تبلیغات
وصال
وصال

سلام دختر پروانه های نا آرام

پنجشنبه 14 مرداد 1389

نوع مطلب :رحمان نوازنی، 

نوشته بود : که باید کبوتری بشوی

و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی

سلام دختر پروانه های نا آرام

درون پیله مبادا که بستری بشوی

ورق بزن که به فهرست عمر من برسی

به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی

اگر چه شهر پر از مین های آلوده است

به احتیاط گذر کن که معبری بشوی

که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی

... که آن طرف تر از این کوچه ها ، دری بشوی

بکوش چادر باغ نجابتت باشی

و سایه ی سر گلهای روسری بشوی

شب تولد تو جشن رفتن من بود

تو آمدی که شب خوش خبر تری بشوی

شب تولد تو رحمت شهادت داشت

خدا برای همین خواست " دختری " بشوی

کنار سنگرم آن شب مُنوّری افتاد

و عشق گفت : که باید منوّری بشوی

که نسلهای پس از تو ، تو را بسوزند و

برای محفلشان شمع باوری بشوی

بیفت روی منور؛ به نام ابراهیم

بسوز تا که گلستان دیگری بشوی

گریست روی تنم عشق و گفت : می باید

تو جزو سوخته های معطری بشوی

که خاک لاله به لاله تو را ببوید و تو

میان دشت گل بی نشان تری بشوی

*******************

سلام دختر بابا ؛ سلام بارانم

دلم نخواست که بغض شناوری بشوی

از اینکه " آه " کشیدم تمام دردم را

نه اینکه ! آینه ی من : "مکدّری " بشوی

برات نامه نوشتم برای روزی که

کبوترانه پری نه ، پیمبری بشوی

 

 

شعر از :رحمان نوازنی


تپه صبا

سه شنبه 15 تیر 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

دیروز صبح ساعت 6 شاداب و پر انرژی قدم زنان از کوچه پامچال عبور کردم و وارد خیابان گلستان شدم و بعد از حدود 6..7 دقیقه به سر خیابان ولیعصر رسیدم ،بازم نفر اول شده بودم ،هنوز بچه های سرویس نیامده بودن.

البته من معمولا تو زمینه  سرویس سوار شدن یا از سرویس جا میمونم که در اینصورت یه تاکسی میگیرم و...

یا مثل دیروز اول میشم!

خلاصه سرویس اومدو سوار شدم ،وارد سرویس شدم یه نگاه اجمالی به بچه ها انداختم تا راحیل رو ببینم و اگه کنارش خالیه کنارش بشینم ،(که البته احتمال این اتفاق یک در 100 است )و در غیر اینصورت با ایما و اشاره به هم سلام ،صبح بخیر بگیم که نبود.

در این دو صورت که گفتم اگر رخ بدهد ،جای من میشود صندلی ردیف اول سمت راست و منتظر میشم تا دو ایستگاه بعد ناهید عزیزم سوار بشه ،ناهید اولین کسی بود که تو سرویس کنارم نشست و با هم آشنا شدیم.

ناهید سوار شد و طبق معمول روزهایی که من سر کار میام نشست پیشم و (چون من معمولا شاید اگه خیلی بخوام فعالیت کنم نهایت 2 روز در هفته  بیام سر کار ،بخاطر همین خیلی کم همدیگرو میبینیم  ) تا خود محل کار با هم صحبت کردیم.

با هم قرار گذاشتیم اگه کار من زود تموم بشه با هم یه سر بریم تپه صبا .

خلاصه رسیدیم و هر کدوم رفتیم به واحد مربوط به خودمون و من از همان ابتدای شروع روز کاریم با نام خدای مهربون  تصمیم گرفتم بهترین باشم .

خلاصه امروز ساعت 3:30 کارم تموم شد و ناگفته نماند که اصلا از کار راضی نبودم ،نه از کارم !(تحلیل این هم بماند که ناگفته بماند بهتر هست)

با ناهید تماس میگیرم و میگم سلام چطوری ؟من کارم تموم شد ،بریم؟

ناهید: سلام ،ممنون ، باشه بیا دم ساختمان برون مرزی.

من:15 دقیقه دیگه میرسم.

ناهید : منتظرم.

تو این 15 دقیقه رفتم شبکه پیام ،پیش راحیل عزیزم و پهش گفتم منم با سرویس 7:30 بر میگردم ،راحیل هم گفت : منم همینطور.

خودمو به ساختمان برون مرزی رسوندم و چون ناهید هنورز نرسیده بود ،رفتم دم گیتهای ساختمان آرشیو که محل کار ناهید هم همونجا هست .ناهید اومد  و باهم به سمت تپه صبا رفتیم ،مسیر تپه صبا رو دوست دارم ،خیلی قشنگه .

