تبلیغات
وصال
وصال

وقتی از اون بالا همه چی کوچولو بنظر میرسه

یکشنبه 12 آبان 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

وقتی میرم کوه احساس سبکی میکنم.وقتی از اون بالا به پایین نگاه میکنم, چراغای شهرمونو میبینم,وقتی از اون بالا همه چی کوچولو بنظر میرسه,از اونجا احساس آرامش میکنم,وقتی اون بالا هستم احساس میکنم فکرم آزادِ,احساس رهایی میکنم.

امشب که داشتم میومدم خونه نگاهم به ماه افتاد.خیلی قشنگ بود ماه بازم شکل ماه تو قصه ها شده بود...

(ماه قصه های من یه هلاله)

همیشه با یه شوق خاصی به ماه نگاه میکنم,برام همیشه جذابیت داره.

هوا صاف وتمیز شده.آخه دیروز کلی بارون اومد.از سر کوچه تا خونه پیاده اومدم,از پیاده روی تو این هوا خوشم میاد,یعنی حتی اگه تو اوج خستگی هم باشم انرژی میگیرم.

.

.

خدانگهدار...

 

 


«تصویر آرامش»

پنجشنبه 25 مهر 1387

نوع مطلب :آرامش، 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر می خواست.

تصویر دوم نیز کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلوی دوم است. بعد توضیح داد که: آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است


بوی ماه مهر ماه مهربان

جمعه 5 مهر 1387

نوع مطلب :بوی ماه مهر، 

     باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی *** می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها *** اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید *** سرخ بر تخته سیاه مدرسه


بوی پائیز همیشه برایم تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر و قلم نو بود که تا مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلم مراقبت می کردم. می خواستم تا آخر سال همان بو را داشته باشند. حسی زودگذر که فقط تا یک هفته دوام داشت.

 

هنوز هم با پائیز به وجد می آیم و هوس نویی می کنم. دلم می خواهد باز روپوش مدرسه به تن کنم و در میان شادی و غوغای بچه ها خودم را گم کنم. پا به دنیایی بچگانه بگذارم و از آن لذت برم. بخندم، بدوم، و بازی کنم، فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خود ساخته ام. این دنیا دیگر محصور باید ها و نباید های ساختگی نیست. بی انتهاست. بی غل وغش، آرام و راحت و بی دغدغه. راحت می خندی، راحت می گریی و راحت تر همه را فراموش می کنی.

روزهای اول مهر ... روزهای پر از شادی و دلهره.

 

اما امسال انگار خیلی خسته هستم

تابستان امسال تقریبا هر روز رو  بیرون از خانه بسر میبردم.

فردا ششمین روز از ماه مهر میگذره و من انگار هنوزم قصد رفتن به دانشگاه رو ندارم.البته  دانشگاه هم تق و لق بوده و از فردا حتما میرم.

میخوام بگم انگار اون اشتیاق و هیجانی که هر سال داشتم رو دیگه ندارم.

انگار اون شادابی و طراوت اول مهرها رو ندارم .خستم.

هر چی هست حس خوبی نیست.دوستش ندارم.

دیروز تو جمع چندتا بچه دبستانی بودم.یکیشون انقدر خشگل لوازم تحریرشو از تو کیف صورتی رنگش در میاوردو به دوستاش نشون میداد.

یاد کوچولویی هام افتادم.

یاد اون موقع ها که برچسب میگرفتم و میدادم مامان مهربونم تا اسمم رو روش بنویسه تا بزنم رو کتابای مدرسم.

یادش بخیر....

یادش بخیر مامان مهربونم کنارم مینشستو منو تو جلد کردن کتابای مدرسم کمک میکرد.

وای....یادش بخیر وقتی تعداد بیستای دیکته ی کلاسیم  به ۱۰ تا که میرسید میومدم پیش بابای خوبم و با شیرینی و لحن کودکانه ام میگفتم :بابایی دفترمو ببین .یک...دو...سه...........هشت...نه.....ده ه ه ه ه ه .

یعنی حواست به من باشه باید چی؟جایزه بدی.

یادش بخیر اون وقتا که یه بسته مدا رنگی و آبرنگ و مداد شمعی برام حکم پاداش داشت.

بابای مهربونم شمام یادته؟

چقدر بزرگ شدم.

میگم بابا..........مامان....

دوست دارید دوباره اون روزا برگردن و من بشم همون دختر کوچولویی که شبا بهش دیکته ی شب میگفتید؟

بابا من یادمه .شمام یادته وقتی مشقامو کج و کول مینوشتم پاک کن دست میگرفتی و میگفتید اینو خشگل تر بنویس بابایی.

