تبلیغات
وصال
وصال

با همه یکرنگ باش

چهارشنبه 14 بهمن 1388

سربلندی گر تو خواهی با همه یکرنگ باش

قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است


آسمان شو، ابرشو، باران ببار

پنجشنبه 17 دی 1388

نوع مطلب :دل نوشته، مولانا، 

چه بگویم ؟!

چه بگویم که آنقدر حساس شده ام که به شاخه گلی شاد میشوم و با پژمردنش غمگین.

خاطراتم را مکتوب میکنم.

مینویسم از حال ولی به آینده می اندیشم.

به کودکان نگاه عمیق میکنم ...که فقط  در حال  زندگی میکنن و از این خصوصیتشان لذت میبرم ولی سعی نمیکنم مثل  آنها باشم , چرا که نمیشود...

بر سر دو راهی زندگیم قرار میگیرم.

درست در نقطه عطف .

نمی توانم تصمیم بگیرم  کدام راه را انتخاب کنم. آخر به دو مسیر تعلق خاطر دارم.

برای همین از برایند دو راه  حرکت می کنم.

و  من در حال حرکتم اما با تردید...چه میشود؟...به کجا میروم؟..چه شد که به اینجا رسیدم؟...نکند دیر به مقصد برسم؟...وای اگر اصلا به مقصودم نرسم چه میشود؟...؟....؟؟؟

به سال83 گریز میزنم .

دغدغه های آن سالها را ورق میزنم , لبخند میزنم , به بعضی از آنها حتی قهقه میزنم.

چند صفحه جلوتر مرا به فکر فرو میبرد , به خودم احسنت میگویم بخاط افکارم. روحیه میگیرم .

دوباره به حال برمیگردم.ناگاه آرامش عجیبی در خود حس میکنم .با خود میگویم :میگذرد .

آسمان شو، ابرشو، باران ببار                      ناوه چون بارش بود ناید بکار

  آب اندر ناودان عاریتی است                        آب اندر ابر وباران فطرتی است

       جان شو، ازراه جان، جان را شناس                یار بینش شو، نه فرزند قیاس   

مولانا                                                                                       


صبر رامفهوم و معنا زینب است

شنبه 5 دی 1388

نوع مطلب :ماه محرم، امام حسین علیه السلام، حضرت رقیه سلام الله علیها، 

سلام

امشب شب عاشورا ست.

سخت دلم شکست با خوندن ابیات زیر:

هوای مسلمی ام انتظار ِ دیدار است

اگر چه عاقبت انتظار ها دار است

روز وصل دوست داران...اما در خرابه

گنجشک پر ، جبریل پر ، بابا سه نقطه

من پر ، تو پر ، هر کس شبیه ما سه نقطه

عمه ، عمه نه ، بالهایش پر ندارد ،

باید بماند در خرابه تا سه نقطه

اصلا چرا من خواستم پیشم بیایی؟

بابا شما که پا نداری تا سه نقطه

یادت میاید روزهای در مدینه

دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه

وقتی لبت را زیر پای چوب دیدم

میخواستم کاری کنم اما سه نقطه

---

انگشت خود را جمع کرد و ناگهان گفت

انگشت پر ، انگشتر بابا سه نقطه

منبع:http://green_mile.mihanblog.com/


گویی با من شوخیش میگیرد

دوشنبه 4 آبان 1388

نوع مطلب :دل نوشته، 

به نام  مهربانم

اینروزا وقتی ماه به همراه ستارگانش در آسمان هست از خانه خارج میشم و زمانی که  دوباره ماه با ستارگانش در آسمان سیاه ظاهر میشوند به خانه باز میگردم.

ساعت 5:30 صبح سوار سرویس میشم و هنوز از سر کوچه خیلی دور نشدیم که خوابم میبرد و وقتی بیدار میشوم که خورشید خانوم با پرتوهای طلاییش گویی با من شوخیش میگیرد و از پنجره به صورتم میتابد .در عالم خواب و بیداری سر به سرش میذارم و پرده را میکشم تا شاید دقایقی بیشتر بتوانم بخوابم اما فایده ندارد و از دریچه ای دیگر به رویم میتابد.با حس رضایت تسلیمش میشوم و روز جدیدم را در سرویس آغاز میکنم.

