تبلیغات
وصال
وصال

برایم استخاره کرد در نیمه های شب

چهارشنبه 5 مرداد 1390

نوع مطلب :دل نوشته، 

برایم استخاره کرد در نیمه های شب

من در اوج خواب ،همچون دخترکی زیبا آرمیده بودم .

دستان نرمش را بر صورتم حس میکنم که موهایم را کنار میزند ،با صدای لطیفش میگوید : پاشو مامان جان نماز صبح هست .

مینشینم ،خستگی هایم را به یاد می آورم دیروزم را که چه بد بر من گذشت در محل کارم .

لباس سپید مامان مرا در آرامشی فرو میبرد و چشمانم بی اختیار بسته میشود ،میگوید :برایت استخاره کردم .

من با دلواپسی میگویم :خدایم چه گفت ؟

مامان مهربانم میگوید :اول پاشو وضو بگیر تا برایت بگویم .

تلو تلو خوران از تخت پایین می آیم ،دلش نمیاید معطلم کند ،با لبخند میگوید خوب آمد .

برو وضو بگیر تا بگویم خدایت چه زیبا با تو سخن به میان می آورد .

سوره ی نور - آیه ی 11

هماناآن گروه منافقان كه بهتان به شمامسلمانان بستند،نپنداریدكه ضرری به آبروی شما میرسد،بلكه خیروثواب نیزخواهیدیافت،وهریك ازآنها به عقاب اعمال خودخواهندرسید،و هر كس ازمنافقان كه راس ومنشاء این بهتان بزرگ گشت،هم اوبه عذابی سخت معذب خواهدشد.


من به حضورتان عادت کردم .

پنجشنبه 30 تیر 1390

نوع مطلب :دل نوشته، 

گیر داده بود که تو به کسی علاقه مند  هستی؟

مانده بودم چه بگویم؟

نه آنکه در صدد انکار باشم ،نه؟ اینکه آیا تعریفش از علاقه مندی  با من یکیست یا نه ؟

 

میگفت از نوشته هایت چنین برداشت می شود .

گفتم :میگذارم خواننده هر طور میخواهد قضاوت کند ،این طبیعت نویسندگیست ،من مینویسم :تو  هم ،هرطور دوست میداری برداشت میکنی .

گفت :درست حدس زدم ،علاقه مند اما با حفظ شان و منزلت .

گفتم نازنینم ،من در سردرگمی به سر میبرم  ،نمیتوانم چیزی را بطور قطع بگویم ،این را بار ها اقرار کرده ام در نوشته هایم .

میگویید چرا مبهم مینویسم ،این را بارها و بارها ،همه یتان به من گفتین .

میخواهم واضح بنویسم اما شرایط نمیگذارد ،نمیگذارد ساده بگویم چرا که ساده گفتن ها ،ممکن است برایم دردسر شود.

به این دوست عزیزم گفتم :برای جذابیت بیشتر اینکار را میکنم تا خواننده بیشتر مشتاق شود تا به شخصیت وصال پی ببرد .

اما دوستان ،حقیقت این هست که من برای خودم مینویسم ،من رمان نمینویسم ،البته برایم جذابیت دارد که می آیید و نوشته هایم را پیگیری میکنید و میخوانید و جویای احوالم میشوید ،من به واقع به شما عادت کرده ام .

برایم جالب می آید که به تکرار میگویید از سبک و قلمم خوشتان می آید و همین باعث خواندن مطالبم میشود ،من اینجا اقرار میکنم  که فقط درگیری های ذهنیم را مینویسم تا آرام شوم یا به تعادل برسم به لحاظ روحی .

من اینکار را از کودکی انجام میدادم  .

اما نازنینان،اگر از آینده خبر داشتم ،شاید با قاطعیت بیشتری مینوشتم و با ابهامات کمتری .

من به حضورتان عادت کردم .

برای منیر نازنینم .


بچه ها دوستان دارم

چهارشنبه 15 تیر 1390

دیروز عطیه ی نازنینم به مناسبت بچه دار شدنش همه ی دوستاشو دعوت کرده بود ،2بار تماس گرفت ،هر دو بار هم نتونستم به دلایل موجه باش صحبت کنم .

پیامک دادم عذر خواهی کردم ،گفتم نمیتونم بیام .

