تبلیغات
وصال
وصال

چه قشنگه کار سنگ تو سکوت شعر من

سه شنبه 26 آذر 1387

واقعا قلب بعضی از آدما از سنگ هم سخت تره!

به سنگ ها گفتند لحظه ای انسان باشید. سنگها گفتند هنوز به قدر كفایت سخت نشده ایم

زیر یه سنگ سیاه دونه ای زد جوونه
سر درآورد از تو خاک ،آسمون رو ببینه
سایه ی سیاه سنگ افتاده بود روی تنش
سردی پیکر سنگ مونده بود رو بدنش
 
خسته شد نشست رو خاک اون جوونه ی قشنگ
نتونست بیاد بیرون از زیر سینه ی سنگ
گفت که زیر سنگ سخت من غریب و اسیرم
زیر این حجم کبود جون میدم ، من می میرم
 
سنگه تا این حرفو شنید ، قلب سنگیش شکست
گفت که با این همه درد نمیشه اینجا نشست
لب پرتگاه جنون لغزید و افتاد تو رود
چشمای جوونه دید، آفتاب و هر چی که بود
 
چه قشنگه کار سنگ تو سکوت شعر من
رسیدن به اوج عشق، قصه ی سقوط سنگ
یکی هست که می گذره از خودش ببین چه سخت
سنگه افتاد ته رود تا جوونه شد درخت...


من همی آن دانم و ستار من***جرم ها و زشتی کردار من

سه شنبه 26 آذر 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

من این شعرو خیلی دوست دارم :                                                                                         

کس نمیداند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بدفعلی یکی

من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده گرفت

نام من در نامه ی پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه
شد سفیدم نامه و روی سیاه

آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان اندر چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگونشدم

در بن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم نمی‌گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا

اگر سر هر موی من گردد زبان
شکر های تو نیاید در بیان

تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد
اگر عشقی تو سهم من جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من تو

تو بخشاینده بی منت من

صدایم کن صدای تو ترانه است
کلامت آیه هایی عاشقانه است

تو را من سجده سجده می‌پرستم
که سر بر خاک بر زانو نشستم

(شاعر: شاهكار بینش پژوه)


کاش میشد استعفا داد

جمعه 15 آذر 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

دیشب خوابم نمیبرد,تا دیر وقت تو جام بیدار بودم و فکر میکردم.

فکر میکردم کاش زندگی کردن تو دنیا هم مثل کار کردن در محیط های کاری استعفا داشت.

کاش میشد استعفا داد و بیخیال همه چی شد.کاش میشد یه لحظه,فقط یه لحظه ؛به هیچ چیز فکر نکرد.

کاش  آدما به هیچ چیز و مکان و کسی وابسته نبودن.رها بودن.

کاش دلبستگی های دنیوی وجود نداشت.افکارم بد جوری به هم پیچ خورده .

دوشنبه یکی از روزهای مهم در تاریخ زندگیم میتونه باشه(18/9/87).جالبه نه؟

 

 


صدای آرام راه رفتن اشک هایش روی گونه هایش را میشنیدم

سه شنبه 5 آذر 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

فاطمه اس ام اس میده.

من نمیتونم براش بنویسم,یعنی نمیتونم احساسمو مکتوب کنم.

زنگ میزنم,دلم گرفته اما سعی میکنم گرفتگی دلمو بروز ندم,فاطمه با ناراحتی میگه :بله

منم با تمام انرژی میگم :سلام فاطمه جان ,خوبی؟

فاطمه میگه:سعی نکن خودتو شاد نشون بدی

منم میگم:فاطمه جونم .تا میخوام ادامه بدم ...میگه:یادته اون شب چه جوری بامن صحبت میکردی ,یادته؟من باور کردم که اسممون در میاد,من...بعد بغض میکنه ,سکوت میکنه,اشک میریزه . من اورا نمیبینم ,فقط اورا احساس میکنم,صدای آرام راه رفتن اشک هایش روی گونه هایش را  میشنیدم.