..................

...

شاید ادامه داشته باشد...

 

 

وقتی استاد سروش از این موضوع مطلع شد با لبخندی همراه با تامل گفت:چه زندگی پر مفهومی!

من نفهمیدم که چه چیز پر مفهوم برای استاد جلوه کرد؟

اینروزها بیش از حد فکر میکنم.به حدی که گاهی اوقات احساس میکنم ذهنم میخواهد منفجر شود.

گویی دارم به یک ربات تبدیل میشوم.

ایکاش واقعا ربات بودم.کاش مثل یک ربات نسبت به اطرافم بی اهمیت بودم و تنها به برنامه ای که باید انجام دهم عمل میکردم.

 

تا حالا به این موضوع فکر کردید که نسل جوان ما,هم  پیره؟

آدم به تناقض میرسه.

دلم برای خندیدن تنگ شده.

دلم میخواهد از ته دل بخندم ولی افکارم بدجور بهم گره خورده.

 

دلم برای مامان تنگ شده.برای بابا هم همینطور.(با اینکه در کنارشونم ولی کمتر میبینمشون )

دلم میخواد برم کوه و از فراز کوه به شهرمون نگاه کنم و به دغدغه های  خودم تمسخر بزنم.

اینروزا تنها چیزی که برام تکراری نشده دیدن ماهه.

بینهایت دوستش دارم .ماه را میگویم .

دچار کمبود وقت شدم.

...

این پست رو هم برای دوستایی نوشتم که گفته بودن چرا دیگر نمینویسم.

 

 

 خدایا کمکم کن.

 

 


حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

پنجشنبه 29 مرداد 1388

نوع مطلب :دل نوشته، حافظ، 

میگم چقدر سخته  بخوای بین عقل و احساست یکی رو انتخاب کنی.

چقدر خوبه عقل و احساست یه چیز بگن. اونوقت همه چیز آسون میشه.

چه زیبا گفت حضرت حافظ:

هر آن كه جانب اهل خدا نگه دارد    

    خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست    

    كه آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاى    

    فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست كه معشوق نگسلد پیمان    

    نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینى   

    ز روى لطف بگویش كه جا نگه دارد

نگه نداشت دلم و جاى رنجش نیست   

    ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سرو ز رو دل و جانم فداى آن یارى    

    كه حق صحبت و مهر و وفا نگه دارد

غبار راهگذارت كجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

جمعه 16 مرداد 1388

نوع مطلب :امام مهدی عج الله تعالی فرجه، 

سلام بر منتظران موعود

امروز  روز جمعه , پانزدهمین روز از ماه زیبای شعبان هست.

به امید روز ظهور و شاد شدن قلب مومنان و عاشقان مولا

اللهم عجل لولیک الفرج

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید

  "مرحوم محمدرضا آغاسی"


تولدت...

دوشنبه 12 مرداد 1388

نوع مطلب :دل نوشته، 

سلام نیره جونم

از سال 84 به بعد دیگه فرصتی پیش نیومد که همدیگه رو ببینیم.

4سال گذشت .

اما فراموش نشدی.

امیدوارم فرصتی پیش بیاد و دوباره ببینمت مهربون.

تولدت مبارک عزیزم.


گاهی فراموش میکنیم که داریم نفس میکشیم

دوشنبه 5 مرداد 1388

نوع مطلب :دل نوشته، 

دیروز بعد از ظهر ساعت 4 فلکه اول گوهردشت جایی کار داشتم , به مریم گفتم  ساعت 4:30  بیاد روبرو مانتو سرای فردوس که تو همون فلکه هست.

دوستی منو مریم مثل همه دوستی ها خیلی اتفاقی بود , اما یه فرق کوچولویی داشت.

