند بر لب دارم و با همه خداحافظی میکنم.
به اتاقک آقای حراستی دم در میرسم از پشت شیشه با حرکات دست و ایما اشاره باهم خداحافظی میکنیم.
از ساختمان خارج میشوم نسیم ملایمی به صورتم میخوره و من لذت میبرم.
آسمان را نگاه میکنم،ماه مهربان را مینگرم که چه زیبا به من خیره شده است ،خجالت میکشم در حضور ستارگانش و نگاهم را از آسمان فرود می آورم به سمت شهر ،آخر اینجا که ایستاده ام بر فراز بلندیست ،روبرویم گلدسته ها و گنبد مسجد ... را میبینم و انرژی میگیرم ،بهتر بگویم :آرامشم دو چندان میشود از این نما.
و کمی آنطرف تر تمام شهر را میبینم ،یه عالمه چراغ.
|
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست |
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست |
|
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست |
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست |
|
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند |
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست |
|
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش |
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست |
|
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است |
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست |
|
صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب |
کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست |
|
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو |
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست |
|
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود |
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست |
|
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست |
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست |
|
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است |
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست |
|
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست |
عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست |
شاید ادامه .......
تبلیغات