تبلیغات
وصال - مطالب شهریور 1386
وصال

تا شقایق هست زندگی باید کرد

چهارشنبه 28 شهریور 1386

نوع مطلب :جملات زیبا، 

 آن زمان که سهراب نوشت :تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت،باید اینجور نوشت هرگلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است
زندگی زیباست حتی اگر کور باشی !! خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی !! اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی @};
آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی @};


روی ماه خداوند را ببوس ـمصطفی مستور

یکشنبه 25 شهریور 1386

نوع مطلب :دوستانه، 

روی ماه خداوند را ببوس

سلام این کتاب آخرین کتابیه که خوندم و ازش واقعا لذت بردم.

حتما بخونید .

من که دو روزه تمومش کردم .

این کتاب راجع به یک دانشجوی دکترای جامعه شناسی است که به یک تردید بر خورده : آیا خدا هست؟ که با این سئوال در کتاب بارها مطرح می شه : "خداوندی هست". توی این اوضاع و احوال این آقا در حال کار روی تز دکتراش هم هست که موضوع تز عوامل جامعه شناسی در خودکشی یک دکتر جوان فیزیک هست.

چیز جالب تو این کتاب (به نظر من) بحث هایی است که در مورد خدا وعشق زده می شه. و چیزی که منو اذیت کرد. یهو گیج می شی. داستان یه کمی عجیبه با داستان های دیگه ای که خوندم طرز نوشتار فرق داره چراش رو نفهمیدم. ولی بدم نمی یاد راجع به این داستان با کسی بحث و گفتگو کنم.

اما تیکه ای که من باهاش تو کتاب حال کردم یه قسمتی از نامه ای هست که دوست شخصیت اول براش می نویسه : "شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی خودش را این گونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس می شوم و دل ام شروع می کند به تپیدن. دلم آن قدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را بر گیرم ".

یا نامه های عاشقانه ای که تو کتاب هست هم خیلی جالب و زیبا ست همراه با تشبیه های زیبا و جالبی که به کار رفته. امیدوارم بخونید و لذت ببرید.

روی ماه خداوند را ببوس/نویسنده:مصطفی مستور/نشر مرکز/ چاپ یازدهم/ چاپ اول 1379


پنجشنبه 22 شهریور 1386

نوع مطلب :جملات زیبا، 

زندگی حکایت مرد یخ فروشیست که به او گفتند:"فروختی؟!" ...گفت: "نخریدند ولی تمام شد...!!".


یا امان الخائفین...

ساحل بودن را چه سود،وقتی به تماشای غرق شدن دریا نشسته ای؟


تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نیلوفر به پای سرو كوهی دام
گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی كاهم
تو را من چشم در راهم

نیما یوشیج



تولد تکدونه خواهرم

پنجشنبه 22 شهریور 1386

نوع مطلب :تولدی دیگر، 

سلام بچه هاجون

خوبید؟من که عالیمSmiley

امروز ۲۳ شهریوره تولد شناسنامه ایه خواهرمه Smiley

چون یه ماه دیگه تولد واقعیشه .الان زیاد شلوغش نمی کنم Smiley

پس فعلا

              یا علی


چهارشنبه 21 شهریور 1386

نوع مطلب :دوستانه، 

بعد از مرگ من,گر شکافی قبر من,خواهی شنید از قلب من,دوستت دارم دوست من

احساس قشنگیه که از همه چیزت به خاطر کسی که دوستش داری بگذری
احساس قشنگیه که از همه چیزت به خاطر کسی که دوستش داری بگذری magnify

روزی روزگاری درختی بود... و او پسر کوچولویی را دوست می داشت. پسرک هرروز می آمد برگ هایش را جمع می کرد از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد. از تنه اش بالا می رفت, از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد و سیب می خورد.با هم قایم باشک بازی می کردند. پسرک هر وقت خسته می شد،زیر سایه اش می خوابید.او درخت را دوست می داشت...خیلی زیاد.و درخت خوشحال بود.اما زمان می گذشت. پسرک بزرگ می شد.و درخت اغلب تنها بود.تا یک روز پسرک نزد درخت آمد.درخت گفت" :بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور،سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش." پسرک گفت: "من دیگر بزرگ شده ام. بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.می خواهم چیز بخرم و سرگرمی

