به خانه که می آیم ساعت 11:30 دقیقه ی شب هست ،بابای خوبم اولین دست چین های تنها درخت میوه ی باقی مانده در حیاط را برایم می آورد .
با تعجب میگویم مگه رسیدن این ناقلاها؟!!!
فردای آن شب به حیاط میروم به باغچه می نگرم ،رزهای سپید را میبینم که گلهایش خشک شده ،مات در جایش به من خیره نگاه میکند و من شرمنده اش میشوم .
رزهای قرمز و نارنجی هنوز طاقت دارند .
به انجیر بخشنده ی وسط باغچه نگاه میکنم ،باورم نمیشود که میوه هایش تک و توک رسیده اند .
من که همیشه با یک ولع خاصی دست به دستانش دراز میکردم برای چیدن محبت هایش ،اینبار فقط نگاهش کردم .
چه بی تفاوت شده ام !!!!
ناراحتی اهالی باغچه را با تمام وجودم حس میکنم ،کاش احساسم را میفهمیدین ...
به چه می اندیشم ؟به اینکه همه یتان برایم تبدیل به خاطره میشوین و من دلم برایتان لحظه لحظه تنگ میشود.
حالم از این همه رقت احساس بهم میخورد .لطافت افکارم برایم آزار دهنده شده است .
این همه تعلق خاطر ،نکند تخریبم کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تبلیغات