از جزئیات هدفمون که اصلا چرا رفتیم تپه صبا نمینویسم چون ترجیح میدهم  ،همه را فراموش کنم .

اما تو راه که میرفتیم ناهید از جوونیاش میگفت :که با دوستاش این مسیر رو میومدن و چقدر بهشون خوش میگذشته .انگار همه ی خاطرات ناهید تو اون مسیر براش تداعی شد ،به تپه صبا رسیدیم و اونجا هم کمی شاه توت از درخت چیدیم و خوردیم  و کلی خندیدیم .

پس از انجام کارمون، قدم زنان بر میگردیم  و باز ناهید از خاطراتش میگفت .

بعد مستقیم رفتیم شبکه پیام پیش راحیل و براش ماجرا رو تعریف کردیم (درباره ی اصل رفتنمون به تپه صبا) و کلی هم خندیدیم (هر چند که به هدفمون نرسیده بودیم) ،ناهید ساعت 6 گفت بچه ها من میرم آرشیو تو سرویس میبینمتون .

من پیش راحیل و همکارانش موندم ،تو سرویس هم تا موقع پیاده شدن کلی راجع به مسائل فلسفی ،عقیدتی و ...با هم تبادل نظر کردیم و من واقعا استفاده کردم.

.

.

.

این هم از دیروز.

اول خرداد ماه آرزو میکردم کاش زودتر تیر برسه ،و الآن آرزو میکنم کاش تیر ماه تموم بشه.

خدایا کمکم کن مسیر رو پیدا کنم ،

.

.

.

 

 

 


بهار نارنج

جمعه 4 تیر 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

زیر شکوفه های بهشتی بهار نارنج تو صحن حرم شاه چراغ ایستاده بودیم و چند شکوفه از روی زمین برداشتم و عاشقانه میبوییدمشان.
مردی آمد و شروع به چیدن شکوفه از درخت نارنج کرد و در حالی که با دست راستش شکوفه می چید ،با دست دگرش که از شکوفه مملو شده بود بی آنکه نگاهم کند ،به من بهار های کوچک را هدیه میداد.
اول تعجب کردم ،پشتم را نگاه کردم ،فکر کردم مرا با کسی دیگر اشتباه گرفته .
اما کسی نبود...
دستانم را پیاله کردم ،از بهار نارنج پر شد،چشمانم را بستم و عمیق آنها را میبوییدم ، سر بلند کردم ، چشمانم را باز کردم ....او دیگر نبود.

شیراز - صحن حرم شاه چراغ - نوروز 87


آرامش

سه شنبه 1 تیر 1389

نوع مطلب :آرامش، دل نوشته، 

همه چیز تموم شد...


.

یکشنبه 16 خرداد 1389

نوع مطلب :دل نوشته، حافظ، 

خدایا رهایم مکن...

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند شاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست به فلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ یسر الله طریقا بک یا ملتمسی


مرا چه شده است؟

چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

دیشب اس ام اس داد ،فردا میاد دانشگاه .

خیلی خوشحال شدم .امروز 8 تا 10 گرافیک داشتم. کلاس که تموم شد اس ام اس داد 10:30 میرسه.

رفتم بوفه دامپزشکی ،همونجایی که همیشه با هم میرفتیم.امسال اصلا پامو اونجا نذاشته بودم .وارد بوفه میشم همان صندلی های پرتقالی و میز های سفید .

همان همهمه های پر نشاط بچه ها ، مثل همیشه صدا و هیاهوی  پسر ها ،همهمه ی  دختر ها را در خودش محو کرده.

میز تمیزی انتخاب میکنم و مینشینم .

دختری میز روبرویم نشسته  و در حالی که  سوسیس تخم مرغ با نان سنگک میخورد ،نگاهی هم به جزوه اش میکند.

سمت چپم یه اکیپ 4 نفره نشسته اند و یکی از آنها چنان موضوعی را با آب و تاب برای دوستانش تعریف میکند که 3نفر دیگر مدام بلند بلند میزنند زیر خنده .

نگاهشان میکنم . چقدر همه چیز برایم بی مفهوم شده است .به فکر فرو میروم .

خدای من ، طراوتم را از دست داده ام ؟!

به ساعتم نگاه میکنم ،10:35 دقیقه شد ، چرا نیامد؟

قهقهه ی یکی از آقایون از آن سوی بوفه موجب خنده ی جمع میشود . من نمیخندم .به خنده ها عمیق مینگرم .

