تبلیغات
وصال
وصال

مهر ماه مهربان من

سه شنبه 1 مهر 1393

نوع مطلب :دل نوشته، بوی ماه مهر، 

سلام به همه ی دوستای خوب و مهربونم،
دلم برای اینجا تنگ شده بود، البته طبیعیه یکسال میشه اصلا پست نذاشته بودم.
نمیدونم دوستای قدیمی بازم میان اینجا یا نه؟
اصلا این مدت کسی بوده براش جالب بوده باشه که چرا وبلاگ وصال به روز رسانی نمیشه؟
......
بگذریم
بازم مهر شد و دلم برای کلی چیزای دوست داشتنی تنگ شد.
الان دقیقا 28  سال و 6 ماه و 4 روز از عمرم میگذره.
آمده ام تا دوباره بنویسم.
دلم برای نوشتن تنگ شده.


ماه مهربان

سه شنبه 2 مهر 1392

نوع مطلب :بوی ماه مهر، دل نوشته، 

باز هم ماه مهر
ماه مهربان
همیشه برایم زیباست، تداعی کننده ی اتفاقات زیبای زندگیم.
زمان میگذرد،من چقدر بزرگ شدم،اما دلم به مانند کودکان هونه میگیرد.


شاگردهای آقای پاشایی ممنون از کامنت هاتون

شنبه 10 فروردین 1392

نوع مطلب :دل نوشته، 

سلام دوستای خوب و مهربونی که خیلی از شما هارو نمیشناسم .

این پست رو برای شاگردای استاد پاشایی مینویسم .

شماهایی که اومدین پستی که راجع به سال تحویل سال 84 نوشتم رو خوندین .

خیلی از شماها گفتین  استاد شهرام پاشایی براتون از لحظه تحویل سال نگفت .

آرمین میگفت :امسال آقای پاشایی گفت که روز عید مثل روزای عادیه .

چقدر ناراحت شدم ،ناراحت شدم که استاد پاشایی  از اون تفکر زیبا  به اینجا رسیدن و البته میدونم که این چیزا خیلی طبیعی هست .

آدما تو یه برهه هایی از زندگی به بی تفاوتی می رسن گاهی به سیاهی میرسن  ،گاهی هم انقدر همه چیز را زیبا و قشنگ میبینن که چشم هایشان از شعف برق میزند .

استاد خوبم ،آقای پاشایی امیدوارم  دوباره زیبا و قشنگ به  لحظه تحویل سال نگاه کنین نه انقدر بی تفاوت .

هر چند خود من هم خیلی از اوقات دچار روزمرگی میشوم .

شاگردهای آقای پاشایی ممنون از کامنت هاتون .


مگر نگفتی بخوانمت ،اجابتم میکنی ؟؟؟

جمعه 4 اسفند 1391

نوع مطلب :دل نوشته، 

این روزها مدام بی قرارت هستم ،"مدام"  که میگویم کاش میفهمیدی چقدر عمق بی قراری هایم ژرف هست .

هر لحظه هزار بار ذهنم مشغولت میشود؛

قلبم تند تند میزند ،

نفس نفس میزنم ،

داغ میشوم ،

هق هق میکنم ،

اشک از چشمانم سرازیر میشود و من تو را در دل نجوا میکنم ،

چاره ام قبله میشود ،

نقش سجاده ام میشوم ،

با تمام وجود خدایم را می خوانم ،

میگویم مگر بالاتر از خدا هم هست؟

 

مهربان خدا  از تو میخواهم نگاهم کنی .

مگر نگفتی بخوانمت ،اجابتم میکنی ؟؟؟

 

 


آخرش چه می شود ؟

سه شنبه 12 دی 1391

نوع مطلب :دل نوشته، 

نمیدانم آخرش چه می شود ؟

همینش جذابش میکند .

همیشه همینگونه بوده .

 


انگار زیر قدم هایم را خدا نقاشی کرده بود

سه شنبه 23 آبان 1391

نوع مطلب :دل نوشته، 

ساعت فکر میکنم 6 ،6:30 بود ،هوا تاریک شده بود و منم کارم تموم شده بود ،با اونایی که تو راهرو چشم تو چشم میشدم خداحافظی میکردم ،روز آرام و خوبی بود .