امشب یهو دلم برا همه چیز تنگ شد.

دوست دارم از همه چیه اون موقع ها بنویسم .

از مهر هزار آفرین خانم معلم ها.

از زنگ نقاشی که همیشه دوستش داشتم.

هه زنگای انشا که .........شباش با بابا و مامان باهم دیگه انشا مینوشتیم.

یادش بخیر اول دفتر مشقامو تمیزو مرتب مینوشتم ولی از صفحه ی نوزده ...بیست که رد میشد ........ .

وای ی ی ی

یادش بخیر شبا برنامه ی فردام رو تو کیفم میچیدم.

انگار کل کودکیم جلو چشمام اومده.....

 

ولی انگار اون حس خوب ماه مهر رو ندارم امسال.

من هر سال این موقع ها از خوشحالی خوابم نمیبرد.

.

.

.

از میان همه ی حرف هایی که تو ذهنم مانده و نمینویسم تنها یه چیز میگم:

چقدر زود بزرگ شدم.

همین.

وصال


رمضان از اسماء الله است

جمعه 29 شهریور 1387

نوع مطلب :ماه مبارک رمضان، 

درباره ماه رمضان
رمضان اسمى از اسماء الهى مى‏باشد و نبایست‏به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئیم، رمضان آمد یا رفت، بلكه باید گفت ماه رمضان آمد، یعنى ماه را باید به اسم اضافه نمود، در این رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) توجه می کنیم.

رمضان از اسماء الله است
هشام بن سالم نقل روایت مى‏نماید و مى‏گوید: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (علیهما السلام) بودیم، پس سخن از رمضان به میان آوردیم.

فقال علیه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا یجیى و لا یذهب و انما یجیى‏ء و یذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فیه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عیدا و كقوله تعالى فى عیسى بن مریم (علیهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائیل. (1)

امام علیه السلام فرمود: نگوئید این است رمضان، و نگوئید رمضان رفت و یا آمد، زیرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمى‏رود و نمى‏آید كه شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏رود و مى‏آید، بلكه بگوئید ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنید در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مى‏باشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عید قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عیسى بن مریم (سلام الله علیهما) را براى بنى اسرائیل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (علیه السلام) روایت‏ شده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان‏» (2) شما به راستى نمى‏دانید كه رمضان چیست (و چه فضائلى در او نهفته است).

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن
رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنین واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏ خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شاید به تعبیرى دگرگون شدن در زیر آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زیرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان یا گرماى شدید روزهاى طولانى تابستان.

و عطش دیگر حاصل از نفس سركشى كه پیوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذیر است.

در مقایسه این دو سوزش، دقیقا رابطه عكس برقرار است، بدین مفهوم كه نفس سركش با چشیدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به یك جرعه بسنده نمى‏كند، و پیوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذیر جهت ارضاى تمایلات خود وا مى‏دارد. و در همین رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر این تشبیه والا را به كار مى‏گیرد و مى‏گوید:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آید جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زین طلب بنده به كوى حق رسید درد مریم را به خرما بن كشید

اما از سوى دیگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سیرى پذیر است، و قانع كننده.

پى‏نوشت‏ها:
1- بحار جلد 96، ص 376، طبع اسلامیه
2- بحار، ج 96، ص 377
3- روزه، درمان بیماریهاى روح و جسم صفحه 22

ادامه مطلب


عاشقان هرچه بخواهید بخواهید ، خجالت نکشید

جمعه 22 شهریور 1387

نوع مطلب :ماه مبارک رمضان، 

سلم دوستان مهربونم

سر سفره ی افطار  منم از دعای خیرتون بی بهره نذارید

عاشقان پنجره باز است ، اذان می گویند

قبله هم سمت نماز است ، اذان می گویند

عاشقان هرچه بخواهید بخواهید ، خجالت نکشید

یار ما بنده نواز است ، اذان می گویند

عاشقان وقت وضو شد ، میل دریا می کنیم

آسمان را در کف سجاده پیدا می کنیم

امت عشقیم و مولامان علی است

سمت ساقی مجلسی مستانه بر پا می کنیم

ما همه تکبیر گویان ، ما همه گلدسته ایم

ما سراسیمه به عشاق دگر پیوسته ایم

تا اذانی می وزد ، از سینه گلدسته ای

ما همه در مسجد چشم تو قامت بسته ایم

محمد صالح علاء

خوب خانم نگار مدیر محترم وبلاگ به رنگ رویا بروز کردم


اعتکاف یعنی....