میگم :عزیزم ایراد نداره,همین که تا الان امید داشتیم خیلی قشنگ بوده,هدف مهمه,... (فایده نداره نمیتونم با حرفام آرامش کنم,انگار برایش غم نامه میخواندم,همچنان بغض میکردو اشک میریخت و سکوت..)

میگم کجایی الان,در حالی که صداش میلرزه میگه :بایکی از دوستام تو دانشگاه رو چمنا نشستیم.

بعد یه تقاضا ازم میکنه که دلم هزار بار  تکه تکه میشه و دیگر سکوت میکنم .


کعبه یک سنگ نشانیست که ره گم نشود.... حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست.

سه شنبه 5 آذر 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

کعبه یک سنگ نشانیست که ره گم نشود.... حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

دیشب دوستم فاطمه نزدیکای ساعت 1 اس ام اس داد که فردا میای بریم دانشگاه؛با کمی تردید جوابشو دادمو گفتم :نه,تو میری؟گفت:آره.

من کم آورده بودم.آخه فردا (که امروز میشه)5آذر ه.گفته بودم که منتظر یه اتفاقم  .

امروز نشستم تو خونه منتظر تماس فاطمه هستم.امیدوارم زنگ بزنه و از شدت خوشحالی در حالیکه تو پوست خودش نمی گنجه ودر حالیکه میخواد فریاد بزنه ولی نمیدونه چه جوری باید فریاد بزنه از شدت خوشحالی؛بهم بگه که... .(امیدوارم خوشحال زنگ بزنه)

در حالی که کنار پنجره نشستم و زانو هامو بغل گرفتم دارم به اون خبر فکر میکنم,به نیم ساعت دیگه,به واکنش خودم,به فاطمه,...و به گنجشکایی که میان تو حیاط میشینن و روی زمین نوک میزننو منو نگاه میکنن,خیره شدم.

دارم فکر میکنم به اینکه وقتی کوچولو بودم ,وقتی میخواستم یه هدیه به کسی بدم ؛میگفتم اول چشاتو ببند بعد آروم هدیمو تو دستاش میذاشتم ,لبخند شیرینی ناخودآگاه روی لبام میاد.(باخودم میگم نرفتن من به دانشگاه امروز,حکم بستن چشمامو داره (این یعنی امید))

باخودم میگم حتی اگه امروز فاطمه اونجوری که دوست دارم زنگ نزنه,دلم شاید بگیره ولی یه چیزی برام خیلی ارزش داره ,اینکه این مدت فقط مثبت فکر کردم,حتی لحظه ای به چیزای منفی فکر نکردم.

همچنان امیدوارم


شیرینه

پنجشنبه 30 آبان 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

صبح با دستای گرم مامانم رو صورتم که داشت نوازشم میکرد و میگفت: مامانی , پا میشی؟ساعت 6:15 شد ها,دیرت میشه ها .... بیدار شدم.

(همیشه یه جور خاص بیدارم میکنه,هیچکس نمیتونه مثل مامانم, مهربون, منو صبح ها برا بیدار شدن صدا بزنه.حتی بابای عزیزم  هم تو این زمینه اعتراف میکنه و به مامانم میگه :خودت برو بیدارش کن,اون دوست داره تو بیدارش کنی.راست میگه,من از اینکه صبحا با صدای مامانم بیدار شم لذت میبرم.)

آماده شدم ,طبق معمول دو... سه لقمه  صبحانه با یه فنجان چای خوردم.و مثل همیشه با بابا سر اینکه کی همیشه لفتش میدهو دیر تر از در بیرون میره و اینکه من میگفتم شما قراره رانندگی کنی ,پس شما باید زود تر از در بیرون بری کل انداختم.یک هیچ به نفع من .آخه بابا مطابق معمول گوشیشو جا گذاشته بود

(گناه داره ,خداییش همیشه جا نمیذاره ,یه موقع هایی که با هم کل میندازیم یا من گوشیمو یا جزومو جا میزارم یا بابا ساعتشو یا گوشیشو جامیذاره,البته اینم بگم تا سر کوچه نرسیدیم یادمون میادو بازم در هر دو صورت من باید برم خونه و بیارم ) 