هوا خنک و ملس بود، از محل کارم که خارج شدم  ماه برایم خودنمایی نکرد و من هم انقدر محو مسیر و درختها با برگ های رنگارنگشان شده بودم که به کل فراموش کردم آسمان بالای سرم را نگاه کنم  ،

خیلی زیبا بود من چون نو عروس  قدم میزدم و درختان بر سرم برگ های رنگارنگشان را رها میکردند .

من به خود میبالیدم که در مسیری پر از برگ های نارنجی ،زرد...        قدم میزدم .

انگار زیر قدم هایم را خدا نقاشی کرده بود ،من پر از شعف شده بوده ام .

خدای مهربونم ممنونم از همه ی زیباییهایت .

 


لحظه ها را از دست ندهیم

شنبه 29 مهر 1391

نوع مطلب :دل نوشته، 

گفته بودم برایم بنویسید ،آمدید ،نوشته هایم را خواندید ،بازدید ها کم نبود ،اما برایم کم نوشتید ، عیبی ندارد ،دوست داشتم برایم بنویسید اما توقع نداشتم که حتما بنویسید .

دوست داشتم ارتباطمان دو سویه شود .

چند روز پیش یکی ار دوستان بابا که انسان بسیار خوبی بودن به رحمت خدای مهربونمون رفتن ،راستش من در کمال ناباوری در مراسمشون شرکت کردم .

الان یه جورایی مات هستم .

میدونین وقتی آقاجون و باباحاجی از دنیا رفتن انقدر شکه نشدم ،چون اونا به سبب بیماری مدتی در بیمارستان بستری بودن ،هر چند فوت هر کدام از آنها واقعا در روحیه ام تاثیر گذاشت و تا مدتها نمیتوانستم حتی لبخندی بر لب بیاورم.

اما  اینهارو گفتم تا بگویم :چقدر فرصت زتدگی کردن کم هست ،بیایید خوب زندگی کنیم و قدر در کنار هم بودن را بیشتر بدانیم .

لحظه لحظه زنده بودنمان را مفید کنیم و برای هم سعی کنیم موثر باشیم .

 


برایم بنویسید

پنجشنبه 6 مهر 1391

نوع مطلب :دل نوشته، 

برایم بنویسید .

نمی توانم بنویسم.


حال و هوای درخت های چنار ...

دوشنبه 20 شهریور 1391

نوع مطلب :دل نوشته، 

راستش  خیلی برایم جالب نیست از اتفاقاتی که پیرامون زندگیم  در حال وقوع هست سخن بگویم .

وقتی لغت اتفاق به میان می آید نا خودآگاه بعد منفی در ذهن من نقش میبندد ،اما اینجا منظورم بعد کلی اش بود.

این روزهای آخر شهریور ،حال و هوای درخت های چنار ...

به برگ هایشان مینگرم ...

تحول !

مهر در راه هست ؛

چه بی تفاوت شده ام !

مهر !!! 

نمیدانم آیا روزی از این دور اندیشی هایم احساس رضایت میکنم یا نه؟

 


و چه آرام بخش ،وقتی تمام خودت را به او میسپاری

پنجشنبه 22 تیر 1391

نوع مطلب :دل نوشته، 

سجاده ی آبی زیبایم را رو به قبله میگشایم و چادر نمازم را بر سر میکنم ،نمیدانی چه شکوهی دارد این لحظات .

ایستادن در برابر عظمت کبریایی وقتی که خودت را حتی نقطه ای نمی توانی به حساب آوری .

و چه زیباست و چه آرام بخش ،وقتی تمام خودت را به او میسپاری .

من از این فاصله ها تا کعبه ،تشعشعات انرژی را حس میکنم .

دو زانو مینشینم و حقیرانه گردن کج میکنم ،اشک هایم مثل دانه های تسبیحم ،رها میشوند  و یکی پس از دیگری خود را بر روی سجده گاهم می افکنند ،آنها هم لذت زمین خوردن در برابر خدایم را چشیده اند .

 



فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها

كد آهنگ