سلام بازم دلنوشته!
بچه ها راستی راستی اینارو دل وصال نوشته ها!
اصلا بزارید از اولش براتون تعریف کنم.امروز تا ساعت ۱۰ خوابیدم حوالیه ظهر بود یکی از دوستای عزیزم که همیشه خدارو شاکرم که به برکت شهدا باشون آشنا شدم با هام تماس کرفت.(نه حوالیه ظهر نبود اذان هم گفته بود) یه پرانتز دیگم بازکنم یواشکی اینم بگم که این دوستم که البته از من بزرگتر هم هستن خیلی گل هستن هر وقت بهش فکر میکنم محاله باهام تماس نگیره یا یه اس ام اسی نده یا... .
یعنی اکثر اوقات که تماس میگیرن من با تعجب میگم زهراجان باور کن به یادت بودم .خیلی جالبه نه؟!خوب پرانتز بسته!
اتفاقا دیشب به مامان میگفتم مامان چقدر دلم برای زهرا جان تنگ شده که خودش زنگ زد.
مثل همیشه تا صدای زهرا جان رو شنیدم گفتم نمیدونم باور میکنی یا نه دیشب به یادت بودم.
خلاصه زهرای عزیزم زنگ زده بود بگه تو دانشگاهمون یادواره ی شهدای دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج هست که داشت میگفت منم گفتم آره زهرا جان دیروز بچه ها هم گفتن ولی من کلی درس دارم نمی تونم بیام .
گفت :خوب صبح تا حالا چیکار کردی و....
خلاصه هی از زهرا جان اصرار از من انکار...
تا اینکه زهرا جان یه حرفی زد خجالت کشیدم بگم نه!یه چیزی تو این مایه ها بود:
گفت: وصال شهدا رو فراموش نکنی ها
محکم گفتم میام .
رفتیم دانشگاه.آقای سید جواد هاشمی و حجت الاسلام آقای مرادی هم تو این یادواره جز مهمانان ویژه بودن بمان که شهدا و خانواده های شهدا میزبانان این مجلس بودن.
خلاصه مراسم یادواره حرف نداشت.عالی بود.
میگم بچه ها ما کجا شهدا کجا؟
من واقعا به شهدا مدیونم.شهدا با تمام وجودم میگم که خیلی گلید.
همیشه به من لطف داشتین.امروز هم لطفشون نصیبم شد.
بچه ها وصیت نامه ی شهدا رو بخونید نصیحت نمیکنم من جای خواهر کوچولوی همه ی شما.
پای صحبت بچه های جبهه ها بشینید.
احساس شرمندگی میکنم در برابرشون.
میگم این ۱۲ شهید از دانشگاه ما...اینام مثل من دانشجو بودن...اینام تو همین دانشگاه یه روزی درس میخوندن ... چی بگم؟بعضی وقتا آدم در بعضی جا ها کم میاره.و بد جور دلش هوای چیزایی میکنه که اصلا تو خوابم دیدنش محاله .مثل خوبا بودن مثل شهدا بودن نه اصلا این وصله ها به ما نمی چسبه .اینا مال ما ها نیست.چی بگم چه بهونه ای میتونم بیارم؟تا از زیر بار تقصیر ات خودم فرار کنم؟گاهی اوقات یه عکس یا یه جمله یا یه کلمه ی خشک و خالی دل از دل آدم میدزده.
آدم رو هوایی میکنه اصلا قرار نبود اینطوری بشه اما شد.چشمم یه دفعه به عکس شهید امیر حاج امینی ها افتاد.شرمم اومد سراغ وصیت نامش نرم .ولی ایکاش نمیرفتم.کاش دوباره اون وصیت نامه ی دو سه خطی رو نمیخوندم.بیشتر احساس قربت بهم دست داد انگار برای کسای دیگه ای نوشته بوده نه برای ما! مایی که هزار هزار فرسنگ از اونا فاصله داریم.مایی که جا موندیمو خرابیم !خراب مثل دو کوهه... مثل طلائیه...مثل شلمچه ...مثل...
باقیشو حتما براتون مینویسم فعلا برم بخوابم .
ببخشید سرتونو درد آوردم.
شب بخیر.