یک هفته ای میشود که ندیدمت ،بیشتر، امروز میشود 9 روز.
دلم برایت تنگ شده ،زیاد .
میدانم تقریبا هر روز تماس میگیری ،شماره ات را که میبینم ،مامان رو صدا میزنم تا پاسخگویت باشد .
امروز صبح که مامان مهربون،تماس گرفت و نماز صبح بیدارت کرد ،شنیدم احوالم را میپرسیدی ،میدانم بی نهایت دوستم داری ،بدان من هم بی نهایت دوستت دارم و سخت نیازمندت هستم .
میدانم نمیخواستی برنجانیم ،اما من از تو دلم شکست ،میدانم خیلی حساس شده ام ،راست میگویی من همیشه حساس بودم .
میدانی هر روز برایت صدقه می اندازم تا دلم آرام گیرد ؟میدانی چقدر دل تنگت شده ام ؟
میدانی چقدر با خودم مقابله میکنم تا با تو تماس نگیرم ؟!
میدانم روزی افسوس این روزها را خواهم خورد ،لحظه لحظه در کنار تو بودن برایم شیرین هست .
خدا کند همه چیز تمام شود و زودتر سه تایمان دوباره در کنار هم باشیم ،
من اعتراف میکنم که خیلی کم طاقت شده ام .
از من دلگیر نباش .اینطوری برای دوتایمان بهتر هست.
بابای نازنینم دوستت دارم .
تبلیغات