چون مثل بعضی از روزها (یعنی مطابق معمول)اگه خودم برم میشم مصداق اون جمله ی (بازم مدرسم دیر شد)

بابای دل نازکه مهربونم ,دلش برای دختر کوچولوش میسوزه و بجای اینکه اونو فقط تا یه جایی برسونه! تا خود دانشگاه میرسونه.(خیلی ماهی)

جالبه! این چیزایی که گفتم تقریبا همه ی صبح هایی که  میرم دانشگاه برام اتفاق میافته.

ولی هیچ وقت برام تکراری نبوده,همیشه مرورش لبخند رو ,رو لبهام میاره ,شیرینه ,دوست ندارم یه روز برای این روزا دلم تنگ بشه .

 

 

 


تا حالا شده پاتو رو دلت بزاری بعد تصمیم بگیری؟

چهارشنبه 29 آبان 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

این روزا منتظرم؛

منتظر یه اتفاق مهم, یه خبر خوش, یه تحول, یه تغییر مسیر اگه خدا بخواد.(تا 6 آذر معلوم میشه)

چند وقت پیشا پامو رو دلم گذاشتم, با یه کار هنری که خیلی دوسش داشتم تو زندگیم خداحافظی کردم ,خدا به من لطف کرد و گذاشت عاقلانه تصمیم بگیرم.

شاید اگه یه روز دوباره موقعیتی پیش بیاد و با پارامتر هایی که از نظر من ارزش هست,تناقض نداشته باشه دوباره سراغش برم.راستش دلم برای همون چیزی که باش خداحافظی کردم تنگ میشه.خیلی سخته ,روزای اول که فقط مات بودم,دل تنگ بودم,ولی احساس میکردم بهترین تصمیم رو گرفتم,تصمیم مهمی بود.

اینروزا بی خودی وقت کم میارم.دلم مسافرت میخواد.فقط دوست دارم تنها برم.

انگار خستم.امیدوارم همه یادمون نره که یه روز قراره بریم اون دنیا.یادمون نره اومدیم این دنیا تا تکامل پیدا کنیم.یادمون باشه جز برای رضای خدا کاری انجام ندیم.

چند شب پیشا فکر میکردم اگه الان ملک الموت بیاد بگه بیا بریم ,آماده ای؟من...من هیچی ندارم ,دستام خالیه.


وقتی از اون بالا همه چی کوچولو بنظر میرسه

یکشنبه 12 آبان 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

وقتی میرم کوه احساس سبکی میکنم.وقتی از اون بالا به پایین نگاه میکنم, چراغای شهرمونو میبینم,وقتی از اون بالا همه چی کوچولو بنظر میرسه,از اونجا احساس آرامش میکنم,وقتی اون بالا هستم احساس میکنم فکرم آزادِ,احساس رهایی میکنم.

امشب که داشتم میومدم خونه نگاهم به ماه افتاد.خیلی قشنگ بود ماه بازم شکل ماه تو قصه ها شده بود...

(ماه قصه های من یه هلاله)

همیشه با یه شوق خاصی به ماه نگاه میکنم,برام همیشه جذابیت داره.

هوا صاف وتمیز شده.آخه دیروز کلی بارون اومد.از سر کوچه تا خونه پیاده اومدم,از پیاده روی تو این هوا خوشم میاد,یعنی حتی اگه تو اوج خستگی هم باشم انرژی میگیرم.

.

.

خدانگهدار...

 

 


«تصویر آرامش»

پنجشنبه 25 مهر 1387

نوع مطلب :آرامش، 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر می خواست.

تصویر دوم نیز کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلوی دوم است. بعد توضیح داد که: آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است


بوی ماه مهر ماه مهربان

جمعه 5 مهر 1387

نوع مطلب :بوی ماه مهر، 

     باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی *** می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها *** اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید *** سرخ بر تخته سیاه مدرسه


بوی پائیز همیشه برایم تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر و قلم نو بود که تا مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلم مراقبت می کردم. می خواستم تا آخر سال همان بو را داشته باشند. حسی زودگذر که فقط تا یک هفته دوام داشت.

