سلام
فکر میکنم تا هشتم تیر این آخرین پستم باشه.
اردیبهشت هم تموم شد.قشنگ ترین فصل سال.
بااینکه عاشق اسفندماه هستم , اردیبهشت رو هم خیلی دوست دارم.
اینروزا آرامش عجیبی دارم.لحظه لحظه های این روزها برام قشنگه .
احساس رهایی میکنم .
راستی گلای یاس تو حیاطمون باز شده , شبا وقتی بابای عزیزم پنجره رو باز میکنه بوی یاس کل فضای خونه رو فرا میگیره .
صبح ها وقتی بیدار میشم یه سر میرم حیاط یه نفس عمیق میکشم بعد میرم به گلای یاس که رو دیوار هستن و دور تا دور حیاط رو احاطه کردن لبخند میزنم , بعد به رز های قرمز و نارنجی که تو باغچه وسط حیاط نشستن سلام میکنم. راستی با درخت اننجیرو آلو هم احوال پرسی میکنم ,آخه حالشون مساعد نیست .
بوته های توت فرنگی هم موقع سلام به رزا برام دست تکون میدن .چقدر قشنگن این کوچولوها قرمز!
داشت یادم میرفت با بامبو های داخل گلدونه کناره پذیرایی هم هر روز صحبت میکنم , هر روز بهشون میگم که از دیروز چقدر زیباتر شدن .
بعد میرم بابای عزیزو صدا میزنم یه سلام ... صبح بخیر ه پر انرژی بهش میدم .میگم پاشو بابا یی ببین چقدر هوا قشنگه ,بیا برو تو حیات یه نفس عمیق بکش ........................... .
مامان مهربونم ,خودش فعاله هر روز صبح به اتفاق یکی از دوستانه محترمش میرن پیاده روی .
این روزا خیلی قشنگن .
هر روز صبح به چهره ی قشنگ و مهربون مامان و بابا نگاه میکنم و از خداوند به خاطر اینکه دو گل زیبا به من اعطا کرده سپاس گذارم. مهربون خدا , ممنونم.
خدایا به همه آرامش بده .
و یکی دیگه از غزل های زیبای حضرت حافظ:
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
تبلیغات
.
.
.سریع رفتم سر جعبه ای که توش کتاب داستان های قشنگه دوران بچگیمو گذاشته بودم .در جعبه رو باز میکنم باخودم میگم حتما همینجاس ,وای خدای من
کتاب های کوچولوی فیل و فنجان ,کتاب فسقلی کجا میروی ,فسقلی کجا میروی رو باز میکنم ,صدای مامان در گوشم زمزمه میشود که برایم کتاب میخواند و من با هیجان عکس های آن صفحه رامیدیدم,درست مثل همان روزها که مامان کتاب میخواند و من دوست داشتم متن های آن صفحه تمام شود تا به صفحه ی بعدی رویم تا من عکس های صفحه ی بعد را ببینم,با همان هیجان به تصاویر نگاه میکردم.هنوز سه تا جلد کتاب فسقلی رو کامل از جعبه بیرون نیاورده بودم که چشمم بین کتابها به کتاب قرمز و مشکی خورد,داستان زندگی دوتا کرم بود که در دندان یه پسر زنگی میکردن ,خدای من
(ولی حتما پیداش میکنم)