دوشنبه 24 تیر 1387

نوع مطلب :اعتکاف، 

اعتكاف یعنی این كه چند روزی بنشینی یك جا با خودت (و خدای خودت) خلوت كنی. این می شود معنای كلی اش، اما این اعتكافی كه الان می گویند، شرایط خاصی دارد. مثلا این كه حتما باید در مسجدالحرام، مسجدالنبی، مسجد كوفه، مسجد بصره، یا یك مسجد جامع باشد. زمانش هم فرقی نمی كند، هروقت كه بشود روزه گرفت، می شود معتكف هم شد، اما سه روز وسط ماه رجب و دهه  آخر ماه رمضان خیلی سفارش شده است. به روزهای سیزدهم، چهاردهم، و پانزدهم ماه رجب می گویند: ایام البیض ، یعنی روزهای سفید (البته شب هایش هم وسط ماه است و حسابی مهتابی و روشن است). سه روز باید روزه گرفت و جز برای كارهای خیلی واجب از مسجد خارج نشد. البته سه روز حداقلش است. اگر هم دو روز بمانید، روز سوم واجب می شود و اگر اعتكاف تان را به هم بزنید، باید بعدا قضایش را به جا بیاورید.
خیلی می شود برایش تبلیغ كرد: اگر فكر می كنید از خدایتان خیلی فاصله گرفته اید، ... اگر می خواهید خودتان را بشناسید... خدایتان را بشناسید... به آغوش خدا بروید، سه روز مهمانش باشید...
اما هیچ كدام از این ها شاید واقعا چیزی نباشد كه تو می خواهی برایش معتكف شوی. همین كه بگوییم می روی یك جایی كه سه روز از همه چیز و همه كس جدا می شوی، یك جایی كه خودت باشی و خدایت، كافی است. بقیه اش را خودت بهتر می دانی...

از این حرف ها که بگذریم می خوام اون احساس و حال و هوایی که شاید به من یا امثال من دست میده رو که توسط یکی از دوستان نوشته شده بخونید:
 
خلوت، شلوغ پلوغ
از در و دیوار، مثل مور و ملخ آدم می ریزد، هر كسی با خودش كلی ساك و وسیله دارد. اول فكر می كنی اشتباه آمده ای و این ها قرار است اردویی چیزی بروند ولی بعد از پرس و جو می فهمی كه این همه سروكله زدن و صف و تشكیلات، برای این است كه جای خوبی در مسجد گیرت بیاید. یك جا را گیر می آوری و می نشینی. سعی می كنی همه چیز را برای سه روز مرتب كنی. صدای حرف و همهمه تمركزت را به هم می ریزد. همه اش می خواهی حضور قلب داشته باشی و یادت بیاید كه كجایی و برای چی آمدی؛ ولی نمی شود. و خدا به داد برسد اگر كنارت یك نفر نشسته باشد كه هی غر بزند: آخر برای چی آمدم؟ از اولش هم می دانستم این طوری است. نباید حرف های فلانی را گوش می كردم و ... بعد هم هی در آینه خودش را نگاه می كند و پشت سر هم ادكلن می زند و... دلت می خواهد سرت را بكوبی به دیوار. چیز زیادی طول نمی كشد كه نگران می شوی نكند از آن خلوت خبری نباشد.
آدم های توهم توهم و خلوت های دانه دانه كه هر كسی در محوطه سجاده اش دارد، زمین تا آسمان با تصورت از اعتكاف فرق می كند؛ اما سكوتی كه با نجوای زیر و بم بچه هایی كه قرآن و مناجات می خوانند قاتی شده است و تصویر دولا راست شدن نماز شب خوان ها توی تاریك روشن نیمه شب مسجد، آرام ترت كرده. دیگر خیلی از برنامه های پشت سر هم و اعصاب خردكن چند ساعت قبل عصبانی  نیستی اصلا دلت نمی خواهد متكا را گاز بزنی. تا بوده، همین بوده. هم خدا و هم خرما نمی شود. اگر بخواهی معتكف یكی از این مسجدهای برگزاركننده اعتكاف بشوی، چاره ای نداری جز این كه صبور باشی، و به جای گوش دادن به داد و فریــادهای بی ربط و شبه عزاداری هایی كه پابرهنه می دوند وسط خلوتت، به صدای جیرجیرك ها دل بدهی كه انگار خیلی بهتر از آدم ها بلدند راز و نیاز كنند.
غروب آخر، غصه ات گرفته. نگاه بقیه هم همین را می گوید. حتی از آینه بغل دستی ات هم (كه تا آخر روز اول، كنارش نمی گذاشت) خبری نیست. او هم می گوید: چه زود تمام شد. حالی را داری كه آخر همه ماه  رمضان ها و روز برگشت از مشهد و این طور جاها سراغت می آید.
هنوز ته دلت می گویی: خودمانیم ها، پدرمان را درآوردند. حتی ام  داوود را هم نتوانستم درست حسابی بخوانیم؛ آن قدر كه تاریك كردند تا فضا معنوی بشود و اشك مان دربیاید.
ولی قیافه های سرحال و آروم بچه ها و حال و هوای دم دم های آخر و این حس صاف و تر و تمیزی كه ته دلت داری، به ات می گوید كه همان 5 – 4 ساعت ناب و عجیب غریب به همه این ها می ارزید.
 آره بچه ها دوستمون راست میگه شاید تو مراسم اعتکاف سعادت پیدا نکنیم که تمام سه روز و به قول من و دوستام پرواز داشته باشیم ولی اون حس زلال و قشنگ بعد از اعتکاف (درست مثل احساس بعد از احرام) که دلت نمی خواد از مسجد بیرون بیایو درو دیوار شهرتو  و فسادی که اگه بخوای بو کنی بوی تاءفنش حالتو بر هم میزنهببینی به همّه ی دنیا می ارزه.
اگه شماهم اعتکاف رفتید منو دعا کنید.
التماس دعا


