میگفت از اینجا میروی و راحت میشوی .
دعا کن ما هم هر چه سریعتر از اینجا برویم .
مدام از شرایط زندگیش شکایت میکرد ،تمام حرفهایش را گوش میدادم ،گذاشتم آزادانه به بیان نظراتش بپردازد ،من همیشه اینکار را میکنم ،دوست دارم مخاطبم با من راحت باشد .
بعد برایش گفتم :من دلم برای همه چیز تنگ میشود ،برای همه ی آن چیز هایی که تو را و حتی مرا در این مدت رنجانده است ،من دلم برای همه خوبی ها و کاستی ها که به ناچار مجبور به تحملش بودم ،تنگ میشود ،که گفتم کاستی ها :نه که لایقش باشیم ،نه !
اما همان کمی ها و کاستی ها ،به من بینشی زیبا داد ،قدرت درکم را بالا برد ،بهتر میتوانم آدم ها را درک کنم .
گفت : نه ،تو خوشبختانه ،خاطرات بد ،در زندگیت نداشتی ،که حالا چنین سخن میگویی .
گفتم نه من از تعلق خاطر سخن میگویم ،نه از خاطرات خوشم .
دوستای خوبم ،حتما شما ها هم وقتی به گذشته نگاه میکنین ،ناخودآگاه احساس دلتنگی میکنید .
این به این مفهوم نیست که گذشته ی شما بهتر از شرایط کنونیتان هست ،با من هم عقیده اید؟
لطفا برایم بنویسید ،من نوشته هایتان را میخوانم .
تبلیغات