تبلیغات
وصال
وصال

مریم

سه شنبه 24 اسفند 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

در اتاق رژی با بهاره نازنینم نشستم و در حال صحبت کردن بودیم که مریم خوبم به طرفم میاد و میگه : ...بیا کارت دارم فقط خودت ، تنها .

از بهاره عذر خواهی میکنم و با مریم از اتاق رژی خارج میشیم ،جای خلوتی پیدا نمیکنیم تمام راهرو ها پر است ،زیر پله ای پیدا میکنیم بین اتاق 101 و 102 و مریم میگه ببین آقای ... گفت بهت بگم :...

هنوز حرفش را نزده که قلبم به شماره میفتد و میگویم : مریم جان ،چی ؟چی شده ؟نکنه به خاطر ...

مریم میخندد و میگوید : نه.

میگویم : پس چی ؟

خنده اش اوج میگیرد و میگوید: باور کن وقتی منو احضار کرد خودم هم قلبم در دهانم بود ، فکر کردم باز هم بچه ها حاشیه درست کرده اند.

مریم میگوید :.

.

.

.

شاید بعدا بگویم مریم چه میگوید.


میخندید ،میخندیدم .

یکشنبه 22 اسفند 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

به آرایشگاه میروم ،قرار بود ساعت 10 سالن باشم .

تمام تلاشم را کردم تا 10 در سالن حضور پیدا کنم .

وارد که شدم ،مکثی کردم و یک نگاه اجمالی به همه انداختم ، هر کسی مشغول کاری بود ،یکی در حال بند انداختن ،مو رنگ کردن ، مش ، ... دهانم از تعجب باز ماند.

فکرش هم نمیکردم انقدر شلوغ باشد ، اصلا انگار نه انگار که من ساعت 10 وقت قبلی گرفته ام ،هیچکس حتی نپرسید خوب خانوم شما کارتون چیه ؟

صندلی خالی ای پیدا کردم و نشستم و به نگاه کردن به افراد داخل سالن ادامه دادم که ناگهان دستی روبروی صورتم در حال بال بال زدن بود که آی خانوم  منم ببین ،رویم را به طرفش برگرداندم و با لبخندی باشکوه گفتم : وای شادی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میخندید ،میخندیدم .

گفتم : چطوری؟ چیکارا میکنی؟

درست تموم شد؟گفت نه ،ترم 2 ارشد هستم .

من با شادی تاپنجم دبستان همکلاسی بودم و در سال سوم دبیرستان به صورت اتفاقی دوباره در یک کلاس قرار گرفتیم  .

شادی رو از سال 82 به بعد دیگه ندیده بودم .

از مژگان  که دوست مشترکمون بود براش گفتم .

از میثاق گفت که رفته آمریکا ،از آذین که رفته به دیار حق ، و از آقای صاحب سرا ی نازنینم که (استاد فیزیکم بود در سال سوم دبیرستان ) ایشون هم مثل آذین ،به رحمت خدا رفتن.

منم از صفورا و مهدیه  گفتم .

گفت : هممون پخش و پلا شدیم .

راست میگفت .

و من چقدر از این ماهیت دنیا بیزارم .

من دوستان زیادی دارم ،دامنه ی دوستی هایم بسیار گستردس ولی از اینکه نمیتوانم در کنارشان باشم اذیت میشوم.

چقدر بده که دوستی هایمان دوره ای باشه و من هرگز نتوانستم این گونه باشم ،کمتر پیش اومده با شخصی دوست بشم و اورا مثلا بعد از پایان سبب دوستیمان کنار بزارم .

دوستان نازنینم اگر فرصت ها کم شده ،اگر زندگی ها سخت شده اگر ...به هر دلیلی نمی توانم در کنارتون باشم ،این دلیلی بر فراموش کردنتان نیست .

خدایم من از ارتباط بر قرار کردن با  آدم های خوبت لذت میبرم ،کمکم کن تا بتوانم پس از عبادت تو به خلق تو خدمت کنم.


روایت چشمانم

سه شنبه 3 اسفند 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

احساسم را به روایت چشمانم  میشنوی .

تلاطم و بی تابی در صدایم موج میزند .

هنوز اون اتفاق زیبا رخ نداده ولی من از هیجان لبریزم.

شب ها از شوق خواب بر چشمانم نمی آید.

خدایم ، چقدر خوشحالم .

خدایم  دوستت  دارم.


پیامبر و دیگر هیچ!

یکشنبه 1 اسفند 1389

نوع مطلب :پیامبر اکرم ص، 

پیامبر و دیگر هیچ!