یک سال گذشت.

دوشنبه 13 خرداد 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

جمعه ۱۰ خرداد که گذشت سال آقاجون عزیزم بود.

یک سال گذشت.

نمی دونم چی بگم؟فقط میخوام بگم دلم برا گرمیه صدات؛نوازش دستان لرزانت؛ دلم برای نگاه کردن به چشمان مهربانت ؛ برای اینکه بشینم گوشه ی تختت و برات شیرین زبونی کنم : دلم برای راه رفتنت؛ برای نماز خوندنت ؛برای زمزمه هایی که زیر لب میکردی..........تنگ شده!

برای شادی روح آقاجونم صلوات بفرستید.


اوایل کوچک بود

سه شنبه 31 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود، می ترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردشان- بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در"دوستت دارم" خلاصه اش کنم،به شدت ترسیده ام.از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.
فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند.به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آنقدر که من مقهور آن شدم.آنقدر که وسعت اش از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت.آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس
می کنم رها شوم .تا گوی داغ را،برای لحظه ای هم که شده،بیندازم روی زمین.
 
این نوشته از کتاب "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" به قلم آقای مصطفی مستور نویسنده کتاب معروف روی ماه خداوند را ببوس
این کتاب مذکور مجموعه داستان هایی کوتاه است که پیشنهاد می کنم حتماً بخوانید.

با تشکر

 

 

 

عکس:  آقای مستور

 

 


بابای من گمشده اونو ندیدی؟

دوشنبه 2 اردیبهشت 1387

نوع مطلب :شهدا ، 

قاصدک ! بابای من گمشده اونو ندیدی؟
 magnify

این چندمین نامه است بابا، می نویسم؟!

هر چند یادت نیست اما می نویسم

***

دیروز هم برگشت خورده نامه هایم

من با امید این نامه ها را می نویسم

***

امروز با سارا کمی دعوایمان شد

از قهر ها ، از آشتی ها می نویسم

***

خانم معلم نمره ی عالی به من داد

او گفت من با عشق انشا می نویسم

***

مادر برایم قصه ای از کربلا گفت

در نامه ام عین همان را می نویسم

***

او از تحمل گفت از یاسی سه ساله

از تشنگی ، از صبر، دریا می نویسم

***

از دختری کوچک که نامش هم "رقیه" است

***

از بی وفایی های دنیا می نویسم

بابا! دلم ابریست میل گریه دارد

دلتنگیم را از همین جا می نویسم

این نامه را هم پست خواهم کرد امروز

اما برایت باز فردا می نویسم

زیارت چشمانتان قبول


ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

سه شنبه 27 فروردین 1387

نوع مطلب :امام مهدی عج الله تعالی فرجه، 

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
***
چه بغض ها که در گلـــو رسوب شد نیامدی
***
خلیل آتشین سخن تــــــبر به دوش بت شکن
***
خدای ما دوباره ســـــنگ وچوب شد نیامدی
***
برای ما که خستــــه ایم و دلشکستـــه ایم,نه
***
ولی برای" عــــــده ای" چه خوب شد نیامدی
***
تمام طول هفته را در انـتـظـــــار جمعه ایم
***
دوباره صبــح, ظــهر,نه,غروب شد نیامدی



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