شرایطو میتونستم تغییر بدم که برم (شاید بسختی البته )

اما نتونستم ،راستش طاقت دیدن دوستای خوبم رو نداشتم ،شاید دیدنشون منو هوایی میکرد ،حالم را بد میکرد (کاش بفهمید منظورم از بد چیست )دلم برای دیدنشان پر میکشد (زهرا ،راضیه ،عطیه ،آتنا ،زینب ،فاطمه ،پریسا ،گلی و.... )میدونستم بعد از این همه مدت ندیدنشان چه حالی میشوم ،حتی نخواستم بعدا هم با عطیه مکالمه ی تلفنی داشته باشم .

خود را دلداری میدهم و میگویم قبل از رفتنم همه را دعوت میکنم  و با همه خداحافظی میکنم ،شاید برای همیشه !!!

بهشون میگم که در توانم نیست جلوی این پراکندگی را به تنهایی بگیرم اینو سال 80 مامان مهربونم بهم اثبات کرد ،در حالی که من در تلاش بودم که با تمام همسفرانم که طی یک سفر 2 هفته ای با آنها آشنا شده بودم در ارتباط باشم .

این موضوع را حالا طبیعت زندگی به من اثبات میکند .

همه چیز بر میگردد به من ،به احساساتم ،میدانم برای دوستانم منحصر به فرد باقی میمانم  ،من با همه ی دوستان دیگرشان متفاوتم ،این را تک تکشان اقرار کردن .

از این بابت خوشحالم .

دیروز ساعت 9:30 شب پریسای نازنینم تماس میگیره با یه شماره ای که برایم جدید بود،مدت ها بود ازش خبری نداشتم ،گفت سلام ...جون  خوبی؟گفتم سلام ،ممنونم .

قبل از اینکه حرفی بزنم گفت اگه گفتی من کیم ؟

با لحن شیرینی  گفتم نمیدونم .

گفت یه راهنمایی،از خونه ی عطیه دارم میام .

گفتم :زهرااااااااااااااااا تویی؟گفت :نه .

گفتم :پریساااااااااااااااااااااااا ،گفت:آره .

باز گفتم :پریسا خودتی؟گفت :آره خودمم .

گفتم چند روز پیش به طور اتفاقی مهسا رو دیدم (خواهر پریسا ) گفت :آره مهسا گفت ،کلی دعواش کردم که چرا شمارتو ازت نگرفته ،الانم شمارتو از عطیه گرفتم .

بش تبریک گفتم ،آخه 2 هفته بود که ازدواجش میگذشت ،هر چند که منو دعوت نکرده بود ،البته من توقعی  نداشتم .(الکی)

گفت چرا نیومدی ؟همه فکر میکردیم میای !

بش گفتم بزودی یه گود بای پارتی میگیرم  و همه رو جمع میکنم .

 

 


بغض هم برای خودش رویایی داشت..

پنجشنبه 19 خرداد 1390

نوع مطلب :دل نوشته،  لیله الرغائب = اولین شب جمعه ی ماه مبارک رجب ، 

برایم بنویسین ،نوشته هایتان را دوست میدارم .

سلام میکنم به همه ی بازدید کنندگان وبلاگ وصال

راستش امشب شب آرزوهاست .

و من با تمام وجودم برای همه ی شما بهترین هارو از خدای مهربون میخوام ،نمی دونین وقتی کامنت هاتون رو میخونم چه حالی میشم ؟!

با خوندن هر کامنتتون ،مخصوصا اونایی که التماس دعا داشتن ،هزار بار آرزو میکنم که کاش پارتیم پیش خدای مهربون کلفت بود و میتونستم براتون کاری کنم ،از صمیم قلب میگم نازنینان .

دوسستای خوبم امشب همه ی شما رو تو آرزوهام در نظر میگیرم ،شماهم من و دیگران رو یادتون نره .

