تبلیغات
وصال
وصال

خدایا به همه آرامش بده .

دوشنبه 4 خرداد 1388

نوع مطلب :دل نوشته، حافظ، 

سلام

فکر میکنم تا هشتم تیر این آخرین پستم باشه.

اردیبهشت هم تموم شد.قشنگ ترین فصل سال.

بااینکه عاشق اسفندماه هستم , اردیبهشت رو هم خیلی دوست دارم.

اینروزا آرامش عجیبی دارم.لحظه لحظه های این روزها برام قشنگه .

احساس رهایی میکنم .

راستی گلای یاس تو حیاطمون باز شده , شبا وقتی بابای عزیزم پنجره رو باز میکنه بوی یاس کل فضای خونه رو فرا میگیره .

صبح ها وقتی بیدار میشم یه سر میرم حیاط یه نفس عمیق میکشم بعد میرم به گلای یاس که رو دیوار هستن و دور تا دور حیاط رو احاطه کردن لبخند میزنم , بعد به رز های قرمز و نارنجی که تو باغچه وسط حیاط نشستن سلام میکنم. راستی با درخت اننجیرو آلو هم احوال پرسی میکنم ,آخه حالشون مساعد نیست .

بوته های توت فرنگی هم موقع سلام به رزا برام دست تکون میدن .چقدر قشنگن این کوچولوها قرمز!

داشت یادم میرفت با بامبو های داخل گلدونه کناره پذیرایی هم هر روز صحبت میکنم , هر روز بهشون میگم که از دیروز چقدر زیباتر شدن .

بعد میرم بابای عزیزو صدا میزنم یه سلام ... صبح بخیر ه پر انرژی بهش میدم .میگم پاشو بابا یی ببین چقدر هوا قشنگه ,بیا برو تو حیات یه نفس عمیق بکش ........................... .

مامان مهربونم ,خودش فعاله هر روز صبح به اتفاق یکی از دوستانه محترمش میرن پیاده روی .

این روزا خیلی قشنگن .

هر روز صبح به چهره ی قشنگ و مهربون مامان و بابا نگاه میکنم و از  خداوند به خاطر اینکه دو گل زیبا به من اعطا کرده  سپاس گذارم. مهربون خدا , ممنونم.

خدایا به همه آرامش بده .

و یکی دیگه از غزل های  زیبای حضرت حافظ:

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
             آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
             اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
             برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
             ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
             آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
            فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 


عزیزترینم پیوندتان مبارک

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

نوع مطلب :دل نوشته، 

سلام مهربونم.

این بار قبل از اینکه باور کنم که رفتی , جای خالیت در خانه این موضوع را برایم اثبات کرد.

نه !

اصلا بگذار  از اون لحظه بگویم که در ماشین بوق بوق زنان , به پشت ماشینه پر از گلت میامدیم , لیلیومی که از ماشینه عروسی که تو در آن نشسته بودی ,کنده بودم , را در دست داشتم و از پنجره ی ماشین بیرون آورده بودم !برایت تکان میدادم .

بیاد داری؟ همه ماشینها برایت بوق میزدن.

زیبا بود.

شادی ...خنده...لبخند...

 اما غم هم بود . در اوج هیاهوی مراسم , دلم بشدت گرفت , و تنها تظاهر میکردم منم شادم.خنده هایم تنها تبدیل به یک تبسم شده بود.

با کمی دقت متوجه میشدی  که چقدر دلم برایت تنگ شده.(میدانم فهمیدی)

آری...دلم هزار بار برایت تنگ شده بود.

نگاههایم با تو سخن میگفت .بیاد داری؟

حالا از صمیم قلب میگویم :عزیزترینم

                                                         پیوندتان مبارک


این جامها كه در پی ام می شود تهی*دریای آتش است كه ریزم به كام خویش

دوشنبه 31 فروردین 1388

نوع مطلب :فریدون مشیری، 

پرکن پیاله را
كه این آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها
كه در پی
ام می شود تهی
دریای آتش است كه ریزم به كام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سركش و جادویی شراب
تا بیكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمی برد
پر كن پیاله را
هان
ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی
با این كه ناله میكشم از دل
كه آب
آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر كن پیاله را

فریدون مشیری


این قـافله ی عمر عجب می گذرد

چهارشنبه 28 اسفند 1387

نوع مطلب :نوروز، 

یا صاحب الزمان(عج)...عشق از منو نگاه تو تشکیل میشود ... گاهی تمام من به تو تبدیل میشود...وقتی به داستان نگاه تو میرسم... یکباره شعر وارد تمثیل می شود...ای عابر بزرگ که با گام های تو ...از انتظار پنجره تجلیل می شود... تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد ... بر چشم های پنجره تحمیل می شود؟...ایا دوباره مثل همان سالهای پیش ...امسال هم بدون تو تحویل می شود؟... بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو... بازار وزن و قافیه تعطیل میشود... آن روز هفت سین اهورایی بهار...موعود ! با سلام تو تکمیل می شود.

