تبلیغات
وصال - تپه صبا
وصال

تپه صبا

سه شنبه 15 تیر 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

دیروز صبح ساعت 6 شاداب و پر انرژی قدم زنان از کوچه پامچال عبور کردم و وارد خیابان گلستان شدم و بعد از حدود 6..7 دقیقه به سر خیابان ولیعصر رسیدم ،بازم نفر اول شده بودم ،هنوز بچه های سرویس نیامده بودن.

البته من معمولا تو زمینه  سرویس سوار شدن یا از سرویس جا میمونم که در اینصورت یه تاکسی میگیرم و...

یا مثل دیروز اول میشم!

خلاصه سرویس اومدو سوار شدم ،وارد سرویس شدم یه نگاه اجمالی به بچه ها انداختم تا راحیل رو ببینم و اگه کنارش خالیه کنارش بشینم ،(که البته احتمال این اتفاق یک در 100 است )و در غیر اینصورت با ایما و اشاره به هم سلام ،صبح بخیر بگیم که نبود.

در این دو صورت که گفتم اگر رخ بدهد ،جای من میشود صندلی ردیف اول سمت راست و منتظر میشم تا دو ایستگاه بعد ناهید عزیزم سوار بشه ،ناهید اولین کسی بود که تو سرویس کنارم نشست و با هم آشنا شدیم.

ناهید سوار شد و طبق معمول روزهایی که من سر کار میام نشست پیشم و (چون من معمولا شاید اگه خیلی بخوام فعالیت کنم نهایت 2 روز در هفته  بیام سر کار ،بخاطر همین خیلی کم همدیگرو میبینیم  ) تا خود محل کار با هم صحبت کردیم.

با هم قرار گذاشتیم اگه کار من زود تموم بشه با هم یه سر بریم تپه صبا .

خلاصه رسیدیم و هر کدوم رفتیم به واحد مربوط به خودمون و من از همان ابتدای شروع روز کاریم با نام خدای مهربون  تصمیم گرفتم بهترین باشم .

خلاصه امروز ساعت 3:30 کارم تموم شد و ناگفته نماند که اصلا از کار راضی نبودم ،نه از کارم !(تحلیل این هم بماند که ناگفته بماند بهتر هست)

با ناهید تماس میگیرم و میگم سلام چطوری ؟من کارم تموم شد ،بریم؟

ناهید: سلام ،ممنون ، باشه بیا دم ساختمان برون مرزی.

من:15 دقیقه دیگه میرسم.

ناهید : منتظرم.

تو این 15 دقیقه رفتم شبکه پیام ،پیش راحیل عزیزم و پهش گفتم منم با سرویس 7:30 بر میگردم ،راحیل هم گفت : منم همینطور.

خودمو به ساختمان برون مرزی رسوندم و چون ناهید هنورز نرسیده بود ،رفتم دم گیتهای ساختمان آرشیو که محل کار ناهید هم همونجا هست .ناهید اومد  و باهم به سمت تپه صبا رفتیم ،مسیر تپه صبا رو دوست دارم ،خیلی قشنگه .

از جزئیات هدفمون که اصلا چرا رفتیم تپه صبا نمینویسم چون ترجیح میدهم  ،همه را فراموش کنم .

اما تو راه که میرفتیم ناهید از جوونیاش میگفت :که با دوستاش این مسیر رو میومدن و چقدر بهشون خوش میگذشته .انگار همه ی خاطرات ناهید تو اون مسیر براش تداعی شد ،به تپه صبا رسیدیم و اونجا هم کمی شاه توت از درخت چیدیم و خوردیم  و کلی خندیدیم .

پس از انجام کارمون، قدم زنان بر میگردیم  و باز ناهید از خاطراتش میگفت .

بعد مستقیم رفتیم شبکه پیام پیش راحیل و براش ماجرا رو تعریف کردیم (درباره ی اصل رفتنمون به تپه صبا) و کلی هم خندیدیم (هر چند که به هدفمون نرسیده بودیم) ،ناهید ساعت 6 گفت بچه ها من میرم آرشیو تو سرویس میبینمتون .

من پیش راحیل و همکارانش موندم ،تو سرویس هم تا موقع پیاده شدن کلی راجع به مسائل فلسفی ،عقیدتی و ...با هم تبادل نظر کردیم و من واقعا استفاده کردم.

.

.

.

این هم از دیروز.

اول خرداد ماه آرزو میکردم کاش زودتر تیر برسه ،و الآن آرزو میکنم کاش تیر ماه تموم بشه.

خدایا کمکم کن مسیر رو پیدا کنم ،

.

.

.

 

 

 




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