 

نمی دانم برای شما پیش آمده كه كسی(از همین آدم های معمولی) را تا سرحد عشق دوست داشته باشید و بخواهید با او حرف بزنید(برای خود من هم هنوز به صورت جدی پیش نیامده ، دعا كنید  برای همه نویسنده ها ودست اندركاران عذب نشریه!)و محبت واقعی خودتان را از ته قلب در قالب گفتار به شخصی ابراز كنیدنمی دانم ولی احساس می كنم یكی از زیباترین چیزهایی است كه در دنیا پیدا می شود این محبت است و مشتقات آن و ...

یكی از چیزهایی كه وقتی قرآن می خوانم برایم جالب و زیباست این نكته است كه همه این آیات مخاطب اولیه اش پیامبر اكرم(ص) بوده اند و در واقع خدا كه محبوب ازلی و ابدی است با ایشان با آیات قرآن گفتگو كرده است. كمی تفكر راجع به این موضوع واقعا آدم را سرمست و حیران می كند.فكر كن، خدا! خدا با همه صفات جمال و جلالش این همه با یك بشر حرف زده باشد وبه او عنایت كرده باشد(حالا یا با واسطه یا بی واسطه طبق آیه آخر سوره شوری) كه شده یك كتاب حدود ششصد صفحه ای كه امروز به دست ما رسیده است واقعا چه لذتی می برده اند پیامبر از این گفتگو .خوش به حالشان!

تازه قرآن قسمتی از گفتگوها و عنایات خداوند به پیامبر است كه مأمور بودند در قالب وحی به امت برسانند و بگویند.چقدر حرفها و اسرار خصوصی تری بوده كه از ناحیه حضرت حق به پیامبر می رسیده و ما از آنها خبر نداریم (یاد داستان آن رندی افتادم كه رفت پیش عالمی و گفت من یكی از آن اسرار مگویی را كه خداوند شب معراج به پیامبر گفت و به او گفت كه اینها را به امت نگو می دانم.آن عالم پرسید كدام سر مگو را می دانی و آن رند پاسخ داد كه خدا به پیامبر گفت این پدرسوخته ها را همه شان را می آمرزم ولی بهشان مگو!)

توی همین قرآن هم كه به دست ما رسیده بعضی جاها گفتگوهای خداوند با پیامبر آن قدر عاشقانه و محبت آمیز است كه واقعا انسان را به وجد می آورد كه در زیر به چند مورد از آنها كه حداقل برای خودم زیبا بوده آورده ام:

(شایان ذكر است كه آیات قرآن در این مورد زیاد است وبیشتر آیات از این حیث قابل بررسی اند مثل آیاتی كه خطاب یا أیهاالنبی و یا أیهاالرسول دارند و آیات دیگر)

آیه چهل و هشتم سوره طور: خدا خطاب به پیامبر می فرماید:

واصبر لحكم ربك فانك بأعیننا در راه رساندن حكم پروردگارت صبر كن كه تو در نظر مایی.

فإنك بأعیننا چه تعبیر زیبا و لطیفی! تو در برابر چشمان مایی! هوایت را داریم! می بینیمت!

آیه دوم سوره طه:

ما أنزلنا علیك القرآن لتشقی ما قرآن را بر تو نازل نكردیم كه به رنج افتی.

مثل عاشقی كه از به رنج افتادن معشوقش در اثر كار زیاد نگران شده ، انگار كه خدا نگران پیامبر شده كه زیاد به رنج و زحمت افتاده!

آیات سوره ضحی و آیه سوم آن:

ما ودعك ربك و ما قلی. خدا تو را رها نكرده و بر تو خشم نگرفته است

بابا ما با تو قهر نیستیم . ما كه ول كن تو نیستیم .از دست تو هم عصبانی نیستیم .فكر كنید خداوند یك همچین مضامینی را با یك بشر می گوید و بعد هم در آیه پنجم بیشتر ناز پیامبر را می كشد:

ولسوف یعطیك ربك فترضی. و بزودی پروردگارت به تو آن قدر عطا می كند كه راضی شوی.

این قدر نازت را می كشیم تا راضی شوی! اصلا رضایت تو شرطه !

بحث در این باب طولانی وشیرین است اما به همین چند آیه ختم می كنیم به امید آنكه ما هم توی این عالم با پیروی از روش ومنش پیامبر  به اون معشوق حقیقی برسیم كه این طوری هوای ما را داشته باشه و این طوری عاشقانه با ما نجوا كنه!


به نقل از وبلاگ نفسانیات


رسول مهربانی ، کمکم کن تا این دنیا را معبری بنگرم برای عبور

یکشنبه 1 اسفند 1389

نوع مطلب :پیامبر اکرم ص، امام جعفر صادق علیه السلام، 

الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم.

سلام  رسول مهربانی

سلام

وتو مهربانیت را به من  چه زیبا نمودی،آن زمان که دانه های زیبای تسبیحم را با دستان کوچکم با نام تو و ذکر صلوات روانه در نخ تسبیحم میکردم.