اینکه ما شاید کلا 4 ساعت هم رو در روی هم نبودیم , یا حتی با هم مکالمه نداشتیم و... .

انگار مریم یه چراغ بود , یه نشونه , یه علامت که نظر منو بطور اتفاقی به خودش جلب کرد تا من بتونم با افرادی آشنا بشم که مثل من نمیتونن گل را ببینن , رنگ را , آبی آسمان  , دریا ,موج  , رقص بید مجنون در باد   ...

خدای من ! به قول سمانه اونا حتی زمین رو که روش قدم بر میدارن ندیدن .

این حرفو سمانه یه روز که داشتیم از دانشگاه بیرون میامدیم گفت.

(یه آقایی با ظاهری آراسته , با عصای سپید ,حد واسط دانشکده روانشناسی و مدیریت  ایستاده بود ,و چند قدم اونور تر از این آقا چاله ای بود.

قدم هامو سست تر بر میداشتم و به او نگاه میکردم . میخواستم برم پیشش تا اورا از چاله کنارش آگاه کنم , تا خدایی نکرده آسیب نبینه .

که یکی از بچه ها رفت دستشو گرفت و اونو راهنمایی کرد .خیلی متاثر شده بودم .تو راه همش با سمانه راجع به اون صحبت میکردم , که وای سمانه ...

اینا واقعا هنرمند هستن!

اینا چجوری درس میخونن ؟چه جوری کارای شخصی شونو انجام میدن و هزار ها چرای دیگر؟؟؟؟؟)

داشتم از مریم میگفتم. مریم نابینا نیست!

اما سخت بیناست.

مریم دانشجوی رشته الهیات هست و انشاالله ترم بعد درسش تموم میشه.

من از طریق مریم با کانون روشن دلان واقع در طالقانی (کرج) آشنا شدم.

میگم  چه قدر خوبه هر از چند گاهی وقت بزاریم و به چنین مکان هایی مثل توان بخشی ها , کانون روشن دلان و حتی خانه سالمندان سر بزنیم.

نباید بزاریم اونا از جامعه جدا بشن .اونا به مکالمه با ما نیازدارن .ما هم همینطور.

وقتی اعضای کانون رو میبینم , بیشتر به نعمت هایی که خدا به من داده توجه میکنم.

انگار گاهی فراموش میکردم  که چشم هم یه نعمت هست ,و اینطور فرض میکردم که خوب خدا باید به من چشم میداده.

انگار لازمه ی آفریده شدنم بوده اعضای بدنم و خیلی چیزهای دیگر که از اونا خیلی هامون غافلیم.

مثلا گاهی فراموش میکنیم که داریم نفس میکشیم , نه؟

(خیلی ها الان دارن بوسیله دستگاه اکسیژن تنفس میکنن)


گاهی به نگاهت نگاه کن, همین.

شنبه 3 مرداد 1388

نوع مطلب :دل نوشته، 

میخواستم برای تو بنویسم.

ولی............ نشد!

نه.....نه اینکه نشود.....نخواستم....حس کردم با نگاهم با تو حرف بزنم گویا تر است.

لابد شنیدی  چشم ها هم حرف میزنند؟!

تا به حال به حرف چشم ها گوش داده ای؟

پوز خند میزنی ,ابروانت را بالا می اندازی ...و میگویی چه سنخیتی باهم دارن؟

و من از تو مایوس میشوم و میگویم :تو اصلا نگاه چشم ها را نمیفهمی.

اصلا تا به حال به نگاهت ,نگاه کرده ای؟

چقدر غافلی!

 

 


کویر

دوشنبه 29 تیر 1388

نوع مطلب :دل نوشته، 

سلام

از اینکه محبت دارید و سر میزنید و نظر میدید ,ممنونم.

این روزا کتاب کویر دکتر شریعتی رو میخونم .

اینم قسمتی از نوشته های ایشونه که دلم نیومد اینجا ننویسمش:

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

 هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟

هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟

می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟

اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟

تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! 

   « دکترعلی شریعتی »

( هبوط در کویر )

 



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