تبلیغات
وصال - یا ارحم الراحمین
وصال

یا ارحم الراحمین

پنجشنبه 6 آبان 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

تلفن رو برمیدارم و زنگ میزنم به موبایلش ،

من: سلام خاله جون

خاله : سلام ...جان

من :خوبی خاله جون

خاله :آره عزیز دلم ..............آی  آی   ... خداااا ... یا زهرا

من :خاله !  ما....ما...ما...   مامانم خوبه ،طاقت میاره ؟خاله ...

صدای سکوت خاله  ،فریاد های مامان مهربونم ،اشک هایم سرازیر روی صورتم ،صدای ضربان قلبم

خاله :نمیدونم ...جان

گوشی رو قطع میکنم ،دستانم میلرزد ،اشک هایم مانع از واضح دیدن شماره های روی تلفن میشود ،بدون مکث شماره را میگیرم ،بابای خوبم گوشیو برمیداره.

من :سلام بابایی

بابا:سلام دخترم

من :بابا بیا  دنبالم ........مامانم (گریه)

بابا :چشم دخترم ،چشم ،آماده شو اومدم ،اومدم بابا

سراسیمه لباس هایم را میپوشم ،میلرزم ،میترسم ،ولی دیگر گریه نمیکنم ،به خودم مسلط میشوم به خاطر تنها خواهرم که آن شب خانه شان میهمان بودم ،نازنینم انقدر گریه کرده بود آن روز ،که تمام صورتش ورم کرده بود.

نوازشش میکردم ،بهش میگفتم :نازنینم آرام ،آرام ،توکل کن به خدای مهربون .

نمیدانم این چه آرامشی بود که آن لحظه نصیبم شد ،اما خواهرم فقط گریه میکرد ،بی قراری هایش مرا میترساند .

.

.

.

به بیمارستان میرسیم ،خواهر نازنینم مدام گریه میکرد،گفتم نمیذارم در این شرایط با مامان روبرو بشی ،خودم میروم داخل ،تو بمان آرام باش ،آرام ،عزیزم آرامش داشته باش .

وارد راهرو میشوم  ،صدای فریاد و ناله هایش فضا رو پر کرده بود،به سمت اتاقش که تقریبا در اوایل راهرو بود میدوم،وارد اتاق میشوم...

سلام مامانم ،سلام نازنینم ،فدای تو ،عزیزم ...

مامان :آی آی ... خدا ...دیگه نمیتونم تحمل کنم ...

از درد به خودش میپیچید ...

مامان:ح ..حلا..ل ..م  ...کنید

آب دهانم را قورت میدهم ، اشک هایم را پاک میکنم ،به بالای سرش میروم ،دستهایش را میگیرم

مامان :الله اکبر ...الله اکبر ...اشهدالا اله الله ...

خشکم میزند ،سست میشوم به هم اتاقی هایش نگاه میکنم ،نگاهم را به خاله میدهم ، میگویم :خاله ،مامانم چی میگه ؟

فریاد میزنم  خدا ،میشکنم،دو زانو روی زمین میفتم ،دستهایم را بر بالینش پخش میکنم،اشک میریزم ،میگویم :نه نازنینم ،نه عزیزم ،تو خوب میشوی ،یکباره  در انتهای هستی قرار میگیرم و در نیستی هایم فقط خدا تجلی میکند.

با تمام وجودم از خدا طلب میکنم ،زار میزنم ،دعا میخوانم

مامان :اشهد ان علی ولی الله

نه، نه نازنینم، تو تنها دلخوشیم هستی نگو ،نگو

عزیزم با من بگو،بگو :یا الله یا الله  یاالله ....یا رحمن  یا رحیم  یا ملک

لا حَولَ ولا قُوّةَ إلاّ باللّه 

یا ارحم الراحمین          یا ذالجلال و الکرام

مامان مهربونم با من شروع به تکرار کردن میکند

با بغض و اشک برایش میخواندم ،خدایم را باتمام وجود لمس میکردم

مامان دیگر فریاد نمیزد ،حالا دیگر با من تکرار میکرد اما درد داشت ،ولی طاقتش زیاد شده بود .

نوازشش میکردم ،انگشتانم را لای گیسوان زیبایش میکردم و باهم ذکر میگفتیم.

همه در اتاق مامان جمع شده بودن ،و به تراژدی من و مامان نظاره گر بودن.

مامان کم کم بخواب رفت .بر گشتم ،خواهر نازنینم رو دیدم که با چشمان اشک آلود  به من لبخند  میزد.

 

مهربان خدا ،به خاطر همه چیز از تو ممنونم.

 

 

 




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