و من کی ؟حتی توقع دعوت از شما داشتم و  بدون شناخت شما ،ناگهان در فضای نورانی مسجد النبی قرارگرفتم و در حالی که از شناختت تهی بودم و در عین کوتاهیم همچنان هستم ، به دنبال گنبد خضرا میگشتم .

و شما همیشه برایم مهربان بودین و هستین.

رسول مهربانی ، کمکم کن تا این دنیا را معبری بنگرم برای عبور .

میلاد حضرت محمد  صل الله علیه و آله  و امام صادق سلام الله علیه بر همگان مبارک باد.

 


چشم هایم چقدر زیبا واژه ی انتظار را معنی میکنند.

جمعه 29 بهمن 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

دلم بی تابی میکند.

چشم هایم چقدر زیبا واژه ی انتظار را معنی میکنند.

و من پر از تردیدم که آیا به حرف دلم گوش کنم یا که با پای عقلم دلم را لگدمال کنم و با دستانم احساسم را خفه کنم .

و اما چقدر سخت است پا بر روی احساس گذاشتن .

خدایم با تو معامله میکنم و از تو در خواست کمک میکنم مرا توان انتخاب نیست.

چقدر سخت است برای من مملو از احساس ،اجتناب از ابراز احساسات .

ومن هر لحظه این کار را میکنم و ذره ذره آب میشوم.

خدایم ، مهربانم ، آیات نورانیت بر من بشارت میدهد و توانم را فزونی می بخشد.

خدایم از تو می خواهم .

 


با خود چگونه اندیشیدی؟

دوشنبه 25 بهمن 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

نزدیک ظهر 2تا پیامک برام می آید.

اولی از همراه اول بود .

دومی از ... بود که نوشته بود:

شکسپیر میگوید : " هر از چند گاهی برای آنکه دوستش میداری نشانه ای بفرست تا به یادش آوری که هنوز قلبی برایش میـتپد.".... و این آن نشانه است!

و من با تمام وجودم برایش متاسف میشوم و به افکار پوچ و مسخره اش پوست خند میزنم و دلم هزار بار برای خانواده اش می سوزد.

با خود چگونه اندیشیدی ؟


و من چقدر از ته دل خندیدن را دوست می دارم.

شنبه 16 بهمن 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

مژگان اس ام اس میده و شماره ی جدیدشو برام میفرسته و من گوشیو بر میدارم و تماس میگیرم که بهش بگم آخه این یعنی چی ؟که مد شده همه ،هی شماره عوض میکنن ؟!

که این بابی شد تا من بعد از مدت ها با اولین دوست دوران تحصیلیم صحبت کنم .

و اما داستان من و مژگان:

من و مژگان کلاس اول ابتدایی با هم در جنگ و خون ریزیی که درست خاطرم نیست چه طور شروع شد ، آشنا شدیم .

در این جنگ مژگان قصه ی ما در جبهه ی باطل نبرد میکرد و نقش متجاوز را ایفا میکرد و من نقش یک مظلوم جنگ زده .

مژگان همیشه ته کلاس مینشست و من میز یکی مانده به آخر و جلوی مژگان مینشستم.

یادم می آید ،مژگان گوشه ی یکی از صفحات کتاب فارسی منو کنده بود .

و من گریه میکردم و در حالی که کتابم در یک دست و گوشه ی صفحه ی پاره شده در دست دیگرم بود ،به خانه رفتم .

ما معمولا همیشه با هم در حال جنگ و جدل بودیم و البته هیچ وقت هم طاقت دوری هم را نداشتیم .

دوران دبستان ما همیشه جامون به همین شکلی بود که گفتم.

یادمه همیشه بعد از دعوا و پادر میونی معلمای خوبمون ما از همدیگه جدا میشدیم و یکی از ما به مکان دیگری در کلاس تبعید میشد و ما همیشه پایان کلاس دنبال خانم معلم می افتادیم که خانوم قول میدیم با هم خوب باشیم ،بذارید سر جامون بشینیم.

و اما زنگ که زدم ،مژگان میگفت کلی امروز یادم افتاده تو تاکسی ،گفت :رادیو روشن بود ....

تا گفت خودم زدم زیر خنده گفتم سرودای 22 بهمن؟

گفت:آره

و کلی از اون موقع ها تعریف کردیمو کلی خندیدیم از ته دل .

و من چقدر از ته دل خندیدن را دوست می دارم.

جریان ازین قراره که هرسال 22 بهمن  تو دبستان مهدیه جشن میگرفتن مثل مدارس دیگه .

و من و مژگان و چند تا از بچه های دیگه گروه سرود تشکیل میدادیم و کلی تمرین میکردیم ،حتی گاهی کلاس رو برای تمرین میپیچوندیم .