 

هنوز هم با پائیز به وجد می آیم و هوس نویی می کنم. دلم می خواهد باز روپوش مدرسه به تن کنم و در میان شادی و غوغای بچه ها خودم را گم کنم. پا به دنیایی بچگانه بگذارم و از آن لذت برم. بخندم، بدوم، و بازی کنم، فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خود ساخته ام. این دنیا دیگر محصور باید ها و نباید های ساختگی نیست. بی انتهاست. بی غل وغش، آرام و راحت و بی دغدغه. راحت می خندی، راحت می گریی و راحت تر همه را فراموش می کنی.

روزهای اول مهر ... روزهای پر از شادی و دلهره.

 

اما امسال انگار خیلی خسته هستم

تابستان امسال تقریبا هر روز رو  بیرون از خانه بسر میبردم.

فردا ششمین روز از ماه مهر میگذره و من انگار هنوزم قصد رفتن به دانشگاه رو ندارم.البته  دانشگاه هم تق و لق بوده و از فردا حتما میرم.

میخوام بگم انگار اون اشتیاق و هیجانی که هر سال داشتم رو دیگه ندارم.

انگار اون شادابی و طراوت اول مهرها رو ندارم .خستم.

هر چی هست حس خوبی نیست.دوستش ندارم.

دیروز تو جمع چندتا بچه دبستانی بودم.یکیشون انقدر خشگل لوازم تحریرشو از تو کیف صورتی رنگش در میاوردو به دوستاش نشون میداد.

یاد کوچولویی هام افتادم.

یاد اون موقع ها که برچسب میگرفتم و میدادم مامان مهربونم تا اسمم رو روش بنویسه تا بزنم رو کتابای مدرسم.

یادش بخیر....

یادش بخیر مامان مهربونم کنارم مینشستو منو تو جلد کردن کتابای مدرسم کمک میکرد.

وای....یادش بخیر وقتی تعداد بیستای دیکته ی کلاسیم  به ۱۰ تا که میرسید میومدم پیش بابای خوبم و با شیرینی و لحن کودکانه ام میگفتم :بابایی دفترمو ببین .یک...دو...سه...........هشت...نه.....ده ه ه ه ه ه .

یعنی حواست به من باشه باید چی؟جایزه بدی.

یادش بخیر اون وقتا که یه بسته مدا رنگی و آبرنگ و مداد شمعی برام حکم پاداش داشت.

بابای مهربونم شمام یادته؟

چقدر بزرگ شدم.

میگم بابا..........مامان....

دوست دارید دوباره اون روزا برگردن و من بشم همون دختر کوچولویی که شبا بهش دیکته ی شب میگفتید؟

بابا من یادمه .شمام یادته وقتی مشقامو کج و کول مینوشتم پاک کن دست میگرفتی و میگفتید اینو خشگل تر بنویس بابایی.

امشب یهو دلم برا همه چیز تنگ شد.

دوست دارم از همه چیه اون موقع ها بنویسم .

از مهر هزار آفرین خانم معلم ها.

از زنگ نقاشی که همیشه دوستش داشتم.

هه زنگای انشا که .........شباش با بابا و مامان باهم دیگه انشا مینوشتیم.

یادش بخیر اول دفتر مشقامو تمیزو مرتب مینوشتم ولی از صفحه ی نوزده ...بیست که رد میشد ........ .

وای ی ی ی

یادش بخیر شبا برنامه ی فردام رو تو کیفم میچیدم.

انگار کل کودکیم جلو چشمام اومده.....

 

ولی انگار اون حس خوب ماه مهر رو ندارم امسال.

من هر سال این موقع ها از خوشحالی خوابم نمیبرد.

.

.

.

از میان همه ی حرف هایی که تو ذهنم مانده و نمینویسم تنها یه چیز میگم:

چقدر زود بزرگ شدم.

همین.

وصال



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