داشته باشم.من به پول احتیاج دارم ".درخت گفت : "متأسفم، من پولی ندارم.من تنها برگ و سیب دارم . سیب هایم را به شهر ببر بفروش.آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد" پسرک از درخت بالا رفت، سیب ها را چید و برداشت و رفت. درخت خوشحال بود.اما پسرک دیگر تا مدت ها بازنگشت...و درخت غمگین بود.تا یک روز پسرک بر گشت، درخت از شادی تکان خورد و گفت :" بیا پسر، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخورو خوشحال باش." پسرک گفت : " آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم، زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم. می توانی به من خانه بدهی؟ درخت گفت : " من خانه ای ندارم،خانه من جنگل است، ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی." آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد. اما پسرک تا مدتها بازنگشت و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد. با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت :
"بیا پسر، بیا و بازی کن" پسرک گفت :"دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم. قایقی می خواهم که مرا ازاینجا به جایی دور ببرد.می توانی به من قایقی بدهی؟" درخت گفت : " تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز، آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی... و خوشحال باشی" پسر تنه درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد.و درخت خوشحال بود... اما نه به راستی…. پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت درخت گفت : " پسر، متأسفم، متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم...دیگر سیبی برایم نمانده." پسرک گفت : " دندان ها من دیگربه درد سیب نمی خورد." درخت گفت " :شاخه ای ندارم که با آن تاب بخوری " پسرک گفت : " آن قدر پیر شده ام که نمی توانم با شاخه هایت تاب بخورم." درخت گفت :" دیگر تنه ای ندارم که از آن بالا بروی ."پسرک گفت :" آن قدر خسته ام که نمی توانم بالا بروم." درخت آهی کشید و گفت " : افسوس ! ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم ...اما چیزی برایم نمانده است. من حالا یک کنده پیرم و بس. متأسفم "… پسرک گفت " :من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم، بسیار خسته ام ."فقط جایی برای نشستن و آسودن می خواهم.همین" درخت گفت : "بسیار خب.یک کنده پیر به درد نشستن و آسودن که می خورد.بیا پسر، بیا بنشین. بنشین و استراحت کن." پسرک چنان کرد.و درخت خوشحال بود

ما چی ! ما چقدر بخشنده ایم؟ !ما هم مثل این درخت بخشنده برای کسی که دوستش داریم از همه چیزمون می گذریم؟! بعد از اینکه بهش چیزی بخشیدیم احساس خوشحالی می کنیم؟! شاید داستان زندگی بعضی از ما آدمها اینطور باشه!!

چقدر خوبه بخشنده بودن ,چه احساس قشنگیه که از همه چیزت به خاطر کسی که دوستش داری بگذری
خیلی حس قشنگیه


دانلود مناجات

چهارشنبه 21 شهریور 1386

نوع مطلب :ماه مبارک رمضان، 

مجموعه مناجات های زیبا از حاج سعید حدادیان ویژه ماه مبارک رمضان

مناجات 9

مناجات 10


دانلود مناجات

چهارشنبه 21 شهریور 1386

نوع مطلب :ماه مبارک رمضان، 

مجموعه مناجات های زیبا از حاج سعید حدادیان ویژه ماه مبارک رمضان

مناجات 7

مناجات 8


دانلود مناجات

چهارشنبه 21 شهریور 1386

نوع مطلب :ماه مبارک رمضان، 

مجموعه مناجات های زیبا از حاج سعید حدادیان ویژه ماه مبارک رمضان

مناجات 5

مناجات 6


دانلود مناجات

چهارشنبه 21 شهریور 1386

نوع مطلب :ماه مبارک رمضان، 

مجموعه مناجات های زیبا از حاج سعید حدادیان ویژه ماه مبارک رمضان

مناجات 1

مناجات 2

مناجات 3

مناجات 4


مهمونی خدا دوباره شروع میشه

سه شنبه 20 شهریور 1386

نوع مطلب :ماه مبارک رمضان، 

مهمونی داره شروع می شه

همه دعوتیم

کسی جا نمونهSmiley

-ماه رمضون با همه ی مهرو صفاش دوباره داره میاد........مهمونی خدا دوباره شروع میشه وهر کسی خودشو یه جور واسه این مهمونی آماده می کنه........باید همیشه حواسمون جمع باشه که خودمون رو به بهترین وجه آماده کنیم.........تا وقتی مهمونی شروع شد ما رو جاهای خوب خوب جا بدن.........

 
از این عکس خیلی خوشم اومد گفتم شما هم ببینیدSmiley


تعداد کل صفحات: (3) 1   2   3   

فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