ولی هیچ وقت هم نمی رفتیم سر صف بخونیم.

چون کلاس بالایی ها از ما زرنگ تر بودن و زودتر از ما با مسئول مربوطه هماهنگ میکردن.

خلاصه من و مژگان یه روز قطعی شد ،بریم سر صف و دعایی رو که سبکش شعر گونه بود رو بخونیم .

در حال خوندن پشت میکرفون بودیم که زدیم زیر خنده ،ریسه میرفتیم ،صدا هم تو بلندگو پخش میشد ،خانم ناظم اومد به طرفمون و میکرفونو گرفت .

حالا منو مژگان هر وقت این خاطره رو مرور میکنیم درست مثل روز اول که این اتفاق افتاد میخندیم.

که البته دیگران بیشتر بهت زده ما رو نگاه میکنن.

................................................

چقدر  دلم برای کودکیم تنگ میشود.

دوست دارم برای دنیای کودکانه ی کودکان قدمی بردارم.

خدایم کمکم کن ،من به لبخند مهربانت نیازمندم.


این یعنی به واقع دلم برای خدایم تنگ شده

پنجشنبه 30 دی 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

ساعت نزدیک 5:15 عصر هست که کارم تمام میشود و عزم رفتن به خانه میکنم و از محل کارم خارج شده و وارد محوطه میشوم ، نفس میکشم ، عمیق ، بوی برف را دوست میدارم ،لبخند میزنم به طبیعت ، و آنها هم از حضور من شادمان میشوند و من به شوق می آیم .

قدم زنان این مسیر همیشگی و دوست داشتنی را طی میکنم و گفتم دوست داشتنی  و از آن جهت میگویم که بعد از کارم این مسیر و طبیعتش ،تنها چیزیست که مرا آرامش میدهد .

هدفمند گام برمیدارم و صدای تلاوت قرآن به گوشم میرسد ،به آسمان مینگرم ،به نارنجی غمگینی که خورشیدم را در بر گرفته و من چقدر دلم میگیرد از این غروب .

به مسیر فکر میکنم ،به مسیری که در زندگی در آن قرار گرفته ام ، نه مسیری که در آن هستم .

باز هم سوال . همان سوال های همیشگی .

چه شد به اینجا رسیدم ؟

به اینی که خیلی ها مانند خودم برای رسیدن بهش از خیلی چیزها حاضرن بگذرند؟

ومن همیشه این آرزویم بود ،بهش رسیدم ،پس چرا برایم مکدر شد؟

و البته و صد البته جواب تیرگیش را میدانم.

خدایم ،نازنینم ،چرا من ؟

و من چقدر دلم برای خودم تنگ میشود و این یعنی به واقع دلم برای تو تنگ شده.

دستانم یخ میکنند ،آنهارو نزدیک دهانم میگیرم ، ها ،میکنم .

به حراست دم در میرسم ، دخترک پشت میز به جای مادرش نشسته ،با تمام انرژی سلامش میکنم و او جواب سلامم را میدهد ،کیفم را از دستگاه عبور میدهم ،دخترک میگوید یه بار دیگر به من سلام میکنی ؟!

لبخند میزنم و میگویم اسم قشنگت چیه ؟میگه ملیکا .فوری میپرسد :اسم شما چیه؟

و من هم مثل اینکه هم سن او هستم ،جوابش را میدهم .

با او بای بای میکنم و میروم.

............    .


حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت.....

جمعه 3 دی 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

فردا که بشه میشود دو هفته که به آنجا نرفتم و البته چه خوب و چه عالی و چه حس خوشایندی دارم از اینکه این دو هفته به آنجا نرفته ام .

گویی کمی از طراوت و شادمانی گذشته ام را بدست آورده ام .

امروز پس از مدتها مانند روزهای زیبای دوران دانشجوئیم به یک اتفاق مسخره چنان میخندیدم که اشک از چشمانم جاری  میشد و من چه احساس نارنجی ای داشتم و اما تو چه میفهمی که احساسی به رنگ نارنجی ،مفهومش چه می تواند باشد؟!

صبح با احساسی همرنگ آبی آسمان روز زیبایم را شروع کردم و این آبی که همیشه حضورش در اتاقم به من آرامش میدهد ،تمام روزم را سرشار از آرامش کرد.

جمعه ها صبح زود که بلند میشوم در حالی که جلوی آینه مشغول لباس پوشیدن میشوم با نشاطی مضاعف به خودم سلام میکنم و میگویم خوبی حسنی؟!

لابد شنیده اید مثل حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت.....

جمعه هایم را دوست میدارم ..................

من احساس خوبی دارم ....

من  خوشحالم بی هیچ دلیلی ....

من همین را میخواستم...نشاطم را.



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