فکر میکنم ، به اینکه روزی خودم با شنیدن این صدای قهقهه ، چه خنده ها که نکردم ...

جزوه ی مباحث را باز میکنم یک صفحه میخوانم و ناخود آگاه  یاد ترم 5 و 6 میفتم ، چه خنده ها که بر سر کلاس استاد شمیرانی میکردیم ، همیشه از شدت خنده اشک از چشمانم سرازیر میشد.

خدای من .چقدر شاداب بودم.

یادش بخیر ،چقدر عاشق عکاسی بودم ،هر وقت برای ناهار به بوفه میامدیم ،برای خواندن درس در کتابخانه ، خوردن بستنی قیفی ،نشستن روی چمن های روبروی دانشکده ، سر کلاس .....خلاصه هیچ وقت دنبال سوژه برای عکس گرفتن نمیگشتم ، بلکه همه چیز را برای عکس گرفتن سوژه میکردم.

تو دانشگاه من و دوربین موبایلم معروف شده بودیم.

زنگ موبایلم افکارم را از هم پاره میکند ، سمانه بود .گفت میای  بیرون از دانشگاه ؟گفتم آره همین الان میام .

برای دیدنش لحظه شماری میکردم .

.

.

.

شاید  ادامه داشته باشد.... 


ببین کجای این دنیای فانی ایستاده ای؟

جمعه 3 اردیبهشت 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

میخواستم با تمام وجودم کمکت کنم .

میخواستم بیدارت کنم ، فکر میکردم خوابی.

....ولی خودت را به خواب زده بودی ......................... .

اصلا از اولش قصدم کمک کردن به تو بود ، که این رابطه جوانه زد .

حیف ... حیف  که لیاقتش را نداشتی .

چه ساعت ها که به حرف هایت گوش دادم ، برای حرفهایت ، حرف ها داشتم ، منطق ها آوردم تا فرضیه ها استنباط کنم ...

                       تو چه میفهمی این ها را ؟

                       برایت فقط چند  جمله دارم : چشم هایت را باز کن ، ببین کجای این دنیای فانی ایستاده ای.

         دیگر برایم ذره ای مهم نیستی.


دارم به سمت پنجره فولاد می روم

دوشنبه 16 فروردین 1389

نوع مطلب :امام علی بن موسی الرضا، 

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت

دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت

خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت

پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت

چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت

دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت

خورشید و آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت

پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت

چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

رحمان نوازنی


صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

یکشنبه 15 فروردین 1389

نوع مطلب :نوروز، 

با مامان رفته بودیم خرید شب عید.27 اسفند 1388 بود .دوتا  نایلون دست راستم و سه تا دست چپم . خوشحالو شاد میرفتیم سمت ماشین که ، یدفعه یه آقا پسر با لحن ترحم برانگیزی جلوم سبز شد و هی اصرار که یه فال بخر ، طرز حرف زدنش رو عصابم قدم میزد. دو تا نایلون دست راستمو دادم دست چپم و از کیفم یه 200 تومتنی در آوردم ، کمی خم شدم تا هم قد او شوم ، سرش رو پایین انداخته بود ، دستم را زیر چانه اش گرفتم و سرش را بالا آوردم به چشم هام نگاه کرد ، نگاهش میکردم ، گفتم چرا التماس میکنی؟ محکم باش ، با عزت فال بفروش ، دیگر هیچ وقت التماس نکن ، سرش را باز پایین انداخت .

200 تومانی را دادم و گفتم من نیت میکنم و تو برایم یکی انتخاب کن.

              صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم         تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد كه نصیحت شنود         مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر كنم
آن چه در مدت هجر تو كشیدم هیهات         در یكى نامه محالست كه تحریر كنم
با سر زلف تو مجموع پریشانى خود         كو مجالى كه سراسر همه تقریر كنم
آن زمان كارزوى دیدن جانم باشد         در نظر نقش رخ خوب تو تصویر كنم
گر بدانم كه وصال تو بدین دست دهد         دین و دل را همه در بازم و توفیر كنم
دور شو از برم اى واعظ و بیهوده مگوى         من نه آنم كه دگر گوش به تزویر كنم

نیست امید صلاحى ز فساد حافظ

چونكه تقدیر چنین است چه تدبیر كنم

سال گذشته هم همین اتفاق برام افتاد ، فال سر سفره ی هفت سینمو پیش پیش گرفتم.

روز 29 اسفند یکی از بهترین روزهای سال 88 برای من محسوب شد ،روزی که من   مهربونی و لطف خدا رو با تمام وجودم حس کردم ، در اوج خوشحالیم و موفقیتم فقط خدای مهربون رو میدیدم ، مثل یه معجزه بود برام.البته خدای مهربون همیشه به ما توجه داره ولی ما آدما از این همه توجه خیلی وقتا غافلیم  .