یا مقلّب القلوب و الابصار
یا مدبّر اللّیل و النّهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال

سال که نو شد،گلها که شکفتند،پرندگان که به پرواز درآمدند، یادی از دلت کن، مبادا که این دل تو راکد و خاموش بماند، بهار مال دل ماست.


شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

شنبه 24 اسفند 1387

نوع مطلب :دل نوشته، حافظ، 

دیروز یه پسر بچه تو مترو فال میفروخت ؛ منم نیت کردم و یکی خریدم:

شاهد آن نیست که مویی و میانی داردشیوه حور و پری گر چه لطیف است ولیچشمه چشم مرا ای گل خندان دریابگوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جادل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردیخم ابروی تو در صنعت تیراندازیدر ره عشق نشد کس به یقین محرم رازبا خرابات نشینان ز کرامات ملافمرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرایمدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش

 

بنده طلعت آن باش که آنی داردخوبی آن است و لطافت که فلانی داردکه به امید تو خوش آب روانی داردنه سواریست که در دست عنانی داردآری آری سخن عشق نشانی داردبرده از دست هر آن کس که کمانی داردهر کسی بر حسب فکر گمانی داردهر سخن وقتی و هر نکته مکانی داردهر بهاری که به دنباله خزانی داردکلک ما نیز زبانی و بیانی دارد


فراموشم کن

چهارشنبه 21 اسفند 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

 

زلال باش.

خلوتم را بر هم نزن ,که اصلا در شرایطی نیستم که بخواهم متلاطم شوم.

راحتم بگذار ,من این آرامش را دوست می دارم .

فراموشم کن .


پدر بزرگ مهربانم به آسمانها پرواز کرد

چهارشنبه 21 اسفند 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

سلام

بالاخره لب هایم به سخن آمدند و دستانم آماده ی نوشتن حرف های دلم شدن.

اما نه !در چنین شرایطی باز هم نوشتن سخت است.

میخواستم از خیلی قبل تر سخن بگویم اما روحم طاقت این همه دل تنگی را ندارد.

و دوست ندارم با مرور قبل تر از این ها بر دلتنگی ام افزون کنم.

از 13 بهمن می گویم.یکشنبه بود.آن روز که عزیز دلم ,پدر بزرگ مهربانم به آسمانها پرواز کرد.

دوست ندارم از لحظه لحظه ی آن دقایق تلخ سخن بگویم.

گویی در آن لحظات ثانیه ها مثل من مبهوت شده بودند و تکان نمیخوردن .آری تقصیر ثانیه ها بود که دقیقه ها دیر میگذشت.

23 اسفند ماه ,درست میشود چهل روز .

دیگر توان گفتن راجع به آن ندارم.تا همین حد هم آزارم داد.

15   تا 20  اسفند ماه به اتفاق جمعی از دوستان از طرف دانشگاه سری به شهرها و مناطق جنگی  جنوب کشور زدیم.سفر خوبی بود.آرامم کرد.

این سفر , اردوی بازدید از مناطق جنگی , شنیدن روایت های شب های عملیات ,گفتن از جوانمردی ,ایثار ,تقوا و...را دوست دارم.

از اینکه سال جدید را با تجدید پیمان با جوانمردانی که در راه خدا شهید شدن آغاز میکنم احساس خوبی دارم.

 

 


موشه و درخت سیب

سه شنبه 24 دی 1387

امروز دومین امتحان از امتحانات پایان ترم رو دادم.

امروز روز خوبی بود,خیلی شاداب و پر انرژی بودم ,با اینکه چند شبه بخاطر این دو امتحان که از قضا پشت سر هم م بود,خوب نخوابیدم.

از دانشگاه که اومدم ,بعد از خوردن ناهار تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم.

وارد اتاقم شدم,نگاهم به کتابخانه ای که در گوشه ی اتاقم قرار داره و همیشه در حال انفجاره و البته در این روزهای امتحانات وضعیتش از روزهای عادی درام تره افتاد.

عنوان یه سری از کتابام به چشمم خوردو بدون دلیل یاد عنوان اولین کتاب داستانی افتادم که در دوران کودکی بابای مهربونم برام خریده بود و من خودم سعی کردم آن را بخوانم.

کتاب زیبای موشه و درخت سیب.

یهو دلم خواست دوباره اون کتابو بخونم.سریع رفتم سر جعبه ای که توش کتاب داستان های قشنگه دوران بچگیمو گذاشته بودم .در جعبه رو باز میکنم باخودم میگم حتما همینجاس ,وای خدای من کتاب های کوچولوی فیل و فنجان ,کتاب فسقلی کجا میروی ,فسقلی کجا میروی رو باز میکنم ,صدای مامان در گوشم زمزمه میشود که برایم کتاب میخواند و من با هیجان عکس های آن صفحه رامیدیدم,درست مثل همان روزها که مامان کتاب میخواند و من دوست داشتم متن های آن صفحه تمام شود تا به صفحه ی بعدی رویم تا من عکس های صفحه ی بعد را ببینم,با همان هیجان به تصاویر نگاه میکردم.هنوز سه تا جلد کتاب فسقلی رو کامل از جعبه بیرون نیاورده بودم که چشمم بین کتابها به کتاب قرمز و مشکی خورد,داستان زندگی دوتا کرم بود که در دندان یه پسر زنگی میکردن ,خدای من من این کتابو یه بعد از ظهر برای آقاجون خدابیامرزم خوندم و او از طرز کتاب خواندن من لذت میبرد.کتاب ها رو یکی بعد از دیگری بیرون میارم . اما موشه و درخت سیب بینشون نبود (ولی حتما پیداش میکنم)

یاد حرف بابا میفتم که همیشه میگه  : تو اگه شصت سالتم   بشه بازم یه دختر کوچولوی شصت ساله ای!