و چه لذتی در دعا کردن برای دیگران وجود داره ،طعمش رو چشیدین؟

"امشب
با یک تیر دو نشان می زنم
با تو نجوا می کنم و
گل های تشنه ی سجاده ام را سیراب می کنم
می دانم
فردا بر مهر نمازم ،
خورشید خواهد رُست "

"خدا، دعای ما را می فهمد. حتی اگر كلمه ای برای گفتنش پیدا نكنیم.
آنان كه شما را میازارند، نیازمند دعای خیر شمایند. آنان را بسیار دعا كنید"

"اگر امروز و دیروز دعا کردی ، واقعا خوشبختی ، چون اعتقاد داری که خدا صدای ما را می شنود و به ما جواب می دهد"

"بغض هم برای خودش رویایی داشت..
دلش میخواست لبخند بزند ولی نمیتوانست ...
از همان نزدیکی بوی باران را حس کرد...
بغض ترک خورد و............
نم نم بارید "

 

من چندتا از کامنتاتونو  اینجا میذارم :

یه خانم نیازمند دعا
سلام به همه آسمونی ها
ازتون خواهش میکنم امشب برای همه بیماران دعا کنید ، برای منم که از بیماری پوستی رنجورم دعا کنید که شفا یابم .

فائزه

الهی اترانی ما اَتَیتُکَ اِلا مِن حَیثُ الامال
سلام
تو را به خدا برای من دعا کنید من فرزند ندارم از خدا بخواهید یه فرزند سالم و صالح به من بده
تو را به خدا دعام کنید .

محسن
تورو خدا برای منم دعا کنید التماستون میکنم
خیلی مشکل دارم خیــــــلی
 
سلام
دعام کنید شدیدا دعام کنید همه دعام کنید تو رو خدا دعام کنید

SARA
ما دو خانم از امریکا این مطالب را خواندیم. خیلی دگرگون شدیم و همه را دعا کردیم. از نویسندگان این وبلاگ ممنونیم.

دعای خیر ما بدرقه راهتان باد

برای ما هم دعا کنید.


چقدر زود انس میگیرم

شنبه 14 خرداد 1390

نوع مطلب :دل نوشته، 

تا چشم بر هم زدم دیدم که چقدر وابسته ات شدم ،این خاصیت من است ،چقدر زود انس میگیرم .

نمیدانم که چرا باورت کردم بدون هیچ عقلانیتی ،من که همیشه درین مواقع سعی میکردم احساسم را زیر پایم له کنم ،اینک من با رویارویی هایم  با تو ،جه کنم ؟

با خود میگویم نباید باورش کنم ،باید درین دنیا همه چی را به بازی بگیرم ،نباید به چیزی دل ببندم ،چه برسد به ....،چقدر دوست دارم ساده بگویم اما نمی شود .

راستی این روزها بیشتر متوجه وابستگی هایم میشوم ،چقدر دل کندن برایم همیشه سخت بوده ،

شاید بزودی محل زندگیم را عوض کنم ،خودم این را خواستم ،بخاطر من این اتفاق می افتد ، اما من با تعلق خاطر هایم چکار کنم ؟

نازنین یاس هایم که بر دیوار حیاط در حال شیطنت هستین ،درخت انجیر نازنینم ....

نمیدانم بعد از من کسی برگ های تازه شکفته ی فروردین ماهیت را نوازش میکند ؟آیا برای تک تک جوانه زدن هایت  دیگر کسی در این خانه ذوق میکند؟

تشکرهایم ،زمانی که انجیر هایت را  از دستانت میگرفتم  ،بیاد داری ؟

رزهای قشنگ زرد و قرمز و سفید و نارنجی ،دلتان برای سلام کردن هایم تنگ نمیشود ؟

من هنوز نرفته هزار بار دلم برایتان تنگ شده ،به حیاط نمی آیم تا دلتنگی هایم آزارتان ندهد.

من اردیبهشت هایم را بی عطر اقاقی ها چه کنم ؟دیگر کجا کوچه ی پر از اقاقیا پیدا کنم ؟

دیگر کجا ماه آسمان در سکوت شب به من خیره شود ؟

من کجا به هم نوازی جیرجیرک ها ،در سکوت شب گوش کنم ؟

حتی دلم برای پارس کردن سگ ها در دل شب که گه گاهی خوابم را بی خواب می نمود و از وحشت چنانکه کابوس دیده باشم از جا میپریدم تنگ میشود .

صدای آرام بخش باد موقع رقصاندن برگ درختان .

وای باران ! نشد آسمان زیبایم گریه کند و من به زیر سقفش نیایم ،دستانم بیاد دارید پیاله شدنتان را؟

لب هایم بیاد دارید آرزوهایم را؟چقدر زیر باران آرزو کردم؟!

دویدن هایم ،دنبال هم کردن هایمان در حیاط لابلای جاده های باغچه ها.