امسال نوروز پیش عزیز (مادر بزرگ مهربونم) بودیم ، ساعت نزدیک هفت بعد از ظهر بود ، رسیدم خونه ی عزیز ،مامان و بابا رفته بودن خونه ی مامانجون (مادر بزرگ مهربونم،مادر مامان) با یه عالمه سر و صدا  که مملو از انرژی مثبت بود وارد خونه شدم .عزیز اومد به استقبالم ، سریع لباسامو عوض کردم و لباسای نو ی شب عیدمو پوشیدم ،رفتم دم تخت عزیز ،نگاش کردم ،نگام کرد ، برام کف زد ، بغلم کرد ، بوسم کرد ،بوسش کردم ، بش گفتم خیلی خوشحالم که در کنارشم ، عزیز از صبح میگفت سفره هفت سین رو تو باید بندازی ، منم بش گفتم عزیز شب که بیام با هم درستش میکنیم .

رفتم تو آشپزخونه یه سیب سرخ خوشمزه و خوشگل برداشتم ، چندتا سکه 25 تومنی و 50 تومنی از کیفم برداشتم ، در کابینتو باز کردم کمی سماق تو  ،یه ظرف خیلی قشنگ ریختم ، بعد سراغ سرکه رو از عزیز گرفتم و پیداش کردم ، عزیزم میشمرد سین های هفت سینو تا چیزی یادم نره ،سیب ... سرکه ....سیر...سماق...سمنو...سبزه....سنجد....ماهی سرخ ... قرآن ....آب.....آینه.

اما ما نه سمنو داشتیم ، نه سنجد .تازه سبزه و ماهی هم قرار بود بابا اینا بخرن بیارن.

اما این قشنگ ترین هفت سینی بود که انداخته بودم .تا حالا با عزیز با هم هفت سین نچیده بودیم.

زنگ خونه به صدا در اومد .در رو زدم مامان و بابای مهربونم بودن.

بابا یه سبزه که وسطش یه تنگ ماهی بزرگ بودو درونش دو تا ماهی قرمز شیطون داشتن دنبال هم میکردن خریده بود.بی نظیر بود.

گذاشتمش پیش باقیه سین ها و گفتم عزیز  ، دیگه خوشبخت شدیم .

عزیز میخندید. 

چه لحظات قشنگی بود ،زیبا بود .منتظر بودیم سال تحویل بشه.قرآن رو باز کردم و مشتاق بودم ببینم خدای مهربون چه پیامی برام داره.

عزیز اسکناسای لای قرآنشو مرتب میکرد.

ساعت 21 و 2 دقیقه و 13 ثانیه سال تحویل شد. همه به هم عید رو تبریک گفتیم. بغض گلومو گرفته بود .جای خیلی ها خالی بود .

جای آقاجون ،باباحاجی .

بگذریم........

راستی اونشب کلی عیدی از مامان و بابا و عزیز گرفتم. هنوزم مثل کودکی هایم از گرفتن عیدی خوشحال میشم.

 


بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

چهارشنبه 5 اسفند 1388

نوع مطلب :دل نوشته، 

ساعت نزدیک به 7 شب هست که کارم تموم میشود ، وسایلمو جمع میکنم و آماده رفتن میشوم ،روز خوبی داشتم ، امروز  هم یکی از اون روزای خوبی برام بوده  که  دست خدا رو با تمام وجودم لمس کردم و چنان احساس نزدیکی میکردم که ...

در راهرو حرکت میکنم و به سمت درب خروجی ساختمان میروم ، مثل همیشه لبخند بر لب دارم و با همه خداحافظی میکنم.

به اتاقک آقای حراستی دم در میرسم از پشت شیشه با حرکات دست و ایما اشاره باهم خداحافظی میکنیم.

از ساختمان خارج میشوم نسیم ملایمی به صورتم میخوره و من لذت میبرم.

آسمان را نگاه میکنم،ماه مهربان را مینگرم که چه زیبا به من خیره شده است ،خجالت میکشم در حضور ستارگانش و نگاهم را از آسمان فرود می آورم به سمت شهر ،آخر اینجا که ایستاده ام بر فراز بلندیست ،روبرویم گلدسته ها و گنبد مسجد ... را میبینم و انرژی میگیرم ،بهتر بگویم :آرامشم دو چندان میشود از این نما.

و کمی آنطرف  تر تمام شهر را میبینم ،یه عالمه چراغ.

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

شاید ادامه .......



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