عاشق این جمله ی بابا هستم .

و اما کتاب زیبای موشه و درخت سیب:

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی یک جنگل دور زیر یک درخت سیب موش موشک ایستاده بود. آخه چشمش اون بالا به چند تا سیب افتاده بود. سیبهای سرخ و قشنگ خوش آب و رنگ برده بودن دل از این موش زرنگ.

این کی بود که بی هوا از راه رسید؟ تا بیای چشم بزنی سیبه رو چید؟ یه پرنده بود پرید موش ما کارشو دید. اما موشه پر نداشت پر بزنه به درخت و آسمون سر بزنه.

اون که رفت میمون اومد. میمون خندون اومد. رفت از درخت بالا مثل تیر و فشفشه یه سیب درسته خورد مثل اینکه کشمشه. موشه گفت چه راحته این که کاری نداره بی زحمته! کاش یکی بهش میگفت این درخته موش موشک بالا رفتن از درخت خیلی سخته موش موشک.

بعد میمون فیل اومد فیل چاق و تپلی. تا رسید با خرطومش چید یک سیب گلی.

موشه تا فیله رو دید دست به کار شد دوباره. بله راهش همینه بروبرگرد نداره. اما راهش این نبود موشه اشتباه میکرد نباید بدون فکر به فیله نگاه میکرد.

بعد زرافه رسید. با لباس خالخالی یه دونه سیب از درخت چید بی معطلی. موشه هم اومد که گردن بکشه با خودش فکر میکرد گردنش مثل کشه.اما حیف که گردنش کوتاه بود از زمین تا شاخه ها خیلی خیلی راه بود.

رسید از راه کانگورو. رفت یه راست جلو جستی زد مثل فنر سیبی چید بی دردسر. موش ناقلای ما تند و فرز پرید بالا. اما آخرش چی شد؟ سیبه موند روی درخت موشه موند روی زمین فقط همین.

حالا نوبت کی بود کرگدنه. که بیاد و به درخت شاخ بزنه دماغ موش بلا تیز و ریز و سربالا مثل شاخ کرگدن تو یه جنگ تن به تن به درخت سیب خورد موشه افتاد رو زمین خوبه از درد نمرد.

فکه از راه رسید تا رسید موشه رو دید چی شده موش کوچولو؟ نکنه دیدی لولو ؟ نه بابا لولو کیه؟ بگو مشکلت چیه؟

اگه پرواز نکنم از درخت بالا نرم دماغم دراز نشه گردنم بلند نشه اگه بالا نپرم به درخت شاخ نزنم چه جوری سیب بکنم؟

فکه گفت من میدونم راهشو نشون میدم یه راه تازه برای سیب چیدن. یه دونه سیب مال تو یه دونه سیب مال من.


برایت مینویسم

دوشنبه 16 دی 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

برایت مینویسم,آخر نشد امروز  حرفهایم را بشنوی.

نه که نتوانم حرفم را بزنم , نه.

نخواستم غرورت را بشکنم , نخواستم خیلی چیز های دیگر شکسته شود...

هر چند که تو شکستی!

امروز که نه از همان روزی که  بی دلیل سرم فریاد میزدی و از عصبانیت صدایت به لرزه در آمده بود ,میخواستم آرام زمزمه کنم که اگر از اول راست میگفتی شاید اینقدر روی حرف هایت حساب باز نمیکردم.

امروز دوست داشتم  فقط دو چیز بگویم: یکی نوش دارو بعد از مرگ سهراب دیگر چه سود  و اینکه ارزش آدما خیلی بیشتر از اینه که بهشون دروغ بگی .

کاش حرمت ها شکسته نشده بود.


شب یلدا

دوشنبه 2 دی 1387

نوع مطلب :دل نوشته، 

شب یلدا هم گذشت.

بابای مهربونم حافظ برداشت و منم نیت کردم و ...

...,شب قشنگی بود.

اینم فال من:

چو آفـتاب می از مـشرق پیالـه برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لالـه برآید
نـسیم در سر گل بشکند کلاله سنبـل
چو از میان چمـن بوی آن کـلالـه برآید
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
کـه شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشـت
کـه بی ملالت صد غصه یک نوالـه برآید
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حوالـه برآید
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بـلا بـگردد و کام هزارسالـه برآید
نـسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالـبدش صد هزار لالـه برآید



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