بازی بالابلندی ،کش بازی ،قایم موشک ،انگشتر طلا ،هفت سنگ ،دوچرخه بازی ،خاله بزغاله ....

خدایم شب نشینی هایمان در بن بست پامچال روبروی درب خانه ی ما با بچه ها .

بابای نازنینم یادم هست به دنبالم می آمدی و من سوار بر دوچرخه اصرار میکردم و میگفتم فقط یک دور دیگر....

به هر جا مینگرم خاطراتم  تداعی میشود .

............................  .

 

اون موقع که کارآموزی دانشگاهمو صداوسیما میرفتم و از کلاس های دکتر ساجدی در زمینه ی UML که تو آمفی تئاتر ساختمان تولید تشکیل میشد استفاده میکردم ،یک روز آقای فتحی پور راجع به شکستن پارادایم هامون تو زندگی جهت پیشرفت صحبت کردن ،من خیلی برای شکستنش تلاش میکنم ،اما آیا به پژمردنش می ارزد؟


بسمه الله

شنبه 7 خرداد 1390

نوع مطلب :دل نوشته، 

برایت ختم بسمه الله گرفتم ،خداکند برآورده شوی .

 


ستاره ها به ماه حسودی میکردند.

شنبه 24 اردیبهشت 1390

نوع مطلب :دل نوشته، 

جمعه 23 اردیبهشت قشنگم بعد از 7 روز به خانه برمیگردم ، نمیدانی یاس های کوچکم که از بالای دیوار در حال سرک کشیدن بودن چه همهمه ای به پا کردن با دیدنم ، من نگاهشان نمیکردم سر به زیر ،گویی متوجه هیاهویشان نشدم ،و فقط عمیق میبوییدمشان ،  فضا پر از عطر یاس و اقاقیا بود ،بی طاقت نگاهم را به سویشان رها کردم ،همه یشان در حالی که لبخند بر لب داشتن، سکوت کردن و من در کمال آرامش نظاره گر ماه زیبایم شدم ، ستاره ها به ماه حسودی میکردند.


میدانم همین حوالی ها همیشه مراقبم هستی .

چهارشنبه 24 فروردین 1390

نوع مطلب :دل نوشته، 

ساعت 6 صبح سر کوچه منتظر سرویس می ایستم ،سرویس زرد رنگ واحد گشت می آید ،می ایستد،و راحیل عزیزم را میبینم که از پشت پنجره مرا می نگرد،برایش دست تکان میدهم ،سوار میشوم ،کنارش می نشینم ،شاداب و پرانرژی سلامش میدهم ،میبوسمش،میبوستم ،چشمانش از بی خوابی قرمز است ،فسرده نگاهم میکند ،میگوید پس چرا نگفتی می آیی تا کادوی تولدت را بیاورم ،لبخند میزنم و میگویم امروز کار نداشتم آمدم تا به اتفاق مریم و لعیای خوبم جایی برویم .

به چشمان نیمه بازش مینگرم ،با اشاره ی چشم وسر میگویم چیه؟نازنینم تو را چه شده؟

راحیل عزیزم میگوید :بعدا میگم ،الان اصلا نمی تونم بگم .

اصرار میکنم ،شوخی میکنم تا حال و هوا عوض شود ،تا لب به سخن آورد ،نمی گوید.

میگوید :گفتنش بیشتر آزارم می دهد .

از ته دل نگرانش میشوم ،قول میدهد اگر موقع برگشت با هم بودیم برایم تعریف کند ،،از خوبی های کاینات میگویم ،به او میگویم که ،همه ی کاینات برای رساندن تو به هدفت تلاش میکنن ،یادآوریش میکنم به هر چه بیاندیشی رخ می دهد،،میگویم بیاندیش تا رخ دهد ،تو خلیفة الله هستی نازنینم ...

به او امید میدهم ،نشاطم را با او تقسیم میکنم ،امیدهایم را مشت مشت در دامنش میگذارم  ،نگاهم را با نفوذ میکنم ،لبخندم را لحظه لحظه به او هدیه میدهم و من همه ی تلاشم را میکنم تا راحیلم از این افسردگی بیرون آید.

من شعار نمی دادم با تمام وجود به حرف هایم اعتقاد داشتم .

به محل کار میرسیم از هم جدا میشویم .با مریم و لعیای عزیزم برای انجام کار خاصی به مکان مورد نظر میرویم .

کارم که تمام میشود سوار ماشین میشوم و مستقیم به خانه می آیم .

حال و هوایم تغییر میکند ،دیگر آن وصال صبح نبودم ،بی انگیزه شده بودم ،مات و مبهوت ،اول به خودم روحیه دادم ،گفتم از خستگیه ،بعد گفتم شاید فشارم افتاده ،بعد گفتم کفشم پایم را میزند ،آری علت را کشف کردم.

خدایم! نه ،بی قرارم ،دوست ندارم حالم را تشریح کنم .

البته نتیجه ی کار امروز که با مریم ولعیا داشتیم بی اثر بر احوالم نیست .

راستش چه فکر میکردیم و چه شد؟!!!

خود میدانم دلم از چه گرفته .

شاید راحیلم را الان بهتر درک کنم .

اما خدایم،مهربانم ،تو مرا دوست میداری،تنهایم نمیگذاری ،میدانم همین حوالی ها همیشه مراقبم هستی،میدانم وقتی به ماه آسمانت ،لبخند میزنم ،چقدر خرسند میشوی ،میدانم مرا میدانی،مرا به خاطر تمام ناسپاسی هایم ببخش ،من بنده ی کوچک توام.


گلها همه شکفتند.

چهارشنبه 17 فروردین 1390

نوع مطلب :نوروز، دل نوشته، 

ساعت را روی 2:30 دقیقه نیمه شب میذارم ،تا برای سال تحویل بیدار شم و بر سر سفره ی هفت سین زیبایی که خودم به تنهایی چیدم به همراه مامان و بابای مهربون و خواهرم و همسرش بشینیم و از آن لحظات معنوی استفاده کنم .

روزهای پایان سال 1389 برایم پربرکت بود و البته پرکار ،برای همین به سختی بیدار شدنم طبیعی بود .

خلاصه به جای 2:30  من 2:45 بیدار شدم  و خابالو خابالو  رفتم پیش باقی اعضای خانواده ،تلویزیون روشن بود ،توپ آغاز سال یک هزارو سیصدو نود زده شد ،دعای لحظه تحویل سال را بینهایت دوست میدارم  .

با تمام وجودم از خدای مهربون عاقبت بخیری و بهترین ها رو خواستم .

راستش هر وقت دعای تحویل سال رو میخونم یاد استاد فیزیکم آقای شهرام پاشایی میفتم ،روزای آخر اسفند (ماه من )بود ،یک ربع از کلاس مونده بود ،آقای پاشایی از نوروز و لحظه ی تحویل سال گفت ،حس عجیبی داشت دعای تحویل سال رو میخوند و با بغض ترجمه میکرد ،همه ی بچه ها اشک از چشمانشان جاری شد ،هنوز طنین صدای بغض آلودش را در گوش دارم .

بعد از آن سال (84) من هم با تمام وجودم این دعا رو میخوانم .

(نیره ی عزیزم لابد تو هم اون شب بخاطر ماندنی را هنوز بیاد داری )

 

سال 1390 هم از راه رسید و سال نو شد .

گلهای زیبا همه شکفتند .

و من از دیدن شکوفه ها چه شادمان میشوم ، گویی خودم در حال شکفتنم .

شکوفه های درختان میوه را جور دیگری دوست میدارم ، شاید چون تداعی کننده ی دوران کودکیم میشوند .

....

 


خدایم بهترین ها را در انتظارم بگذار .

سه شنبه 24 اسفند 1389

نوع مطلب :دل نوشته، 

همیشه اسفند را دوست داشته ام .

و با اردیبهشت به وجد می آیم .

و برگهای نارنجی پاییزی دیوانه ام میکنند .

سال در حال تمام شدن هست  و من به هفت های هفت سین می اندیشم .

نوشته هایم راجع به هفت سین های سال های گذشته را می خوانم و از اینکه آنها را ثبت کرده ام ، خرسند میشوم .

برای امتحان روز جمعه  با بی میلی درس میخوانم ،نمی توانم تمرکز کنم .

همه چیز خوب هست ، و من شادم ،نشاطم مایه ی نا متمرکز بودن حواسم میشود .

به اتفاقاتی که در پایان سال قرار است رخ دهد فکر میکنم .

به 3 روز پایان سال فکر میکنم .

خدایم بهترین ها را در انتظارم بگذار .



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